همايش هشتم (1391)
همايش هفتم (1390)
همايش ششم (1389)
همایش پنجم (1388)
همايش چهارم (1387)
همايش سوم (1386)
همايش دوم (1385)
همايش اول (1384)
اطلاعات همايش
اخبار
مقالات
مهمانان همايش
عکس
ارسال مقاله

  دکترين انسان و جامعه مطلوب جهانی

دکتر بهجت يزد خواستی، علی اسماعيلی

مرجع : کمیته علمی همایش بین المللی دکترین مهدویت

چكيده
جهانی‌شدن از موضوعات مهمي است كه در رشته‌هاي علوم سياسي، اقتصاد، جامعه‌شناسي، مديريت و... مورد توجه و پژوهش علمي قرار مي‌گيرد. جهانی‌شدن داراي جهان‌بيني خاصي است كه با استفاده از مباني و اصول خود، به تفسير جهان، جامعه و انسان مي‌پردازد و عمل‌کردها و جهت‌گيري‌هايش را بر اساس اين اصول قرار مي‌دهد. جهاني‌شدن، به طور قطع پديده‌اي است كاركردي و نمي‌توان از آثار آن بر ابعاد مختلف جامعه غافل شد.

مهم‌ترين ويژگي جهانی‌شدن، در تعريفي است كه از انسان عرضه كرده و معناي ويژه‌ای است كه از شخصيت و آرمان‌هاي او ارائه می‌دهد. همان گونه كه در قبل مطرح كرديم گيدنز جهانی‌شدن را استمرار مدرنيسم می‌داند و معتقد است كه مباني و اصول مدرنيته در عصر جهانی‌شدن نيز جاري است. تعريف مدرنيزم از انسان چگونه است؟

از ديد جامعه‌شناسان نگاه و تعريف مدرنيزم از انسان، مبناي آن را تشكيل می‌دهد شناخت جهان‌شناسی و انسان‌شناسی مدرنيته ما را در درك درست انسان‌شناسی جهانی‌شدن ياري خواهد كرد. اومانيست‌ها معتقدند كه انسان مدرن موجودي کاملاً فعال و مؤثر است.. انسان مدرن برخلاف اسلاف خود موجودي اسير، در حاشيه و منفعل نيست.

بلكه موجودي است مؤثر، خلاق و متفكر. در انديشه اومانيست‌ها، انسان به موجودي اصلاح‌طلب و تحول‌خواه تبديل شده است. به همين خاطر ديگر به او به عنوان يك سوژه نگاه می‌شود. نكته ديگري كه بايد بدان اشاره كرد، شيوه‌های زندگي و برنامه‌ریزی زندگي است كه جهان‌بینی جهانی‌شدن براي انسان ارائه می‌كند.

منظور از شيوه زندگي عبارت است از عمل‌کردهاي انسان در مسير زندگي و حيات فردي و اجتماعي خود. چارچوب شيوه زندگي كه در عصر جهانی‌شدن براي انسان‌ها معرفي شده است از چهار محور مهم تشكيل شده است كه عبارتند از: سودمحوري، مصرف‌گرايي، لذت‌طلبي و بي‌تفاوتي.

اما انسان‌گرايي در انديشه اسلام بی‌ارتباط با خداشناسي، جامعه‌شناسي، اخلاق و آرمان‌گرايي نيست. اسلام در كنار احترام به همه توانايي‌ها و استعدادهاي انسان معتقد است كه شخصيت او هم‌راه با علم، تجربه و در سايه عبوديت و معنويت است كه به كمال دست می‌يابد؛ در نگاه اسلام بين روح و جسم، جدايي وجود نداشته، بلكه با تعامل اين دو بخش است كه شخصيت انسان تكامل می‌يابد.

در انسان‌شناسی اسلام برا‌ی انسان مطلوب معيارهاي بسياري مطرح شده است. از مهم‌ترين اين معيارها می‌توان به عقلانيت، اخلاص، عمل‌گرايي، علم‌گرايي، آرمان‌گرايي و ايمان اشاره كرد. ايمان، محور ويژگي‌هاي انسان از نگاه اسلام می‌باشد ايمان به ابعاد شناختی، عاطفی، اخلاقی و اجتماعی انسان جهت داده و او را درمحدوده محاسبات دنياطلبانه يا سودمحوري محصور نمی‌كند.

اين امر باعث گسترش ظرفيت و اعتلای وجودي انسان در مسير کمال خواهد بود. همان‌طور كه بررسی شخصيت انسان بر پايه‌های نظري و فلسفي خاصي استوار بود نظريه جامعه ديني و حضور گسترده دين در عرصه اجتماع و سياست و اقتصاد نيز بر پايه‌های نظري ويژه‌ای قرار دارد.

در اين قسمت می‌خواهيم به شناخت نظر و نگاه اسلام به موضوعاتی مانند، اجتماع، کارکرد دين در مباحث اجتماعي، سياسی، اقتصادی و... چيست. اسلام، بايد از مباني نظري متناسب با زمان و از قابليت‌ها و ويژگي‌های خاصي برخوردار باشد تا بتواند در عرصه و موقعيت سيال متغير اجتماعي زمان پاسخ‌گوی نيازهای انسان و جامعه باشد.

روش تحقيق ما در اين پژوهش بر اساس تحليل محتواي مقايسه‌ای قرار دارد. ضمن بررسي ديدگاه اندیشه‌ورزان غرب درباره شخصيت انسان، آرمان‌ها و كاركردهايش در جهان به مقايسه آن با انديشه اسلام در اين زمينه می‌پردازيم.

مقدمه
در اين پژوهش، به يکی از اساسي‌ترين و مهم‌ترين موضوع علمي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان با عنوان جامعه مطلوب جهاني‌ مي‌پردازيم. جامعه مطلوب جهانی‌شدن چيست؟ آيا فقط يك مفهوم نظری است؟ آيا قابل اجرايط شدن و کاربردی هست يا خير؟ آيا جامعه مطلوب جهاني تداوم مدرنيته يا تجدد است؟ يا دوران پسامدرن و کاملاً جديد؟ يا دارای مبنای مستقل و با هويتی ديگر است؟ نظريه‌پردازان به نوبه خود با نگرش‌های گوناگون، جهان‌‌بيني کاملاً متفاوتي ترسيم مي‌كنند و بسترهای کاملاً متفاوتي را در مقابل ما قرار مي‌دهند.

علی‌رغم فرصت بيش از چهارصد ساله واژه جهاني و با وجود واژه‌هايي مانند (globalizing globalize globslization) از حدود سال‌هاي 1960 وارد ادبيات عامه شده است. لكن، تاكنون گفتماني واحد درباره مفهوم جهانی‌شدنبيان نشده است.

جهانی‌شدن پديده‌اي پيچيده و با ابعاد گوناگون است. اين پيچيدگی از آن جهت است كه عده‌اي آن را فرآیند و برخي ديگر آن را پروژه دانسته‌اند. برخي آن را پروژه‌اي تحميلي معرفی می‌کنند که غرب، به ويژه ايالات متحده امریکا، در صدد تحميل فرهنگ مصرفی خود با رواج ارزش‌هاي سكولار و ليبرال از طريق تسلط بر رسانه‌ها و جريان اطلاعات و ارتباطات است و برخي ديگر با نگرشي مثبت، آن را عرصه‌اي براي افزايش آگاهي‌های بشري، توسعه شبكه‌هاي فرامليتي، در امر تجارت، نزديكي و زمانی و مکانی کنش گران بين‌المللي، توسعه ساختار اطلاع‌رساني و نظام اطلاعاتي در سطح جهاني دانسته‌اند. به خاطر اين كه يك واژه، در بين ديدگاه‌های مختلف داراي معناي مشترك نيست ضروری است براي مشخص كردن معناي آن در نگرش و جهان‌بيني خاص، آن مفهوم را تعريف كرد. در نگاه نخست به اصطلاح جهانی‌شدن با واژه (جهاني) مواجه می‌شويم.

جهان چيست؟ و نگاه علمي به جهان از چه زماني آغاز شد؟
در زبان انگليسي، واژه «گلوبال» به سه معنا به كار می‌رود.
1. گرد مثل توپ ياكره.

2. عام، كلي و جهان شمول.

3. مقوله‌هاي مربوط به [اين جهان] يا سراسر زمين.

البته كلمه «گلوبال» هم به معناي لازم و هم به معناي متعددي به كار برده مي‌شود. بر همين مبنا است كه نويسندگان آثار جهاني‌شدن، اين واژه را كه اسم مصدر از(to Globalize) است هم به معناي جهاني‌شدن يا جهان‌شمول شدن در معناي لازم استعمال مي‌كنند و هم به معناي جهاني‌سازي يا یک‌پارچه كردن كه متعدي است به كار مي‌رود.

از اواخر قرن نوزدهم در مورد تبيين مفهوم جهان، تعامل مهمي ميان الهيات و جامعه‌شناسي وجود داشته است. در هر دو حيطه، جهان به طور هم‌زمان از مفهومي مشخص و نامشخص برخوردار مي‌باشد. در الهيات، منظور از جهان، چيزي است كه خداوند خلق نموده ولي در همان علم [درگرايش شديد به دنيا]، آن را به عنوان جايگاه تباهي انسان نيز معرفی می‌کند.

بنابراين [دنيا پرستی] مترادف با گناه و اهريمن است. برايان ترنر معتقد است که: از این‌رو به عنوان مظهرالينه شدن (از خود بيگانگي) انسان شناخته مي‌شود. عقيده بيگانگي كارل‌ماركس، برگرفته از ايده جدايي خدا و انسان در مكاتب يهودي ـ مسيحي مي‌باشد... مشابه همين موضوع، در تحليل نقد آرمان‌گرايانه «جهان» اثر كارل‌مانهايم (1991)، در تحقيق ارنست بلاچ نسبت به مدينه فاضله به عنوان يك آگاهي انتظاري (1986)... ديده مي‌شود.

مذاهب مختلف جهان، دريافت‌‌هاي متفاوتي از ماهيت جهان داشته‌اند و در عصر ما كره‌ خاكي را مي‌توان به وسيله كوشش‌هاي بنيادي نسبت به تفكر جهاني، تاحدي منسجم يافت. اين پيچيدگي‌ها و ابهامات مفهومي جهان، در مذاهب ابراهيمي به عنوان يك موضوع به منظور تفكر در مورد پيچيدگي و دوگانگي احساس درباره جهان به كار مي‌رود و نيز در موضوعات جامعه‌شناسانه خود به فرضيه مهمی تبديل شده است.

پس مفهوم جهان در علوم فرهنگي بیان‌گر دنياي واقعي است، يا به تعبيري اين جهاني است. در الهيات غربي جهان به عنوان جايگاه تباهي معرفي شده و در نگاه ماركس جهان عامل از خود بيگانگي است.

تعريف جهانی‌شدن از منظر اندیشه‌ورزان علوم انساني
واژه جهانی‌شدن براي اولين بار در سال 1961 [در مباحث علمي و صحنه سياسي جهان] به كار گرفته شد و به عنوان يك پديده علمي از اوايل دهه 90 ميلادي مورد توجه جدي پژوهش‌‌گران قرار گرفت و امروزه جامعه علمي با سيل نوشتارها و همايش‌های گوناگون در مورد جهانی‌شدن مواجه شده است.

اندیشه‌ورزان از حوزه‌هاي علمي کاملاً متفاوت با پيروي از مكاتبات علمي، سياسي، ايدئولوژيكي و فلسفي گوناگون به تعريف و توصيف جهانی‌شدن پرداخته‌اند. در نتيجه جهاني‌شدن مفهومي است كه در جست‌وجوي تعريف مي‌باشد. مفهوم جهانی‌شدن را در ميان مباحث نظري صورت گرفته مي‌توان در سه روی‌داد جست‌وجو كرد:

1. جهانی‌شدن، فرآیندي است كه از شروع تاريخ بشري آغاز گشته و تأثیرات آن با گذشت زمان افزايش يافته است. ليكن اين فرآیند در سال‌هاي اخير يك جهش ناگهاني داشته است.

2. جهانی‌شدن، هم‌راه تجدد يا مدرنيته است و در نگاهي ديگر، همان توسعه سرمايه‌داري است و اين فرآیند، از يك جهش ناگهاني برخوردار است.

3. جهانی‌شدن، پديده‌اي جديد است كه هم‌راه با فرآیندهاي اجتماعي تحت عناوين فراصنعتي ، فراتجدد يا بي‌سازماني سرمايه‌داري نيز ناميده مي‌شود.

به نظر مي‌رسد، تعريف يا تبيين دوم از فرآیند جهانی‌شدن، يعني همزادي جهانی‌شدن با تجدد، نسبت معقولي داشته باشد. زيرا گسترش جهانی شدن ـ يعني همين پديده‌اي كه ما در حال حاضر آن را تجربه مي‌كنيم ـ از قرون پانزدهم و شانزدهم شروع شده است. به سخن ديگر جهانی‌شدن با مفهوم گسترش سرمايه‌داري هم‌ساني دارد كه اين مفهوم محوري در دهه 1980 و 1990 نيز هست، كه به رغم كاهش قدرت دولت امریکا به نوعي نهادهاي سرمايه‌داري، قدرت خود را باز توليد مي‌كنند. بنابراين مفهوم جهانی‌شدن، از مفهوم تجدد جدا نيست.

اين دو یک‌دیگر را كامل و يا به عبارتي، هم‌دیگر را تعريف مي‌كنند. با وجود اين واژه جهانی‌شدن از اواسط دهه 1980 به اين طرف مطرح شد. اين واژه به عنوان مفهومي خاص در جامعه‌شناسي با نظريه رونالد رابرتسون ـ استاد دانشگاه پيترزبورگ امریکا ـ و با مطالعه پديده بنيادگرايي اسلامي و نقش مذهب و قوميت در جهان مطرح گرديد. نكته مهمي كه در تعريف جهانی‌شدن بايد به آن توجه كنيم، زاويه ديد پژوهش‌‌گران در تعريف جهانی‌شدن است كه از منظر اقتصاد سياسي و يا سياست بين‌الملل و يا از منظر فرهنگ و تمدن آن‌را تعريف مي‌كنند.

در اين قسمت به بيان تعاريف اندیشه‌ورزان جهان از پديده جهانی شدن می‌پردازيم:
تعريف جهانی شدن بر اساس معيارفشردگی زمان و مکان(نزديکی تعاملات اجتماعی در جهان)
ديويدهلد معتقد است: جهان‌گرايي، متضمن تغيير شكل در فضاي سازمان انساني و فعاليت و اقدام فرا قاره‌اي يا الگوهاي بين‌ منطقه‌اي اقدام، تعامل و اعمال قدرت است.

او در جاي ديگري معتقد است كه «جهانی‌شدن، به معناي گسترش مقياس، رشد اندازه‌ها، سرعت يافتن و تعميق تأثیر فرا قاره‌اي جريانات و الگوهاي تعامل اجتماعي است. جهاني‌شدن، حاكي از جابه‌جايي يا دگرگوني در مقياس سازمان‌دهي انساني است كه جامعه‌هاي دوردست را به یک‌دیگر متصل مي‌كند و دست‌رسي به روابط قدرت را در مناطق و قاره‌هاي دنيا گسترش مي‌دهد.

مك لوهان، جهاني‌شدن را شكل‌گيري شبكه‌اي مي‌داند كه در چارچوب آن، اجتماعاتي كه پيش از آن در كره خاكي دور افتاده و منزوي بودند بر پايه وابستگي متقابل و وحدت جهاني ادغام مي‌شوند.

مك ‌گرو معتقد است: جهاني‌شدن، به فرآیندي اطلاق مي‌شود كه از طريق آن، حوادث، تصميمات و فعاليت‌هاي يك بخش از جهان مي‌تواند نتايج مهمي براي افراد و جوامع در بخش‌هاي بسيار دور كره زمين در برداشته باشد.

ديويد‌هاروي مي‌گويد: جهانی‌شدن، به مرحله‌اي شديد از فشردگي زمان و مكان منجر شده، كه تأثیر گيج‌كننده و مخربي بر روی‌داد‌هاي سياسي، اقتصادي، توازن قدرت طبقات ونيز زندگي فرهنگي واجتماعي دارد.

امانوئل ريشتر معقتد است كه: جهانی‌شدن، شكل‌گيري شبكه‌اي است كه طي آن اجتماعاتي كه پيش از اين در كره خاكي دور افتاده و منزوي بودند در وابستگي متقابل و وحدت جهاني ادغام مي‌شوند.

رونالد رابرتسون درتعريف جهاني‌شدن مي‌گويد: مفهوم جهانی‌شدن، هم به در هم فشرده شدن جهان وهم به تراكم آگاهي نسبت به جهان، به عنوان يك كل دلالت دارد.

سيد عبدالعلي قوام در كتاب جهانی‌شدن و جهاني سوم مي‌گويد: واژه جهانی‌شدن از جهاتي يك مفهوم کاملاً جديد و از لحاظي يك مقوله قديمي به شمار مي‌رود. ظهور اين پديده باعث بروز تحرك شگفت‌انگيز اجتماعي، اقتصادي، سياسي و ارزشي شده و ضمن كاهش فاصله زمان مي‌دهد. به هر حال اين پديده، چالش‌ها و تعارضاتي را به هم‌راه دارد و مي‌تواند باعث تحول مفاهيم و مصاديق در روابط بين‌الملل شود.

نوذر شفيعي در مقاله خود با عنوان جهانی‌شدن و سازمان‌هاي غير دولتي، جهانی‌شدن را اين‌گونه تعريف مي‌كند: جهانی‌شدن، فرآیندي است كه به وسيله آن، روابط اجتماعي، كيفيتي بدون مرز و بدون زمان به خود مي‌گيرد، به گونه‌اي كه زندگي بشري در جهان، به عنوان مكاني واحد شكل گرفته، انسجام مي‌يابد.

تعريف جهانی سدن براساس معيار استمرار مدرنيته و نزديکی فرهنگ‌ها:
آنتوني گيدنز تعريف جهانی‌شدن را این‌گونه مطرح می‌كند: امّا جهانی‌شدن دقيقاً چيست؟ و چگونه مي‌توان اين پديده را به درستي مفهوم‌بندي كرد؟... در عصر مدرن، روابط ميان صورت‌ها و روی‌دادهاي اجتماعي محلي و دوردست بسط يافته است.

جهانی‌شدن، اساساً به همين فراگرد بسط يابنده راجع است، تا آن‌جا كه شيوه‌هاي ارتباط ميان زمينه‌ها يا مناطق گوناگون اجتماعي در پهنه كل سطح زمين شبكه‌اي شده است. پس جهانی‌شدن را مي‌توان به عنوان تشديد روابط اجتماعي جهاني تعريف كرد. همان روابطي كه موقعيت‌هاي مكاني دور از هم را چنان به هم پيوند مي‌دهد كه هر روی‌داد محلي، تحت تأثیر روی‌دادهاي ديگري كه كيلومترها با آن فاصله دارند شكل‌ مي‌گيرد و بر عكس.


ساموئل هانتينگتون مي‌گويد: منظور [از جهانی‌شدن]، نزديك شدن انسان‌ها از لحاظ فرهنگي به یک‌دیگر است و پذيرش وجود ارزش‌ها، باورها، آگاهي‌ها، رفتارها و نهادهاي مشتركي كه انسان‌ها در سراسر جهان دارند.

يان كلارك معتقد است كه: جهانی‌شدن از منظر ديدگاه واقع‌گرايي متضمن دگرگوني فرآیندهاي روابط بين‌الملل با كاهش پيوسته ابعاد قدرت و امنيت آن خواهد بود. جهاني‌شدن در ماهيت خود توجه را معطوف به جنبه‌هاي اقتصادي و فن‌آوري زندگي و تغيير عميق در سطح فرهنگي يا هويت مي‌كند.

در همه اين موضوعات، هر گونه تأکید بر روي ويژگي جهاني موجب برجسته و پررنگ شدن جنبه‌هاي هم‌گرا كننده زندگي اجتماعي شده و بدين ترتيب، موجب كاستن از اعتبار هر گونه ديدگاهي كه تأکید بر سياست قدرت بين دولتي به عنوان حوزه مستقلي از عمل دارد مي‌شود. سرانجام اين كه، جهانی‌شدن، مي‌تواند به عنوان بخشي از يك چارچوب فكري باز تعريف شده ساختار گرايانه مورد بحث قرار گيرد. از این‌رو جهانی‌شدن مستلزم نظم‌دهي دوباره به محيطي خواهد بود كه دولت‌ها در قالب آن ايفاي نقش مي‌كنند.

رابرت كوهن در مقاله خود با عنوان «جهاني‌شدن، تازه‌ها و ديرينه‌ها» جهانی‌شدن را بدين صورت تعريف مي‌كند: جهان‌شمولي به وضعيت و شرايط جهاني اطلاق مي‌شود كه شبكه‌هايي از وابستگي متقابل در مسافت‌‌هاي چند قاره‌اي را دربرمي‌گيرد.

ارتباط بين اين شبكه‌ها به واسطه جريان‌ها و تأثیرهاي سرمايه‌ و كالا، اطلاعات و عقايد، مردم و نيروهاي نظامي به علاوه مواد بيولوژيك صورت مي‌پذيرد. وابستگي متقابل، به وضعيتي اشاره دارد كه به وسيله اثرات متقابل ميان كشورها و بازيگران در كشورهاي مختلف توصيف مي‌شود.

بنابراين جهانی شدن نوعي از وابستگي متقابل است امّا با دو ويژگي مخصوص:
اول: جهان‌شمولي به شبكه‌اي از ارتباطات اشاره دارد نه يك ارتباط واحد.

دوم: براي این‌که شبكه‌اي از ارتباطات، جهاني تلقي شود اين شبكه بايد فاصله‌هاي چند قاره‌اي را در برگيرد، نه این‌که صرفاً شامل شبكه‌اي از ارتباطات منطقه‌اي باشد.

تعريف جهانی شدن بر اساس معيار گسترش وسايل ارتباط جمعی
مانوئل كاستلزمي‌گويد: جهانی‌شدن و اطلاعاتي شدن كه به دست شبكه‌هاي ثروت، تكنولوژي و قدرت انجام مي‌گيرد جهان ما را دگرگون مي‌سازد. او، جهانی‌شدن را به گسترش توان ارتباطي واطلاعاتي جهانيان تعبير مي‌كند.

باري آكسفورد مي‌گويد: جهانی‌شدن، يعني يكسان شدن ويا مشابه كردن دنيا، اين فرآیند، به طرق گوناگوني هم‌چون توسعه ماهواره‌ها، گسترش رايانه‌ها، افزايش رسانه‌ها به ويژه ازدياد شبكه‌هاي تلويزيوني صورت مي‌گيرد.

كيت نش در تعريف جهانی‌شدن مي‌گويد: جهانی‌شدن، در بردارنده جريان كالاها، سرمايه، انسان‌ها، اطلاعات، عقايد، انديشه‌ها و خطرات بين مرزهاي ملي است كه با ظهور شبكه‌هاي اجتماعي ونهادهاي سياسي كه دولت ـ ملّت را محدود مي‌كنند توام شده است.

تعريف جهانی شدن بر اساس معيار گسترش روابط اقتصادی
چارلز، اي، موريسون مي‌گويد: جهانی‌شدن، پديده یک‌پارچه كننده‌اي است كه جامعه‌ جهاني را همانند بافت همگوني در مي‌آورد. اين بافت یک‌پارچه، از يك سو پديده‌اي اقتصادي است كه در بردارنده گردش سرمايه، انتقال فن‌آوري و تجارت كالا و خدمات مي‌باشد و از سوي ديگر داراي ماهيتي غير اقتصادي است كه گسترش آراء، عقايد هنجارها و ارزش‌ها را شامل مي‌شود.

مارتين خورمي‌گويد: جهانی‌شدن، شامل فروپاشي مرزهاي اقتصاد ملي، شيوع همه جانبه تجارت بين‌المللي، فعاليت‌هاي توليدي، مالي و قدرت در حال رشد شركت‌هاي فرامليتي و مؤسسات مالي بين‌المللي در اين فرآیندها مي‌باشد.

لسترتارو معتقد است كه: تحولاتي كه در دانش فني، حمل و نقل و ارتباطات پديد آمده، در حال ساختن جهاني هستند كه در آن هر چيزي را مي‌توان درهر جاي دنيا ساخت و در هر ساخت و در هرجاي ديگر دنيا فروخت... اتحاد كشورها، متلاشي مي‌گردد، بلوك‌ها يا جبهه‌هاي تجارتي پديدار مي‌شوند واقتصاد جهاني، بيش از پيش به هم تنيده مي‌شود در زمينه جهانی‌شدن تعاريف بسيار زيادي مطرح شده است. هر كدام از اندیشه‌ورزاني كه تعريفي از آن ارائه كرده‌اند، به چند ويژگي مهم اشاره دارند.

1. نزديك شدن انسان‌ها از لحاظ فرهنگي؛

2. گسترش ارتباطات و حمل ونقل ميان كشورها؛

3. آزادسازي مراودات تجاري

4. گسترش تعلقات فرا ملّي؛

5. تشديد روابط اجتماعي.

دكتر احمد توكلي پنج تعريف مهم از جهانی‌شدن ارائه مي‌كنند كه در مباحث جامعه‌شناسي نوين مطرح است:
تعريف اول: جهاني‌شدن، يك فرآیند بین‌المللي شدن است. مقصود اين است كه مراودات بين‌المللي در دهه‌‌هاي اخير با سرعت بسيار شديدي گسترش پيدا كرده است.

تعريف دوم: تلقي‌اي است كه از جهانی‌شدن به عنوان آزادسازي مراودات بحث مي‌كنند.

ليبراليزيشن رابه جاي گلوباليزيشن مي‌گذارند و مقصود اين است كه مرزها در نورديده مي‌شود و محدوديت‌هاي دولتي حاكم بر مبادلات پولي و دارايي‌هاي مالي و انسان‌ها و اطلاعات برداشته مي‌شود.

تعريف سوم: جهان‌گرايي يا عام‌گرايي است، يعني، به جاي این‌که تعلقات ملي در افراد قوي باشد تعقلات جهاني در آنها گسترده مي‌شود.

تعريف چهارم: تلقي غربي‌سازي ازجهانی‌شدن است يعني اين كه تمام كشورهاي دنيا، [تفكري] را كه از سوي امریکا وارد يا ترويج مي‌شود بپذيرند و دنيا هر چه بیشتر غربي، مدرن و به خصوص امریکايي شود.

تعريف پنجم: جهانی‌شدن، به معناي بي‌سرزميني و فراناحيه‌اي بودن است يعني انسان‌ها بدون اين كه زياد جابه‌جا شوند مثل قديم بتوانند همه جا باشند، اين هم دليل رشد وسايل ارتباطي و پيدايش فضاهاي مجازي است كه بوسيله ابزارهايي هم‌چون اينترنت و ماهواره به وجود آمده است.

سير تاريخي فرآیند جهانی‌شدن
ارائه نگرشي جامع نسبت به جهانی‌شدن، مستلزم شناخت بستر تاريخي اين پديده مي‌باشد. مورخ و فيلسوف برخاسته از آكسفورد، آر. جي، كالينگوود ابداع انديشه دوره‌پردازي تاريخي را به مسيحيان اوليه نسبت داده است. مسيحيان اوليه، ناگزير بودند كه تاريخ را به عنوان كليتي در نظر بگيرند كه بر مشيت الهي استوار است.

كليتي كه با آزمون مسيح دچار يك انفكاك شده و به همين نحو با وقايع دوران ساز ديگر به ادواري تقسيم مي‌شود. در مقابل اين پيشينه، مي‌توان اعمال ورفتار عصر مدرن را ملاحظه كرد. عصر مدرن، تاريخ را به ابزاري در خدمت حکم‌رانان و شارعان دولت‌هاي ملي در حال ظهور، تبديل كرد. [اسقف مسيحي، بوسوئه، معتقد بود كه] نظارت انساني است و نيز نياز‌مند تدارك يك چارچوب وقايع واحد كه سازنده يك دنيا باشد.

[ولتر با توجه به ديدگاه بوسوئه معتقد بود كه] تاريخ عالم‌گير، به روايت بوسوئه بايد به گونه‌اي باشد كه به كار نظم بخشيدن به زمانه خود هم در قالب ادوار تاريخي مؤثر باشد. او بر اساس ديدگاه ادوار تاريخي بوسوئه، به طرح ادوار تاريخي زمان خود پرداخت. در ادامه كار پي‌كالينگوود، مورخان، از آن پس به اين گرايش يافتند كه دوره‌پردازي را به عنوان تمهيدي كمابيش سطحي و سازماني دانش‌جويان در نظر بگيرند.

نظريه ادوار، يا دست كم نظريه عصر مدرن، به نظريه‌پردازان مدرنيسم و مدرنيته، دانش‌جويان ادبيات و فلسفه و عالمان علوم اجتماعي واگذار شده است. جهانی‌شدن امروزين، نمونه‌ها و مشابهت‌هاي ديرينه‌اي در ذهن و ضمير پيشينيان نيز داشته است كه با اجمال مي‌توان اهم آنها را چنين برشمرد.

1. در انديشه رواقيان « زنون » و « اورليوس » رواقي، معتقد به ايده و نظريه جهاني وطني يا جهانشهر بوده و تمامي انسان‌ها را از حيث شهروندي چنين شهري، مشترك مي‌دانستند.

2. ايده آرمانشهري يا دولت آرماني، كه در انديشه‌هاي اندیشه‌ورزاني چون افلاطون و توماس‌مور و در ميان فيلسوفان مسلمان، فارابي وجود داشته و قائل به نوعي وحدت تدبير سياسي، فكري و معيشتي حكومت در آن دولت ايده‌آل يا اتوپيا بوده است. همين دولت ‌رماني و جامعه ايده‌آل، به شيوه‌اي تخيلي در دنياي شگفت‌انگيز نو اثر آلدوس هاكسلي مشهود است.

3. ايده‌ها و نظريات و مكاتبي چون انترناسيوناليزم و سوسيال انترناسيوناليزم و نيز فاشيسم وماركسيسم كه بر طبق مباني خود، نوعي ايدئولوژي جهاني و كسري معتقدات به تمام جهان را تبليغ و تبيين مي‌كردند.

4. در قرن شانزدهم، مركانتيليسم و مباحث آدام اسميت وديويدريكاردو، كه قائل به نوعي اقتصاد جهاني بوده و بر اين باور بودند كه توليدات تخصصي وبرتر كشورها مي‌بايست بدون هيچ ممانعتي با یک‌دیگر مبادله شوند.

5. ايده‌هاي جهان گشايي امپراطوري‌هاي روم، ايران و چين كه حداقل وجه مشترك آنها، يك كاسه كردن حاكميت كلي سياسي ومرزهاي امنيتي بود.

6. مبحث حكومت جهاني، كه بارزترين نمود مطالعاتي آن در در نظريات «آرنولدتوين بی‌» و مشخصاً در جلد هفتم كتاب بزرگش يعني «مطالعه‌اي در تاريخ» در رابطه با حكومت جهاني مي‌باشد.

7. سازمان‌هاي هم‌آهنگ‌كننده سياست‌هاي جهاني، در سازمان ملل متحد، كه مهم‌ترين آنها كميسيون حقوق بشر بود كه پس از تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر در سال 1948، منشأ حقوقي مهمي براي گسترش حقوق بشر در جهان شد و به وجود آورنده شعبات تخصصي‌تر سازمان ملل در خصوص حقوق بشر و سياست‌هاي كلان جهاني در موضوعات مختلف گشت و حاصل آن تشكيل سازمان‌هاي جهاني و بين‌المللي مانند، سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي ملل متحد براي جهان‌گیر كردن اصول فرهنگي و از جمله فرهنگ حقوق بشر و آزادي‌هاي اساسي، رفع تبعيض نژادي و جنسي، بر قرار كردن امكانات آموزشي در دنيا، سازمان بهداشت جهاني جهت ارتقاي سطح بهداشت تمام انسان‌ها در جهان، سازمان بین‌المللي كار در جهت كسب حقوق كارگران و كارفرمايان و... .

8. نظريه واقعي ـ خيالي «مارك شال مك لوهان» در دهه 1960، كه به لحاظ مسائل ارتباطي و مخابراتي، دهكده جهاني را خبر داد. در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم و به خصوص با پيدايش شبكه اينترنت، نيمه خيالي نظريه وي ـ و بلكه فراتر از آن ـ به واقعيت پيوست.

9. وجهي از وجوه جهانی‌شدن نيز در نظريه وابستگي، كه در دهه 1970 و در نظريات آندره‌گوندر فرانك، مطرح شد تجلي و نمود يافت.

10. افزون بر مواردي كه در بالا اشاره شد، بايد گفت كه اديان الهي و نيز از آن‌جا كه سعادت و هدايت نوع انسان را در نظر داشته‌اند، نگاهي هم‌گرايانه و وحدت‌گرا به جوامع انساني و آدميان داشته‌اند و به همين جهت كلام پيامبران نيز، دايره مخاطبين آن تمامي انسان‌ها بوده است.

[همان‌طور كه گفته شد] عده‌اي از نظريه پردازان، [خاستگاه] جهانی‌شدن را به قبل از دوران رنسانس مي‌برند. استدلال اين دسته آن است كه جهانی‌شدن، صورت جديدي از عقايد و باورهاي جهان‌گرايانه (كاسموس) اديان، مذاهب و تمدن‌هاي پيش از رنسانس است. نکته مهم نظريه‌های جهانی‌شدن، در اواخر قرن بيستم نسبت به اديان و تمدن‌هاي گذشته اين است كه در دوران جديد، حجم وگستره جهانی‌شدن انبوه و وسيع است و پيام‌ها نه به سادگي نخستين، بلكه به شيوه‌اي اقناعي و ظريف انتقال مي‌يابد.

دسته ديگري كه در مورد سرشت و جهت آهنگ فعلي جهاني، نظريه‌پردازي كرده‌اند، ماركسيست‌ها هستندكه جهانی‌شدن را حلقه‌اي اجتناب‌ناپذير از تاريخ سرمايه‌داري مي‌دانند.... از این‌رو جهانی‌شدن، صورتي از امپرياليسم بوده و اين گوياي اوج بحراني در نظام سرمايه‌داري است. ايمانوئل و الرشتاين، آندره گوندرفرانك، سميرا امين، پل باران و... معتقد به چنين دريافتي هستند و جهانی‌شدن را زاده سرمايه‌داري و در عين حال آنتي‌تزآن مي‌دانند كه ضرورتاً بايد به رهايي توده زحمت‌کش بيانجامد.

ديويد هلد، معتقد است كه «خاستگاه‌هاي جهانی‌شدن، در كارهاي بسياري از روشن‌فکر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم قرار دارد. از كارل ماركس و جامعه‌شناساني مانند سن‌سيمون گرفته تا محققان جغرافياي سياسي مثل مك‌كيندر كه متوجه اين موضوع شده‌اند كه مدرنيته چگونه موجب یک‌پارچگی دنيا مي‌شود....

در دهه 1990، پس از فروپاشي سوسياليزم دولتي و تحكيم مواضع سرمايه‌داري در سراسر دنيا، آگاهي عمومي درباره جهانی‌شدن به طور چشم‌گیري افزايش پيدا كرد، به نظر مي‌رسد اين تحولات، هم‌زمان با انقلاب اطلاعاتي، اين اعتقاد را تأييد مي‌كند، كه دنيا به سرعت در حال تبديل شدن به يك فضاي اجتماعي و اقتصادي مشترك ـ دست كم براي مرفه‌‌ترين ساكنان آن بود. با وجود اين، نه تنها در كوچه و بازار بلكه در دانشگاه‌ها نيز انديشه جهانی‌شدن منشأ اختلاف نظرهاي بسياري است.

نگاه نظام‌‌مند به پديده‌ جهانی‌شدن
فرآیند جهانی‌شدن مانند منشوري است كه ابعاد متعددي دارد. اكثر اندیشه‌ورزان معاصر، جهانی‌شدن را به صورت نظام‌‌مند مورد مطالعه قرار می‌دهند. آن دسته از متفكراني كه جهاني‌شدن را صرفاً در بعد ارتباطي و اطلاعاتي آن محصور نمي‌كنند و جهانی‌شدن را به مثابه يك نظام اجتماعي مي‌بينند، بسته به روی‌کرد نظري آنها، مؤلفه‌هايي را براي آن ذكر مي‌‌كنند.

هر چند كه بعد اقتصادي جهانی‌شدن غالب است، اما اين نكته، نبايد به ناديده انگاشتن ساير سطوح نظام اجتماعي جهانی‌شدن بيانجامد. در زمينه ابعاد جهانی‌شدن يا، عصر ارتباطي، به مثابه يك نظام اجتماعي، مانوئل كاستلز اين عصر را مثلثي با سه ضلع اجتماعي، اقتصادي‌ وفني مي‌داند. بعد اجتماعي آن، نظام سرمايه‌داري با تضادها و پارادوكس‌ها، روابط اجتماعي وشيوه توليد آن است.
شيوه توليدي كه بر خلاف شيوه‌هاي توليد ديگر، عمدتاً تأکید برابعاد نرم افزاري دارد تا سخت‌افزاري. يعني كشوري كه اطلاعات بيشتر توليد كند و دست‌رسي به اطلاعات بيشتر داشته باشد، توسعه يافته‌تر است و بالاخره، بعد فني آن ناظر به تكنولوژي اطلاعات، است كه برخي از متفكران جهانی‌شدن، تنها اين وجه را در تعريف جهانی‌شدن، عمده مي‌كنند.

اما علاوه بر كاستلز، كه جهانی‌شدن را به مثابه يك مثلث با اضلاع اجتماعي، اقتصادي و فني مي‌داند، لزلي اسكيلر با اضلاع اقتصادي، سياسي ـ فرهنگي و ايدئولوژيك جهانی‌شدن را معرفي مي‌كند، بايد توجه كرد كه با پرهيز از اين نگاه تقليل‌گرايانه بايد به وجوه سياسي و فرهنگي نيز توجه داشت.

وجه سياسي جهانی‌شدن، كاهش نقش دولت ـ ملت‌ها و افزايش نقش و اقتدار شركت‌ها و سازمان‌هاي فراملي است. دولت‌هاي ملي به تدريج، كنترل، مديريت و اختيارات خود را از دست مي‌دهند و به دليل ارتباطات جهاني، تكنولوژي اطلاعات و اطلاعات‌گرايي، نظارت دولت‌ها بر نيروهاي داخلي اعم از فرهنگي، اقتصادي و سياسي به تدريج كم‌رنگ مي‌شود.

البته اين نكته نيز شايان‌ذكر است كه بر خلاف روند تدريجي كاهش نقش دولت ـ ملت‌ها، به رغم نظر برخي از اندیشه‌ورزان [جهانی‌شدن]، ما شاهد عمل ارادي دولت‌ها در كاهش نقش خود و پيوستن خود بر شبكه‌هاي جهانی‌شدن و به طور خاص شبكه‌هاي تجاري و سازمان‌هاي تجارت جهاني هستيم كه كمي عجيب‌ به نظر مي‌آيد.

به عبارت ديگر در زمينه‌ بعد سياسي جهانی‌شدن، بيش از آن‌که بعد سياسي آن به صورت خودجوش رخ دهد، توسط دولت‌ها اتفاق مي‌افتد. به سختي ديگر، دولت‌ها، خود عامل تحقق اين جهانی‌شدن رايج، يا [سرمايه‌دارانه] هستند. به نحوي كه از طريق پيوستن ارادي به شبكه‌ها و سازمان‌هاي فراملي و به ويژه سازمان تجارت جهاني ـ كه اساساً بستر جهانی‌شدن در بعد اقتصادي، همين سازمان تجارت جهاني و به طور كلي تجارت جهاني است ـ مبادرت به تضعيف دروني خود مي‌كنند. براي این‌که نظامي اجتماعي، استقرار داشته باشد لازم است تا ابعاد فرهنگي، سياسي و اقتصادي آن هم‌آهنگ عمل كنند.

چند بعدي بودن، نشان دهنده پيچيدگی است. زيرا پيچيدگي پيوندهايي كه در اثر جهانی‌شدن، به وجود مي‌آيند، پديده‌هايي را در بر مي‌گيرد كه دانش‌‌مندان اجتماعي، سخت كوشيده‌اند آنها را با مقولاتي از هم تفكيك كنند كه ما اكنون به گونه‌اي شناخته شده، زندگي انسان‌ها را با آنها در عرصه‌هاي مختلف طبقه‌بندي مي‌كنيم: مقولات اقتصادي، سياسي، اجتماعي، ميان‌شخصي، تكنولوژيكي، زيست محيطي، فرهنگي و... مي‌توان گفت كه جهانی‌شدن، اين طبقه‌بندي را بر هم مي‌زند.

شكل‌هاي مهم و مختلفي از جهان‌شمولي وجود داردكه عبارتند از:
1. جهانی‌شدن اقتصادي: متضمن جريانات از راه دوركالا، خدمات و سرمايه‌ به علاوه اطلاعات و مشاهداتي مي‌شود كه با تبادل بازار هم‌راه است. هم چنين شامل تنظيم و ترتيب روندهاي مرتبط به اين جريانات مي‌شود مانند تنظيم و ترتيب توليدات با دست‌مزد پايين در آسيا براي بازارهاي اروپا وامریکا.

2. جهانی‌شدن نظامي: به شبكه‌هاي از راه دور وابستگي متقابل اشاره دارد كه در آن نيروي نظامي و تهديد به كار برده مي‌شود. يك مثال خوب از جهان‌شمولي نظامي موازنه‌ وحشت‌ بين ايالات متحده‌ امریکا و اتحاد جماهير شوروي در طول جنگ سردبود.

3. جهانی شدن مسائل محيط زيست: به انتقال از راه دور مواد در فضا يا اقيانوس‌ها يا مواد بيولوژيك مثل مواد بيماري‌زا اشاره دارد كه بر تندرستي و سلامت بشر اثر مي‌گذارد. سوراخ شدن لايه‌ اوزون جو بر اثر خالي شدن اين لايه از مواد آن، يك نمونه از جهان‌شمولي محيطي است، همان‌گونه كه شيوع ويروس ايدز از حاشيه غربي آفريقا به سرتاسر جهان از اواخر دهه‌ 70 نمونه‌ ديگر آن است.

4. جهانی‌شدن فرهنگي و اجتماعي: دربرگيرنده جنبش عقايد، اطلاعات، تصورات و مردم (كساني كه عقايد و اطلاعاتي هم‌راه خود دارند) مي‌شود. از جمله جنبش مذاهب يا انتشار دانش علمي. جهان شمولي اجتماعي از جهان‌شمولي نظامي و اقتصادي پيروي كرده است و عقايد، اطلاعات و مردم از جريان‌هاي اقتصادي و نظامي تبيعيت مي‌كنند.

در سطح عميقي، جهان‌شمولي اجتماعي بر آگاهي اشخاص و گرايش‌هاي آنها به سوي فرهنگ، سياست و هويت شخصي تأثیر مي‌گذارد. در حقيقت، جهانی‌شدن فرهنگي و اجتماعي با انواع ديگر جهان‌شمولي تأثیر متقابل دارد زيرا فعاليت‌ اقتصادي، نظامي و محيطي، اطلاعات را انتقال مي‌دهند و عقايدي به وجود مي‌آورند كه در سراسر مرزهاي سياسي و جغرافيايي جريان دارد. در عصر حاضر همان‌طور كه پیش‌رفت اينترنت هزينه‌ها را كاهش داده و ارتباطات را جهاني مي‌كند، جريان عقايد به طور قابل افزايشي، مستقل از ديگر اشكال جهانی‌شدن مي‌باشد.

اين تقسيم‌بندي ازجهانی شدن در ابعادي جداگانه به طور اجتناب‌ناپذيري تا حدي اختياري است. با اين وجود براي تجزيه و تحليل مفيد است، زيرا تغييرات در ابعاد مختلف جهانی‌شدن لزوماً به طور هم زمان رخ نمي‌دهد. جهانی‌شدن امروزي با جهانی شدن قرن نوزدهم متفاوت است. اما آيا چيزي در مورد جهانی شدن امروزي هست كه اساساً متفاوت با بيست سال قبل باشد؟ هر دوره‌‌اي بر مبنای گذشته ديگر بنا مي‌شود و تاريخ‌نويسان هميشه مي‌توانند زمينه‌هايي براي پديده‌های حاضر بيابند.

جهانی‌شدن ممكن است هم‌راه با سه تغيير، در شدت و در نوع آن باشد: افزايش پيچيدگي شبكه‌ها، افزايش شتاب‌ نهادي و افزايش مشاركت فراملي. اگرچه جهانی‌شدن، يكي از مراحل پيدايش و گسترش تجدد و سرمايه‌داري جهاني تلقي مي‌شود، اما بيشتر به ابعاد اقتصادی، سياسي، فرهنگي و اجتماعي و نيز فني آن تأکید مي‌گردد.

نظريه‌های اجتماعی درباره جهانی‌شدن
بيشتر مكاتب نظريه پردازي در علوم اجتماعي به موضوع جهانی‌شدن توجه کرده و هر كدام با تكيه بر مباني نظري خود تفسيري را از اين پديده ارائه می‌کنند. در اين پژوهش در حد فرصت محدودي كه پيش رو داريم، با تفاسير چند مكتب آشنا خواهيم شد و بعد از مطالعه تفاسير مكاتب مزبور حاصل جست و جوي خويش را ارائه خواهيم كرد.

1. نگرش‌هاي اجتماعي در زمينه جهانی‌شدن
1ـ1. تفسير رئاليستي
رئاليسم از مهم‌ترين مكاتب نظريه‌پردازي در روابط بین‌الملل است. بر طبق اصول بنيادين اين مكتب، دولت‌ها مهم‌ترين بازيگران، عرصه بین‌الملل مي‌باشند. همه دولت‌ها در پي به دست آوردن، نگهداري و نمايش قدرت هستند و هدف سياست خارجي آنها تأمین منافع ملي است. در نگاه رئاليست‌ها هر چه قدرت دولت‌ها افزون‌تر باشد، ميزان كنترل آنها بر معادلات بین‌المللي بيشتر خواهد بود.

بنا به بررسي‌های به عمل آمده، رئاليست‌ها با تكيه بر ميراث تئوريك فوق، جهانی‌شدن را به مفهوم گسترش روزافزون ارتباطات تلقي می‌كنند ولي آن را تحت سيطره دولت‌ها می‌يابند.

در اين ديدگاه، جهانی‌شدن محصول سياست است و همين طور قدرت دولت‌های ملي را افزايش می‌دهد. چرا كه با تكيه بر ارتباطات بيشتر، امكان كنترل سياسي نيز افزايش می‌يابد. در واقع می‌توان چنين استنباط كرد كه در تلقي رئاليست‌ها جهانی‌شدن منجر به افزايش بيش از پيش فرصت دولت‌های ملي و به ويژه قدرت‌هاي بزرگ براي افزايش، حفظ، نمايش و اعمال قدرت خويش می‌گردد.

به اين ترتيب رئاليست‌ها به جهانی‌شدن نگاهي ابزاري دارند و هرگز آن را چالشي براي ساختار عميق نظم بین‌المللي نمی‌دانند و به نظر آنها سيستم سنتی دولت‌های سرزميني داراي حاكميت، هم‌چنان حفظ خواهد شد. در واقع به نظر آنها جهانی‌شدن فرآیندي نيست كه بتواند گسستي تاريخي ايجاد كند. منطق روابط بین‌الملل، منطق قدرت است و شرايط دموكراتيك در صحنه بین‌المللي معنايي ندارد و جهانی‌شدن قادر به ايجاد دگرگوني در چنين منطقي نيست. چرا كه دولت‌های قدرت‌مند هرگز حاضر به قبول شرايط دموكراتيك در عرصه‌ بین‌المللي نخواهند بود.

2ـ1. تفسير ايده آليسي
مكتب ايده‌آليسم يا آرمان‌گرايي در روابط بین‌الملل رقيب ديرينه رئاليسم يا واقع‌گرايي بوده است. صرفاً در حد نياز اين بررسي می‌توان گفت كه ايده‌آليسم پاره‌اي عناصر ايدئولوژيك را وارد تجزيه و تحليل روابط بین‌الملل می‌كند، وضعيت موجود را از نظر ميزان هم‌آهنگی با معيارهاي ايدئولوژيك ارزيابي می‌كند و چشم‌انداز آينده را به هم‌راه تجويزهايي به تصوير می‌كشد.

اما در چارچوب ايده آليسم به خاطر تنوع ايدئولوژي‌ها، ديدگاه‌های متفاوت و حتي متعارضي وجود دارد. در يك سوي آن نگرش ليبراليستي و در سوي ديگر آن نگرش ماركسيستي قرار دارند. طرف‌داران خلع سلاح عمومي، قائلين به حكومت جهاني انترناسيوناليست در چارچوب اين مكتب قابل مطالعه می‌باشند.

3ـ1. تفسير ليبراليستي
در اين نگرش، جهانی‌شدن به مفهوم جهانی‌شدن ليبراليسم است. در واقع امروز شاهد گسترش جهاني سرمايه‌داري، تجارت آزاد، دموكراسي و تكثر فرهنگي هستيم. تا جايي‌كه بررسي‌های اين مطالعه نشان می‌دهد به نظر ليبرال‌ها با توجه به اين كه ليبراليسم در جهت تأمین منافع انسان‌ها عمل می‌كند لذا نه تنها در برابر جهانی‌شدن آن نبايد همگان را به دنبال خواهد داشت.

براي عيني‌تر شدن طرز تلقي ليبرال‌ها از فرآیند جهانی‌شدن می‌توان به عنوان يك شاخص، تفكر فرانسيس فوكوياما را مورد توجه قرار داد. فوكوياما از جمله افرادي افرادي است كه گسترش جهاني يكي از ابعاد ليبراليسم يعني دموكراسي را مورد بررسي قرار داده است. فوكوياما معتقد است امروز اتفاق نظر قابل توجهي پيرامون مشروعيت دموكراسي ليبرال پديده آمده است و همين طور ممكن است دموكراسي ليبرال نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشريت و آخرين شكل حكومت بشري باشد. در واقع همان‌گونه كه می‌بينيم فوكوياما علاوه بر اين كه برجهانی‌شدن دموكراسي تأکید می‌كند.

4ـ1. تفسير ماركسيستي
نگرش ماركسيستي ريشه در انديشه‌های كارل ماركس دارد ولي طي زمان واحد ديدگاه‌های متعدد و مكاتب فرعي متنوعي شده است كه از آن جمله می‌توان به ماركسيسم ارتدوكس، مكتب وابستگي، مكتب فرانكفورت و مكتب نظام جهاني اشاره كرد. بحث جهانی‌شدن عمدتاً براي مكاتب متأخر ماركسيستي اهميت پيدا كرده است.

به طور كلي در نگرش ماركسيستي به بحث جهانی‌شدن از زاويه اقتصادي نگريسته مي‌شود و ماركسيست‌ها محتواي جهانی‌شدن را گسترش جهاني سيستم اقتصادي سرمايه‌داري معرفي می‌كنند.

در واقع نياز سيري‌ناپذير سرمايه‌داري به مواد خام و بازار فروش كالاً منجر به آن می‌شود كه اين سيستم روز به روز حيطه‌ فعاليت خود را افزايش داده و مناطق جديدي را تسخير كند. سرمايه‌داري در اين مسير همه چيز را به خدمت می‌گيرد كه از آن جمله ابزارهاي ديپلماتيك و امكانات قهري دولت‌هاي جوامع سرمايه‌داري و ابزارهاي فرهنگي براي زمينه‌سازي ذهني و شكستن مقاومت در برابر اين نظام اقتصادي است.

در واقع جوانب مختلف جهانی‌شدن بر محور جهانی‌شدن سرمايه‌داري می‌چرخند. از این‌رو واژه جديد جهانی‌شدن از نظرمحتوا با مفاهيم ماركسيستي كه براي بيان گسترش جهاني سرمايه‌داري به كار برده می‌شود، فرقي ندارد. به عبارت ديگر جهانی‌شدن رنگی ليبراليستي بر مفاهيمي چون امپرياليسم، استعمار، استعمار نو و … می‌باشد. البته به لحاظ گسترش جهاني سرمایه‌داری تغييراتي نيز در شكل و نحوه سامان‌دهي اين سيستم، متناسب با شرايط جديد پديد می‌آيد.

5ـ1. تفسير رفتارگرايانه
رفتارگرايي در دهه 60 به لحاظ نارسايي‌هايي كه مكاتب رئاليسم و ايده‌آليسم داشت در دانش روابط بین‌الملل رونق گرفت. رفتارگرايي سعي نمود نظريه‌های روابط بین‌الملل را از داوري‌های هنجاري رها سازد و با الهام از تكنيك‌های علوم دقيقه، در روابط بین‌الملل نيز روشي علمي ـ تجربي رواج دهد. اين مكتب طرف‌داراني پيدا كرد و به يكي از مكاتب اصلي در نظريه‌پردازي روابط بین‌الملل تبديل گرديد.

امروز جهانی‌شدن به عنوان يكي از مهم‌ترين مباحث جاري در روابط بین‌الملل مورد توجه نويسندگان اين مكتب واقع شده است. رفتارگرايان در رويارويي با فرآیند جهانی‌شدن، سعي دارند جدای از وابستگي‌های ايدئولوژيك، عوامل، ابعاد و پي‌آمدهاي اين فرآیند را روشن سازند.

به طور كلي از ديدگاه اين مكتب، جهانی‌شدن ناظر بر حركت در مسير گسترش هرچه بيشتر ارتباطات انساني در عرصه جهاني است. عوامل اين حركت دگرگوني‌های اقتصادي، سياسي، تكنولوژيك، علمي‌، فرهنگي و … است. حيطه عمل آن حوزه‌های مختلفي را در بر می‌گيرد. به نظر رفتارگرايان تحت تأثیر جهانی‌شدن، نظم مستقر روابط بین‌الملل به هم ريخته و يك نظم نوين جايگزين آن گشته است.

در اين نظم جديد، دولت‌ها و جوامع مختلف به نحو فزاينده‌اي به هم وابسته شده و كمتر قادر به مديريت امور داخلي و خارجي خود بدون توسل به هم‌کاري بین‌المللي می‌باشند. در اين عرصه، نهادهاي بین‌المللي و رژيم‌هايي كه رفتارها را قاعده ‌مند می‌سازند و هم چنين شبكه‌های غير رسمي مديريت اين جهان به هم وابسته افزايش می‌يابند.

مجموعه‌ای از بازيگران جديد بین‌المللي، از شركت‌های چند مليتي گرفته تا سازمان‌های غير دولتي، گروه‌های فشار بین‌المللي، افراد و گروه‌های شهروندي براي شركت در مديريت جهان پديدار می‌شوند. نظم جهاني بيشتر حالت چند مركزي ـ يعني يك سيستم غير متمركز ـ به خود می‌گيرد. در اين ميان هر چند دولت به عنوان يك بازيگر كليدي در نظم جهاني اهميت خود را حفظ می‌كند ولي حاكميت آن به طور گسترده‌ای تضعيف می‌شود.

رفتارگرايان بر اين باورند كه اين تحولات نتيجه ضرورت‌های است و نمی‌توان آنها را محصول كار دولت‌های داراي هژموني تلقي نمود. تفسير رفتارگرايانه از جهانی‌شدن، واقع‌بينانه‌تر از تفاسير قبلي به نظر می‌آيد وهم‌آهنگی بيشتري با واقعيت‌های موجود دارد. هم‌چنین تأکید رفتارگرايان بر «گسترش ارتباطات» به عنوان محور جهانی‌شدن نكته‌ای به جا، منطقي و سازگار با واقعيت‌های عيني است.

ولي رفتارگرايان تصويري شفاف و تحريري تمام و كمال از اجزاي اين «گسترش» ارائه نمی‌دهند. به نظر می‌رسد رفتارگرايان در تفسير جهانی‌شدن، عنايت لازم را به بحث پراهميت «ضرورت رقابت‌پذيري» كه در تمامي عرصه‌ها جريان می‌يابد مبذول نكرده‌اند و به همين لحاظ منطق رقابت در شرايط جهانی‌شدن وضوح مورد نياز را پيدا نكرده است. وجود اين انتقادات ما را به ادامه كنكاش پيرامون چيستي جهانی‌شدن فرا می‌خواند.

نظريه جامعه‌شناسان معاصر در زمينه جهانی‌شدن
1. نظريه امانوئل والرشتاين
مهم‌ترين بحث جامعه‌شناسي در خصوص در نظر گرفتن جهان به عنوان يك نظام اقتصادي واحد بحث والرشتاين است. واحد اصلي تجزيه و تحليل والرشتاين «نظام جهاني» است؛ واحدي كه می‌تواند مستقل از روابط و فرآیندهاي اجتماعي توسعه پيدا می‌كند. و در عين حال این‌روابط و فرآیندها نسبت به كشورها و جوامع تشكيل‌دهنده نظام دروني هستند.

از نظر والرشتاين نظام جهاني داراي ويژگي‌هاي زير است:
الف) پويايي اين نظام عمدتاً داخلي است و با روی‌دادهايي كه در بيرون آن به وقوع می‌پيوندد تعيين نمی‌شود؛
ب) از لحاظ مادي خودكفا است زيرا داراي تقسيم كار گسترده بين جوامع تشكيل دهنده خود است.

ج) داراي تنوع فرهنگي است كه در مجموع و از ديدگاه پديده شناختي، اجزاي تشكيل دهنده «جهان» محسوب می‌شوند.

ويژگي مهم نظريه والرشتاين آن است كه كانون توجه در اقتصاد جهاني، ساختار دولت است. دولت از طريق جذب هزينه‌ها و مديريت بر مسائل اجتماعي نظام سرمایه‌داری، موجب ثبات سرمایه‌داری می‌شود. اين امر موجب جابه‌جايي فرآیندهاي اساسي تمايزات از واحدهاي اقتصادي مثلاً طبقات و دولت‌ها می‌شود.

از این‌رو نظام جهاني به سه دسته دولت تقسيم می‌شود:
دولت‌هاي مركزي: با ساختار حكومتي مستحكم و آميخته با فرهنگ ملي، اين دولت‌ها توسعه يافته و ثروت‌‌مندند و در نظام جهاني از حالت سلطه برخوردارند. نمونه اين دولت‌ها در اواخر قرن بيستم عبارتند از: دولت‌هاي عضو اتحاديه اروپا، ژاپن و ايالات متحد امریکا.

مناطق پيراموني: كه داراي دولت‌هاي ضعيف بومي، با فرهنگ‌های تحت تهاجم، فقير و از لحاظ اقتصادي وابسته به دولت‌هاي مركز هستند. نمونه‌های اين منطق پيراموني در اواخر قرن بيستم عبارتند از «كشورهاي نو صنعتي جنوب» (مانند كشورهاي آسيايي، آفريقايي و امریکاي لاتين).

مناطق نيمه پيراموني: كه شامل كشورهايي با ساختار حكومتي نسبتاً قوي، تك محصولي يا داراي اقتصادي با تكنولوژي پايين و از این‌رو تا حدودي وابسته به دولت‌هاي سابقاً مركزي در حال زوال باشند و يا از مناطق پيراموني سربر آورده باشند؛ نمونه‌های اواخر قرن بيستم عبارتند از: توليد كنندگان نفت، دولت‌هاي سابق كمونيستي در اروپاي شرقي و يا «ببرهاي جوان» آسياي جنوب شرقي.


شکل (4) ـ نظام جهانی والرشتاين منبع: نگارندگان




مك لوهان و نظريه دهكده جهاني
در جهاني كه درآن افكار انسان‌ها بطور جدي بر روي تصاوير ساخته و پرداخته رسانه‌هاي جمعي متمركز است جاي تعجب است كه محافل علمي و اجتماعي اين چنين به یک‌پارچگی جهاني از طريق ابزارهاي اقتصادي چشم دوخته‌اند و به نقش فرهنگ و آگاهي در اين زمينه كمتر توجه دارند. اين امر ممكن است به اين دليل باشد كه هم علم جامعه‌شناسي و هم علوم سياسي، در مقايسه با رشته‌های فرامدرن، يك رشته جديد و جهاني شده نيستند.

اگرچه قسمت عمده اثر مك لوهان از ديدگاه اثبات گرايانه و حتي ديدگاه تحليل گرايانه علوم اجتماعي رضايت بخش نيست، و با اين كه از زمان تدوين ايده‌های وي بيش از سي سال گذشته است اما اين ديدگاه‌ها دقيق و پرمحتوي است و توانسته است جاي خود را در ميان اغلب دلايلي كه امروزه به عنوان دلايل اصلي جهانی‌شدن اقامه می‌شوند، باز كند. در واقع بخش اعظم نظريات اخير آنتوني گيدنز در خصوص جهانی‌شدن به شدت مديون نظريات مك لوهان است، اگرچه اين امربه طور گسترده‌ای مورد قبول هم واقع نشده است.

از ديدگاه مك لوهان اصل تعيين‌كننده فرهنگ ما، نه محتواي آن، بلكه نقش رسانه‌ای است كه فرهنگ از طريق آن منتقل می‌شود. رسانه شامل هر وسيله‌ای براي گسترش مفاهيم است و از این‌رو شامل هم تكنولوژي حمل و نقل و هم تكنولوژي ارتباطات می‌شود. در نتيجه جايگاه مك لوهان از لحاظ تاريخي قبل از جبرگرايي تكنولوژيك جيمز روزنا و ديويدهاروي قرار می‌گيرد.

اين امر تقسيم تاريخ به دو دوره‌ اصلي را كه تا حدودي با نظريه وحدت مكانيكي و ارگانيك دوركيم سازگار است امكان‌پذير می‌سازد. دوره نخست دوراني است كه می‌توان آن را دوره قبيله‌ای ناميد. دوره‌ای كه بر تكنولوژي زبان گفتاري و تكنولوژي چرخ چاه متكي بود. در اين فرهنگ شفاهي، تجارب بشري به صورت فوري، سريع و اجتماعي و هم‌چنین ظريف، حساس و كامل بود.

دوره دوم دوران صنعتي است كه بر تكنولوژي‌های نوشتاري و ماشيني استوار است. در اين فرهنگ نوشتاري، تجارب بشري به صورت پراكنده و خصوصي در می‌آيد. نوشتن يا خواندن يك كتاب در انزوا به صورت شخصي و حتي به تنهايي انجام‌پذير است. وانگهي، در اين فرهنگ بر احساس بينايي خيلي بيش از احساس شنوايي، لامسه و بويايي تأکید می‌شود، زيرا در اين صورت بيننده از راه دور تحت تأثیر قرار می‌گيرد. فرهنگ نوشتاري موجب شكل‌گيري افكار بر مبناي خطوط متوالي و مرتبط به هم می‌شود و به جوامع اجازه مي‌دهد كه در جهت عقلانيت و صنعتي شدن حركت كنند.

اين تحول هم‌چنین داراي آثار جهاني كننده است. استفاده از كاغذ، چرخ و جاده‌ها نخستين حركت‌ها را در مسيري كه بعدها آنتوني گيدنز آن را جدايي زمان از مكان ناميد امكان‌پذير ساخت، توان و قابليت اين ابزارها براي سرعت بخشيدن به ارتباطات موجب نزديك‌تر شدن محله‌های دور از هم و موجب كاهش آگاهي قبيله يا دهكده شد. توسعه ارتباطات هم‌چنین به مراكز قدرت اين امكان را داد كه كنترل خود را به مناطقي كه از لحاظ جغرافيايي در حاشيه قرار گرفته بودند نيز گسترش دهند.

نظريه رونالد رابرتسون
برجسته‌ترين فرد در تبيين و تعيين ويژگي‌هاي مفهوم و نظريه جهانی‌شدن، رونالدرابرتسون است. وي با ردگرايش‌هاي رايج درباره دنياپرستي به عنوان فرآیند عمده اجتماع، به تحولات اصول‌گرايي اسلامي كه نشان‌دهنده رابطه بين مذهب و سياست در مقياس جهاني بود علاقه‌‌مند شد. هم‌چنین استدلال ماكس وبر كه بنابر آن پروتستانيسم به جاي جهان معنوي، به جهان مادي گرايش دارد نيز توجه وي را به خود جلب كرد.

از اين‌رو رابرتسون توانست به علائق اوليه‌اش در خصوص جامعه بین‌المللي بازگردد و نخستين مقالات عمومي خود درباره جهانی‌شدن را در اواسط دهه 1980 منتشر كند. اكنون، به جاي دولت ـ ملت، سياره زمين و فرهنگ آن توجه رابرتسون را به خود جلب كرده است. رابرتسون كم كم خود را از قيد و بند مفهوم بسيار تنگ جامعه ملي كه علم جامعه‌شناسي را از تحولات عظيم جهاني دور نگه می‌داشت و خود وي نيز از همان ابتدا در آن احساس راحتي نمی‌كرد، آزاد ساخت.

نخستين تلاش رابرتسون براي حل اين مسئله در برخي از نوشته‌های او كه بخشي از آن توسط يك دانش‌‌مند علوم سياسي به نام نتل (1968) نوشته شده آمده است. در اين نوشته‌ها رابطه بين نوگرايي و نظام بین‌المللي دولت‌ها مورد بررسي قرار گرفته است. نكته اساسي در بحث رابرتسون اين است كه ضروری است تابه روابط بین‌المللي و جهانی شدن نگاهی نظام ‌مند داشته باشيم.

مفهوم نظام و كاربرد آن از طرح مشهور (AGIL) كه نخستين بار توسط پارسونز و اسملسر در سال 1968 مطرح شد به عاريت گرفته شده است. در اين طرح استدلال می‌شود كه يك سيستم يا نظام كامل اداري ساختارها يا اجزايي است كه چهار مسئله نظام را حل می‌كند.

اين چهار مسئله عبارتند از:
1. انطباق با محيط (A).

2. دست زدن به اقداماتي براي رسيدن به هدف‌ها (G).

3. دوحدت مبادلات بين اجزاي سيستم. (I)

4. تمهيدات ضمني براي باز توليد سيستم در طي زمان (L).

از اين‌رو، در يك [نمودار] يا تصوير در هر نظام اجتماعي بايد چهار فعاليت اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي وجود داشته باشد.







شکل (5): نظام اجتماعی منبع: نگارندگان
نتل و رابرتسون نخستين نويسندگاني هستند كه بيان كردند كه هيچ نظام كامل بین‌المللي تا دهه 1960 شكل نگرفته است. بلكه به جاي آن يك فرآیند ايجاد سيستم در حال وقوع است كه از نظام فرعي (G) (يعني تأثیر متقابل بین‌المللي بين دولت‌ها) شروع شده ولي با مقاومت‌هايي به صورت اختلافات حل نشده در صحنه فرهنگي (يانظام فرعي L) مواجه شده است كه مانع توسعه كل سيستم است. اين موضوع با «يك آزمون عملي سريع» مورد تأييد قرار گرفته است.

سازمان‌هاي دولتي به دنبال پيش بردن و نظام‌‌مند كردن سه نظام فرعي ديگر در مقياس بین‌المللي هستند، براي مثال، يونسكو و سازمان بهداشت جهاني در سيستم فرعي (L)، اتحاديه‌ جهاني پست و مرجع تصميم‌گيري حمل و نقل بین‌المللي هوايي در سيستم فرعي(I)، بانك جهاني و سازمان بین‌المللي كار در سيستم فرعي (A) مشغول فعاليت هستند.

در يك سطح تجريدي تر نظام بین‌المللي دولت‌ها به طور فعال در موارد زير فعاليت می‌كند:
ـ تقسيم قدرت در سطح بین‌المللي يا معمولاً در سطح قاره‌ای براي ايجاد امنيت دسته جمعي.

ـ ايجاد ارزش‌ها و هنجارهاي جهاني مثلاً در حوزه حقوق سياسي و اجتماعي، استفاده از نيروي ـ هسته‌ای و اصول مربوط به استفاده از زور.

ـ تعديل نتايج توزيع بین‌المللي طبقه بندي كشورها از طريق تخصيص مجدد منابع اقتصادي.

ـ و هم‌آهنگ كردن مبادلات بين كشورها در زمينه‌های تجارت، مهاجرت، كاركردهاي فرهنگي و نظاير آن.

جهانی‌شدن، كه در قرن بيستم به صورت يك شعور كل گرا تجلي پيدا كرد، مستلزم وابسته كردن نقاط مرجع فردي و ملي به نقاط مرجع عام و فراملي است. از این‌رو، جهانی‌شدن ايجاد ارتباطات فرهنگي، اجتماعي و پديده شناختي بين چهار عامل زير را شامل می‌شود.

1. خويشتن فرد؛

2. جامعه ملي؛

3. نظام بین‌المللي جوامع؛

4. بشريت به طور كلي.

اين چهار عامل، بر روي هم، يك «ميدان جهاني» تشكيل می‌دهند كه شامل تمامي اجزايي است كه ما براي تحليل جهانی‌شدن به آنها نياز داريم. تحت شرايط جهانی‌شدن ارتباطات پديده شناختي و نسبي شدن زير بين اين چهار عامل بوجود می‌آيد:

1. خويشتن فرد به صورت شهروند جامعه ملي، در مقايسه با تحولات در ساير جوامع به عنوان نمونه‌ای از بشريت، تعريف می‌شود.

2. يك جامعه ملي كه روابط مسئله داري با شهروندان خود دارد از لحاظ آزادي و كنترل، خود را به عنوان عضوي از جامعه ملت‌ها مطرح می‌كند، و بايد حقوق شهروندي را در ارتباط با حقوق بشر به طور عام تأمین كند.

3. نظام بین‌الملل متكي به محدوديت حاكميتي است كه جوامع ملي از آن برخوردارند استانداردهايي را براي رفتار فردي تعيين می‌كند و كنترل واقعي برروي آرمان‌هاي بشري اعمال می‌كند.

4. بشريت در قالب حقوق فردي تعريف می‌شود كه در تمهيدات شهروندي جوامع ملي بيان شده است و از طريق نظام بین‌المللي جوامع مشروعيت پيدا مي‌كند و به اجرا گذاشته می‌شود.

اين تأثیرهاي متقابل موجب تحولات قانوني در هر يك از چهار نقطه مرجع می‌شود كه عبارتند از:
الف) ايجاد فردگرايي، يعني تعريف جهاني مجدد از هر فرد به عنوان يك كليت كامل و نه به عنوان يك جزء تابع از يك اجتماع محلي.

ب) بین‌المللي كردن، به مفهوم چند برابر كردن وابستگي متقابل دولت‌ها و نظام‌هاي مربوط به آنها.

ج) جامعه‌پذير كردن، يعني ايجاد دولت ـ ملت جديد به عنوان تنها شكل ممكن جامعه.

د) انساني كردن به مفهوم ايجاد يك ديدگاه جهاني كه بر اساس آن ديگر نمی‌توان تمايزي بين حقوق انسان‌ها با توجه به مسائل نژادي، قومي، يا طبقه اجتماعي قائل شد.

اين چهار عامل، بر روي هم فرآیندهاي اجتماعي جهانی‌شدن را تشكيل می‌دهند. اين تحولات فارغ از پويايي‌هاي داخلي جوامع منفرد، به طور مستقل صورت می‌پذيرد. در حقيقت جهانی‌شدن داراي منطق سخت خود است كه به ناچار اين پويايي‌هاي داخلي را تحت تأثیر قرار می‌دهد. رابرتسون، تأکید می‌كند كه فرآیند جهانی‌شدن چيز تازه‌ای نيست بلكه تاريخ آن به زمان نوگرايي و ظهور سرمایه‌داری بر مي‌گردد. اما، نوگرايي فرآیند جهانی‌شدن را تسريع كرده و درطي دوران معاصر (اخير) موجب تشديد سطح آگاهي شده است. به علاوه، تمدن اروپايي، كانون اصلي و خاستگاه اين تحول است.

نظريه آنتوني گيدنز
اگر جهانی‌شدن يك الگوي مسلط در تغييرات اجتماعي معاصر باشد، آن‌گاه تعجب‌آور نيست كه اكثر جامعه‌شناسان هم‌زمان به اين مفهوم بپردازند. بزرگ‌ترين رقيب رابرتسون در اين زمينه آنتوني گيدنز است. گيدنز نخستين بار مسئله ظهور نظام اجتماعي را در يك انتقاد كلي از نظريه‌ ماركسيستي و چالش با اين نظريه كه توسعه نظام سرمایه‌داری به تنهايي تاريخ جديد جوامع بشري را رقم می‌زند بررسي كرد.

به گفته وي اين تاريخ جديد هم‌چنین با گسترش دولت ـ ملت‌ها و تمايل آنها براي جنگ با یک‌دیگر حاصل شده است. دولت ـ ملت يا دولت ملي به يك واحد سياسي در سطح جهان تبديل شده است، به طوري كه جهان به صورت شبكه‌ای از جوامع ملي در آمده است كه دولت‌هايشان در نظام جهاني روابط بین‌الملل، نمايندگي آنها را بر عهده دارند. به نظر آنتوني گيدنز همانند رابرتسون، تفوق دولت ـ ملت با توسعه‌ نظام روابط بین‌الملل هم‌راه بوده است. وجود هر يك از آنها بدون ديگري غير ممكن است.

گيدنز گسترش شدن دولت ـ ملت را در سه محور بيان می‌كند:
نخست این‌که دولت ـ ملت‌هاي اروپايي در قرن نوزدهم مانند انگلستان، فرانسه، آلمان و ايتاليا توانستند با موفقيت تمام توليدات صنعتي را با اقدامات نظامي در هم آميزند. اين صنعتي كردن ابزارهاي جنگي به كشورهاي مذكور كمك كرد تا در رودررويي نظامي با جوامع قبيله‌ای آنها را با موفقيت به مستعمره خود تبديل كنند و به خود به امپراتوري‌هاي استعماري تبديل شوند.

دوم، ويژگي‌هاي منطقي ديوان‌سالارانه به آنها كمك كرد تا منابع را در خدمت توسعه خود قرار دهند و بتوانند روابط با ديگر دولت ـ ملت‌ها را از طريق شبكه‌های ديپلماتيك و مؤسسات سياسي فراملي برقرار كنند.

سوم، يك رشته روی‌دادهاي تاريخي و مهم‌تر از همه دوران طولاني صلح در قرن نوزدهم به دولت‌هاي اروپايي اجازه داد كه منابع اقتصادي را براي صنعتي شدن و ايجاد مستعمرات به كار ببرند. روی‌داد دوم بي‌ثبات شدن روابط بین‌الملل بر اثر جنگ‌هاي جهاني در قرن بيستم بود. واكنش اين كار، ايجاد يك نظم نظامي فراملّي هم‌راه ابرقدرت‌ها و نظام‌هاي حفظ صلح بين‌المللي بود. آنتوني گيدنز تأکید می‌كند كه تحولات جديد در توسعه سازمان‌هاي بین‌المللي در قرن بيستم حاكمتي دولت ـ ملت را از ميان برنداشت، بلكه به اين جهانی‌شدن و نهادينه شدن اين حاكميت منجر شد. سيستم انعكاسي روابط بین‌الملل موجب یک‌پارچگی و تماميت ارضي و ملي هر يك از دولت‌ها گرديد.

در واقع، اين امر محيط امني فراهم كرد كه در آن دولت‌هاي ملي، هرچند كوچك يا ضعيف بتوانند به اصطلاح نشو و نما كنند و تا حدودي موفق هم باشند. آنتوني گيدنز در نوشته‌های اخير خود، فرآیند جهانی‌شدن را با توسعه جوامع جديد مرتبط می‌سازد. يك جامعه مدرن كه به جوامع بعد از اروپاي فئودال و يا نمونه‌های جديدتر آن اطلاق می‌شود داراي چهار ويژگي نهادي يا سازماني است که دو ويژگي نخست آن کاملاً جنبه اقتصادي دارد.

اين ويژگي‌ها عبارتند از:
اول، نوسازي مستلزم نظام سرمایه‌داری توليد كالاست كه بين صاحبان سرمايه‌ خصوصي و كساني كه فاقد اين سرمايه هستند و نيروي كار خود را در مقابل دريافت دست‌مزد می‌فروشند يك رابطه اجتماعي برقرار می‌كند. شركت‌ها براي بدست آوردن سرمايه، نيروي كار، مواد خام، قطعات و محصولات در بازارها به رقابت می‌پردازند.

دوم، نوگرايي متضمن صنعت گرايي است، يعني چند برابر شدن تلاش‌هاي انساني بر اثر كاربرد منابع غير انساني قدرت كه از طريق ماشين هدايت می‌شود. مقياس اين تكنولوژي مستلزم فرآیند جمعي توليد است كه در آن فعاليت عده‌ای از افراد در جهت انباشت منابع مادي هم‌آهنگ می‌شود. پيام اصلي گيدنز اين است كه جامعه مدرن از طريق مباني اقتصادي آن کاملاً قابل تبيين نيست بلكه بايد اين واقعيت را نيز در نظر گرفت كه اين جامعه يك جامعه مبتني بر دولت ملي است.

ويژگي خاص دولت ـ ملت در اروپاي قرن نوزدهم قابليت و توان مديريتي آن در ايجاد كنترل هم‌آهنگ بر روي جمعيتي بود كه در يك سرزمين مشخص زندگي می‌كردند.

گيدنز می‌تواند بحث مسيرهاي نهاديني كه در آنها جهانی‌شدن دنيا را در چهار بعد نوگرايي يعني سرمایه‌داری، نظارت، نظم نظامي و صنعتي شدن پيش می‌برد ادامه بدهد.. اقتصاد جهاني تحت سلطه شركت‌هاي فراملي قرار گرفته است كه مستقل از نظام‌هاي سياسي كار می‌كنند و در واقع مي‌توانند اين نظام‌ها را نيز تحت سلطه خود درآورند.

اين شركت‌ها يك نوع ارتباط جهاني و نظام‌هايي از مبادله به وجود آورده‌اند كه سياره زمين به طور روز افزوني به يك بازار واحد براي كالاها، نيروي كار و سرمايه تبديل شده است. ديگر نيازي به اين نيست كه مانند گيدنز و والرشتاين، تداوم اقتصاد دولتي سوسياليستي را توضيح دهيم. اقتصادهاي سوسياليستي در روسيه و اروپاي شرقي فروپاشيد و نظام اقتصادي چين نيز در حال تبديل به نظام سرمایه‌داری است.



شکل(6) منبع: نگارندگان



فرآیند نظارت نيز در مسيرهاي جهاني در نظامي از دولت ـ ملت‌ها در حال گسترش است. سازمان‌هاي بین‌المللي حاكميت را تثبيت می‌كنند و اين امكان را فراهم می‌آورند كه مستعمرات سابق به نظام دولت ـ ملت وارد شوند. علاوه بر اين بحث گيدنز، می‌توان گفت كه هم‌کاري ميان دولت‌ها در سازمان‌هاي بین‌المللي، رشد اطلاعات و تخصص‌ها، ظرفيت و قايليت دولت‌ها را براي سرپرستي و اداره جمعيت خود افزايش می‌دهد و در واقع امكان مداخله و نظارت بر روي جمعيت ديگر كشورها را نيز براي آنها فراهم مي‌كند.

مهم‌ترين عامل در توسعه نظم نظامي جهان، سيستم پيمان‌هاست. گيدنز به نظام اتحاد دوقطبي ابرقدرت‌ها كه واقعاً جهاني است اشاره می‌كند، اگر چه اكنون «نظم نوين جهاني» يعني يك نظام اتحاد تك مركزي كه حول سلطه نظامي ايالات متحد امریکا شكل گرفته است و به صورت اقدامات حفظ صلح سازمان ملل متحد بروز می‌كند، جاي نظام دو قطبي را گرفته است.

حتي خود جنگ نيز از طريق «جنگ‌های جهاني» و نيز جنگ سرد كه بر تفكرات نظامي نيمه دوم قرن بيستم مسلط بود حالت جهاني به خود گرفته بود. جهانی‌شدن صنعت گرايي شامل ادغام صنايع محلي در تقسيم كار بین‌المللي است كه در آن سطح روز افزوني از تجارت مواد خام اوليه، قطعات و كالاها بين اقتصادهاي صنعتي قبلاً مجزا و مستقل وجود دارد.

اين تحولات، گسترش ماشين آلات و ساير تكنولوژي‌هاي صنعتي و نيز نظام‌های توليد جمعي اما منطقي را در بر می‌گيرد. اين نوع صنعتي شدن جهان سلطه اقتصادي غرب را از ميان برداشته اما در عرصه‌ ديگر نتايج مهمي به بار آورده است. نخست اين كه صنعت‌گرايي تأثیرات زيان‌آوري بر آب و هواي سياره زمين به طور كلي داشته است. و دوم، صنعتي شدن مدت‌ها است با پشت سر گذاردن توليد كالا، توليد اطلاعات و خدمات را زير پوشش خود درآورده است. صنعتي شدن فرهنگ از طريق رسانه‌هاي گروهي، جهانی‌شدن فرهنگ، بويژه جنبه‌هاي مصرفي آن را باعث شده است.

عجيب این‌که، در حالي كه جهانی‌شدن فرهنگ آخرين تفكر گيدنز درباره جهانی‌شدن و مورد توجه دقيق وي بوده است، با وجود اين وي آن را به صورت جنبه‌ بنيادي جهانی‌شدن توصيف می‌كند كه در پشت تمام ابعاد نهادين گوناگوني كه قبلاً به آنها اشاره شد قرار دارد. اگر جهانی‌شدن فرهنگ عامل تعيين كننده اين فرآیند باشد.

‌در آن صورت شايسته بررسي عميق تري است. در اين صورت، جهانی‌شدن به عنوان آخرين تفكر گيدنز كه چندان هم با دوام نيست، يك فرآیند چند عليتي و چند لايه و پر از احتمال و عدم قطعيت است. ظاهراً جهانی‌شدن يك پديده اجتناب ناپذير است، اما چون ضرورت‌هايي كه جهان را در مسير نوگرايي به پيش می‌رانند در چهار عرصه نسبتاً مجزا محصورند، نتايج خاص آن قابل پيش بيني نيست.

‌جامعه مدرن و جهانی‌شدن از نگاه گيدنز

از این‌رو، دولت ـ ملت سرمایه‌داری به تمام معني جامعه مدرن است، زيرا مظهر توسعه نهايي اين ويژگي‌هاي چهارگانه است. برخي فرآیندهاي پويا، نيروي محركه اين توسعه است. در فورمول‌بندي مك لوهان، فرآیند عمده فاصله گذاري يا جدايش زمان ـ مكان است. در مفاهيم مربوط به دوران ماقبل مدرن، هم زمان و هم مكان اساساً به محل بلافصل فرد متصل بودند. آهنگ‌هاي زماني زندگي روزمره با چرخه‌هاي فصلي و روزانه محلي تعيين می‌شد.

همين طور مكان نيز به آن چيزي كه فرد بلافاصله مي‌توانست مجسم كند، محدود و نسبت به محل سكونت فرد اندازه گيري می‌شد، حتي اگر به مسافرت می‌رفت. در قرن هيجدهم‌، اختراع و گسترش ساعت مكانيكي زمان را جهاني و آن را از مكان‌هاي خاص جدا كرد و باعث سازمان‌دهي مجدد اجتماعي در نظام جهاني مناطق مختلف شد.

هم‌چنین مكان، همانطور كه در نقشه‌های جهاني رسم شده بود، به يك بعد اجتماعي جهاني تبديل شد كه واقعيت آن از هر مكان اجتماعي منفرد مستقل بود. آزادسازي زمان و مكان يك تحول کاملاً نوگرايانه است زيرا سازمان‌دهي فعاليت‌هاي انساني در فواصل وسيع زماني و مكاني را كه پيش نياز جهاني شده است، امكان پذير می‌سازد.

گسترش زمان و مكان از ديد گيدنز
جداسازي زمان از مكان هم‌چنین يك پيش نياز براي فرآیند نوگرايي است كه گيدنزآن را از جا كندن يا ردآوردن مي‌نامد: «درآوردن» روابط اجتماعي از بافت‌هاي محلي تأثیرات متقابل و تجديد ساختار آنها در طول زمان و مكان. وي به دو نوع ساز و كار از جا كندن اشاره می‌كند: نشانه‌هاي نمادين و سيستم‌هاي خبره، نشانه‌هاي نمادين وسايل جهاني مبادله مانند پول است كه گيدنز بيشتر تجزيه و تحليل‌های خود را به آن اختصاص داده است.

پول می‌تواند ارزش را از يك بافت به بافت ديگر انتقال دهد و از این‌رو می‌تواند برقراري روابط اجتماعي را در دامنه گسترده زمان و مكان امكان پذير سازد. اين واقعيت كه افراد جامعه مدرن به هدايت جوامع و زندگي خود توسط جريان‌هاي غير شخصي پول و تخصص اعتقاد دارند، بدين مفهوم نيست كه اجازه دهند چنين تحولاتي به صورت كنترل نشده به وقوع بپيوندند. آنها با آگاهي از مخاطرات پيوسته نظاره گر و جست‌وجو كننده اطلاعات درباره ارزش پول و اعتبار تخصص‌ها هستند. از این‌رو، جامعه مدرن خصوصاً داراي ويژگي انعكاسي است.

فعاليت اجتماعي پيوسته توسط جريان اطلاعات و تجزيه و تحليلي كه آن را تابع تجديد نظر دائمي و از این‌رو آن را باز توليد می‌كند بازتاب مي‌يابد. دليل اين توجه زياد به نظريه گيدنز درباره نوگرايي اين است كه، برخلاف رابرتسون وي جهانی‌شدن را نتيجه مستقيم نوگرايي می‌داند.

هر يك از پويايي‌هاي سه گانه داراي گرايش‌هاي جهاني كننده است كه روابط اجتماعي را به صورت فراگيرتري ارائه می‌دهند. آنها شبكه‌های جهاني روابط را امكان پذير مي‌سازند (مانند نظام روابط بین‌الملل يا نظام جديد سرمایه‌داری جهاني)، اما آنها به نظر گيدنز در گسترش فاصله زماني و مكاني روابط اجتماعي نيز بسيار اساسي هستند.

تفكيك زمان ـ مكان، از جا كندن، و انعكاسي بودن، بدين مفهوم است كه روابط پيچيده‌ای بين فعاليت‌هاي محلي و تأثیر متقابل در فاصله‌های دور در حال شكل گيري است.

از این‌رو جهانی‌شدن را می‌توان به صورت تشديد روابط اجتماعي در سرتاسر جهان تعريف كرد كه در آن جوامع دور از هم طوري به یک‌دیگر وابسته می‌شوند كه حوادث محلي از روی‌دادهايي تأثیر می‌پذيرند كه در مناطق دوردست شكل می‌گيرند، و بر آنها تأثیر می‌گذارند. اين يك فرآیند ديالكتيكي است زيرا اين حوادث محلي ممكن است در مسيري برخلاف جهت روابط مولد خود حركت كنند. تحولات محلي نيز به اندازه گسترش روابط اجتماعي در گستره زمان و مكان جزيي از فرآیند جهانی‌شدن هستند.

جهان‌بینی جهانی‌شدن با تزريق الگوي حيات ليبرال ـ سكولار و با نگاه اومانيستي سبك خاصي از زندگي را به انسان‌ها تحميل كرده و قدرت انتخاب درست را از انسان می‌گيرد. اين را می‌پذيريم كه شيوه زندگي انسان‌ها بر اساس فرهنگ، سنت، عادات و به طور كلي نگرش انسان‌ها متفاوت است. اما هر فرهنگي مباني و اصول خاصي را براي شيوه زندگي انسان مطرح می‌كند كه بدون آن زندگي انسان معناي خود را از دست می‌دهد.

بنامه ريزي زندگي براي رسيدن به اهداف و آرمان‌ها بر اساس اين محور‌ها می‌باشد. عقلانيت ابزاري حاكم بر تفكر جهاني به آسان ترين وسايل براي رسيدن به اهداف مادي تأکید دارد. عقلانيت انسان جهاني اساسا سود محور و لذت طلب است و انسان لذت طلب متعهد و مسئول نيست و خود را نسبت به سرنوشت همنوع خود بی‌تفاوت می‌بيند. فرهنگ حاكم بر زندگي انسان‌ها در دوران جهانی‌شدن مصرف هرچه بيشتر است.

به عقيده نيل پستمن تكنوپولي يا تسليم فرهنگ به تكنولوژي، تمام معيارها و ضوابط را كه انسان‌ها بوسيله آن قادر به تحليل و شناخت خوبي و بدي بودند از او گرفته است. او معتقد است كه انسان دوران جديد نياز واقعي و اساسي خود را درك نمی‌كند. او می‌گويد: ريشه بيماري به مراتب خطرناكتر است كه در قلم‌رو تكنوپولي هيچ كس از قدرت درك اتكاء به مباني اعتقادي شخصي و هدفيابي و معني بخشي به زندگي خويش برخوردار نيست و از هر گونه نظم و انسجام فرهنگي بی‌بهره است .

محورهای ايجاد جامعه جهانی از منظر اندیشه‌ورزان غرب

1. سکولاريزم
در زبان فارسي در برابر لغت سکولاريزم از اصلاحاتي مانند دين‌زدايي، غير ديني کردن، دنيوي سازي، دنيوي کردن، دنياگرايي و عرفي شدن استفاده شده است.

در مواردي نيز از يک عبارت، مانند « جداسازي دين از دنيا » يا « جدا انگاري دين و دنيا » استفاده شده است. از ميان اين معادل ها، در يک مقايسه کلي به نظر می‌رسد، معنای عرفي شدن و دنياگرايي است که کاربرد بيشتري دارد.

سکولاريزم در اين معنا به صورت: علمي ساختن مذهب و سعي در تطبيق دين بر علم تجربي و هم‌آهنگ کردن تعاليم ديني با دست آوردهاي معرفت بشري جلوه گر می‌شود. درجامعه‌شناسي معرفت و دين سکولاريزم، عبارت است از: دينوي و اين جهاني کردن ساختار سياسي و عدم دخالت دين در قلم‌رو برنامه‌ریزی سياسي، اجتماعي، اقتصادي و.... سکولاريزم، با ارزش‌هاي مهم ايجاد شده از دوران رنسانس مانند: اصالت انسان، عقلانيت ابزاري، علم زدگی، اصالت ماده، ليبراليسم پيوند دارد، به گونه‌ای که فهم درست عرفی شدن بدون توجه به ارتباط اين مفاهيم با سکولاريزم ايجادنخواهد داشت. در ابتدا لازم است تا به ابعادسکولاريزم در انديشه فلسفی و اجتماعی غرب بپردازيم.

به طور کلي می‌توان محورها و ابعاد اساسي جريان فرهنگ سازی جهانی را به صورت زير مطرح کرد:
2. انديشه اصلاح در فهم دين و سکولاريزم
در تبيين اين فرآیند، اصلاح گري ديني را به عنوان يکي از عوامل زمينه سازايجاد جنبش‌ها اصلاحي مثل اومانيسم مسيحي، لوتريانيسم، کالونيسم و توحيدگرايي و مبارزه با تثليث درجهت عقلاني کردن مدعيات ديني مطرح کرده اند.

3. عقلانيت سكولار
يان آرت شولت، معتقد است كه عقلانيت ابزاري به عنوان يكي از مباني جهانی‌شدن داراي چهار ويژگي اساسي است كه عبارتند از:
1. سكولار بودن؛

2. انسان محور بون؛

3. ابزاري بودن؛

4. تجربي و قابل محاسبه بودن.

او در اثر معروف خود با عنوان «جهانی‌شدن» می‌گويد: «عقل‌گرايي پيكربندي كلي دانش است كه گسترش تفكر جهاني، و از آن طريق روند وسيع‌تر جهانی‌شدن را پيش برده است. اين چارچوب دانش چهار ويژگي اصلي متمايز دارد. نخست این‌که عقل‌گرايي جنبه سكولار دارد؛ يعني واقعيت را کاملاً بر حسب دنياي فيزيكي تعريف مي‌كند.

دوم، عقل‌گرايي جنبه انسان مدارانه دارد. يعني واقعيت را عمدتاً بر حسب علايق و فعاليت‌هاي انسان قرار مي‌دهد. سوم، عقل گرايي مشخصه يك «دانش‌‌مند» را دارد؛ يعني معقتد است كه پديده‌ها را مي‌توان بر حسب واقعيات مسلّم قابل كشف به وسيله كاربرد دقيق روش‌هاي پژوهش عيني درك كرد. چهارم، عقل‌گرايي جنبه ابزاري دارد؛ يعني بيشترين ارزش را براي بينش‌هايي قايل است كه به مردم امكان مي‌دهند تا مشكلات بلافصل را حل كنند.

عقل‌گرايان به آساني زيبايي شناسي، معنويت، هيجان و تخيل را رد مي‌كنند وآنها را تا آن‌جا مي‌پذيرند كه دانش عقل‌گرا را تكميل كنند يا به پيش‌رانند. پديده‌هاي نامعقول، به خودي خود حاوي هيچ‌گونه حقيقت اساسي تلقي نمي‌شود. در واقع، عقل‌گرايي غربي نوعي اعتقاد سكولار است. عقل‌گرايان معتقدند كه علم، امكان كشف حقايق عيني، قطعي و منفرد درباره پديده‌ها را براي انسان، فراهم مي‌كند. بنابراين انسان‌ها مي‌توانند اين دانش را براي مهار كردن نيروهاي طبيعي و اجتماعي و در جهت ترقي بشر به كار ببرند. بدين ترتيب، عقل‌گرايي تكنولوژيكي ـ علمي به ما امكان مي‌دهد بر بيماري، گرسنگي، فقر، جنگ و... غلبه پيدا كنيم تا امكانات زندگي انسان را به حداكثر برسانيم.

محاسبات سكولار، انسان‌مدارانه، و ابزاري هم‌چنین چارچوبي از دانش را براي توليد سرمايه‌داري و كار‌آيي امروزي ايجاد كرده است. نگرش عقل‌گرايانه، هم‌چنین شالوده نيروي قانون سكولار در روابط اجتماعي نوين و گستردگي ديوان‌سالاري در سازمان‌هاي نوين (دولت‌ها، شركت‌ها، انجمن‌هاي مدني، مدارس، بيمارستان‌هاي و غيره) را تشكيل داده‌اند.

عقل‌گرايي موجب توليد علم اثباتي از طريق دانشگاه‌ها و متخصصان شده است. در واقع ساختار دانش عقل‌گرا در جهت‌گيري سكولار، عمدتاً انسان‌مدارانه، شبه علمي و اساساً ابزاري است.

تفكر عقلانيت ابزاري، بوسيله اندیشه‌ورزان مختلف و با استفاده از ابزارهاي ارتباطي، وارد فضاي تفكر جهانيان شده و نوعي ساختار فكري براي نظام‌هاي اجتماعي جهان فراهم نموده است. از طرفي سازمان‌هاي ديوان‌ سالارجهاني كه به تدريج ايجاد شدند مانند سازمان ملل، يونسكو، بانک جهانی قوانين خود را براساس عقلانيت غربي بنا نهاده‌اند.

منطق دروني عقلانيت كه سكولارشدن زندگي فردي و اجتماعي انسان است، كنش‌هاي انسان را به سمت تنظيم براساس اهداف دنيوي ومستقل از آرمان‌هاي ديني هدايت مي‌كند. از نگاه عقلانيت سكولار، سعادت را بايداز واقعيت‌هاي دنيوي ـ‌ و به تعبيري اين جهاني ـ پيدا كرد. عقل‌گرايي معتقد است كه است كه انسان‌ها بايد جهان را به صورت يك كل با قوانين خاص خود درك كنند قوانيني كه صبغه انسان گرايانه و سكولار دارد.

جهان از ديد عقلانيت سكولار در همين دنياي مادي خلاصه می‌شود كه براي تنظيم آن بايد از عقل خود بنياد تجربه گرا براي ايجاد قوانين اين جهاني استفاده كرد. هابرماس نيزكه از اندیشه‌ورزان مكتب انتقادي است به موضوع عقلانيت توجه ويژه‌ای نموده است. تفاوتي كه بين هابرماس و وبر وجود ارد اين است كه وبر، عقلانيت ابزاري را از منظر پوزيتيويسم نگريسته و آن را خصوصيت جهان مدرن می‌داند ولي هابرماس به عقلانيت ارتباطي كه مرتبط با آزادي و آزادي ارتباطي انسان‌هاست توجه می‌كند.

عقلانيت ابزاري وبر، حالت ساختاري داشته و بركنش انسان و برعرصه نظام اجتماعي سيطره پيدا می‌كند. اما عقلانيت ارتباطي هابرماس بر اساس تفهم و ارتباط آزادانه ميان انسان‌ها شكل می‌گيرد.

از ديدگاه سرمایه‌داری، انسان سفيد پوست غربي است كه به دليل برخورداري از عقلانيت خود بنياد و سودمحور، شايستگي استفاده از منابع جهان را دارا می‌باشد. ماکس وبر، معتقد بود كه جوامع شرقي به دليل عدم برخورداري از عقلانيت ابزاري، قادر به دست يابي به توسعه و پیش‌رفت اقتصادي نيستند. در بعد حقوق انساني نيز از آن‌جا كه مبناي حقوق بشر را بر اساس اومانيسم و سكولاريزم بنا نهاده بودند. فقط حقوق بشر غربي آن هم انسان ثروت‌‌مند سود محور تأمین می‌شود.

اما در تفكر ديني و الهي, انسان‌ها از استعدادها و توان‌مندي‌هاي مختلف برخوردار بوده و عقل بشري بايد در راه توان‌مند نمودن عادلانه استعادهاي بشري به كار گرفته شود. از این‌رو تعاليم پيامبران الهي نه مخصوص گروه ويژه‌ای نبوده است بلكه مخاطب آن انسان بوده است كه داراي توان‌‌مندي تفكر وتعقل است.

انديشه ديني بر خلاف تفكر تحقيرآميز روشن‌فکر غربي نسبت به انسان، عقل انساني را براي تكامل شخصيت انسان و توسعه جامعه نيرويي توانا دانسته و براي تكامل عقلانيت انسان نيز راه‌کار ارائه می‌دهد. در عقلانيت سكولار، دين، ناگريز بايد جاي خود را به فرهنگ سكولار بدهد زيرا فرهنگ ديني در طول تاريخ غرب ثابت كرده است كه نتوانسته در زمينه تأمین سعادت فرد و جامعه برنامه‌ریزی كند و به خاطر اين كه انسان در دنياي واقعي يا اين جهاني زندگي می‌كند، نياز به ماوراء‌الطبيعه نداشته و بايد از عقل خودبنياد براي توسعه سودمحورانه بهره گرفت.

براي ايجاد قانون، از علم بهره می‌برند. علمي كه مباني و روش تحقيق آن بر اساس تجربه گرايي و نسبيت قرار دارد. تنظيم اخلاق براي جامعه بر اساس ديدگاه‌هاي سكولار صورت می‌گيرد.

اخلاق سكولار، معيارهاي رفتاري خاصي را ارائه می‌كند كه ويژگي‌های قدرت‌مندي و ثروت خواهي انسان‌ها را توجيه و تأمین نمايد. اين اخلاق، اعتقادات و مفاهيم مذهبي رابه صورت امري شخصي پذيرفته و اعتقاد به دين رابر اساس تجربه ديني و به صورت فردي و احساسی تفسير می‌کند. اين سبك از دينداري و دين‌مداري نمی‌تواند براي جامعه مدرن برنامه‌ریزی كرده و عامل توسعه و تكامل بشر باشد.

به همين خاطر بايد آن را به حاشيه راند و در سطح اعتقادات فردي محدود نمود. برنامه‌ریزی براي دنياي واقعي، نياز‌مند عقلانيت سكولار و انسان محور است كه بتواند خود را با تغييرات و تحولات دنياي مدرن هم‌آهنگ نمايد. جهانی‌شدن كه به تعبيرگيدنز، استمرار مدرنيته است را می‌توان، اوج به كارگيري عقلانيت ابزاري درنظام اجتماعي جهاني دانست.

آسيب‌هايي مانند: بحران معنويت به خاطرگسترش افكار سكولاريستي، تضعيف گرايش‌هاي عدالت محور در توسعه به خاطر گسترش ديدگاه‌هاي پوزيتيويستي و سودمحور در عرصه مديريت و برنامه‌ریزی، روابط جهاني يك‌طرفه و بر اساس سلطه سود محورانه و تمرکز قدرت، در دست كساني كه در عرصه جهاني بيشترين سود را كسب كرده انداز نتايج نفوذ عقلانيت ابزاري می‌باشد.

درتوسعه جهانی‌شدن، تكنولوژي‌هاي پیش‌رفته ارتباطي و علم پوزيتيويستي كه در دانشگاه‌ها و مراكز پژوهشي جهان ترويج می‌شود و هم‌چنین بازارهاي سود محور جهاني و سازمان‌هاي سکولار بین‌المللي دنياي معاصر، عمدتاً عامل تقويت و انتشار عقلانيت ابزاري می‌باشند. به همين خاطر, بيشترين سطح آگاهي و تحليل جهاني سكولار، اومانيست وسودمحور شده است.

مهم‌ترين نظريه‌ها و روی‌کردهاي علمي به جهانی‌شدن و گسترش روابط فراملي به شدت متكي برديدگاه‌هاي عقلانيت ابزاري می‌باشد. ليبراليسم، انسان محوري، علم گرايي، توسعه تكنولوژيك، اخلاق و... با زاويه ديد عقلانيت به تحليل انسان، جامعه و جهان می‌پردازند. محورهاي مهمي که براي عقلانيت ابزاري ـ که از ديد وبر ـ اصلي ترين شاخصه عصر جديد به شمار می‌رود، عبارتند از:

الف) بي‌اعتمادي به سنت‌ها: رواداشتن تشکيک و ترديد در باورداشت‌های کهن.

ب) بي‌اعتباري شرايع ديني: اعتقاد به بی‌نيازي بشر، از هدايت‌های آسماني در ساخت و اداره جامعه.

ج) خودبسندگي انسان: کفايت عقل بشري در حل مشکلات انسان و جامعه.

د) خودبسندگي عقل: قبول حجيت عقل و برهان در مسائل اجتماعي.

هـ) اعتمادبه نقش ابزاري عقل: گرايش از عقل حقيقت جو به عقل ابزاري.

وجود همين خصوصيات در عقلانيت ابزاري، باعث شده است تا به عامل مساعدي براي عرفي کردن فرد و جامعه و حتي دين، بدل گردد.

4. مدرنيسم
يکي از پيامدهاي مهم مدرنيسم در غرب، عرفي شدن دين، جامعه و انسان بوده است. اين دو پديده چنان به هم وابسته‌اند که برخي از جامعه‌شناسان، سکولاريزم را نتيجه اصلي گام زدن در مسير تجدد و مدرنيت می‌دانند.

5. تکثر گرايي
پيتربرگر، معتقد است که بروز تکثر اعم از آن که با آن آسان يا سخت گيرانه برخورد شود، يکي از عوامل کليدي در فرآیند عرفي شدن محسوب می‌شود؛ چراکه مقبوليت و اعتبار خدشه‌ناپذير همه اطراف مسئله را تحليل می‌برد. او می‌گويد وضعيت متکثر، جهان‌بینی‌های رقيب را نسبي می‌سازد و آنها را از موقعيت‌های مطلق و پايدارشان به زير می‌آورد.

او از تکثر و تنوع نظام‌های نمادين و جهان‌بینی‌های رقيب در دنياي آينده که دين را به يک انتخاب در کنار انتخاب‌های ديگر تقليل می‌دهد، سخن می‌گويد. ملکم هميلتون نيزمعتقد است که تکثر گرايي در بلند مدت، عرف راتقويت می‌کند. فرآیند عرفي شدن، که خود مرحله‌ای از تکثر گرايي مذهبي را پشت سر گذارده است، در مرحله بعد، جامعه را نيز در مسير عرفي شدن قرار می‌دهد.

در اين موقعيت که فرد می‌تواند از ميان تفسيرها و سازمان‌های مذهبي متنوع و رقيب، يک قرائت و يا سازمان ديني خاص را براي خود برگزيند، خواه نا خواه به کاهش اهميت و از دست رفتن اقتدار دين در جامعه کمک می‌شود. او می‌گويد فردي که می‌تواند از بين مذاهب رقيب، مذهب خويش را بی‌هيچ تحميل واجباري برگزيند، در آستانه مرحله‌ای قرار گرفته است که در گام بعدي هيچ ديني را برنگزيند.

جدايي دين و اخلاق از برنامه‌ریزی‌های جهاني
جامعه‌شناسان از مفهوم سکولاريزم، براي تحليل فرآیند خارج شدن کنترل برنامه‌ریزی اجتماعي از دست کليساي مسيحي و جايگزيني برنامه‌ریزی اين جهاني و روش‌هاي علمي و تجربي به جاي الگوهاي سنتي کنش اجتماعي که متوجه ماوراء طبيعه و جهان ديگر بودند استفاده می‌کند.

اين نگرش براي توجيه الگوي توسعه اجتماعي ليبرال که جامعه‌شناسان اوليه مانند آگوست کنت، دورکيم، وبر و... درکاربردهاي جامعه‌شناختي مطرح کرده بودند به کار رفت. در اين فرآیند، نهادهاي گوناگون اجتماعي از چارچوب‌ها و نظارت ديني رها می‌شوند. اين نهادها پيش از اين، از نظر عملي، تحت تأثیر مقررات ديني بودند. قبل از ايجاد سکولاريزم، کنش اجتماعي، بر اساس مفاهيم ماوراء طبيعي، شکل می‌گرفت.

فرآیند جداسازي ساختاري بخش‌هاي مختلف جامعه مانند: اقتصاد، سياست، اخلاق، قضاوت، تعليم و تربيت، خانواده و... در انديشه سکولار به رسميت شناخته شده است. در انديشه جامعه‌شناسي، سکولاريزم، فرآیندي است که مفاهيم ماوراء‌الطبيعي، تسلط بر امور انساني و اجتماعي را از دست می‌دهند واين مفهومي است که با عنوان عرفي شدن، شناخته شده است.

شکل (7) ـ مباني معرفتي سکولاريزم ـ منبع: نگارندگان
ملکم هميلتون، در جامعه‌شناسي دين به نقل از شاينر، هفت معنا يا کاربرد را براي اصطلاح سکولاريزم ذکر کرده است که به اختصار، از اين قرار است:
1. نخستين معنا مربوط به زوال دين است؛ بدين ترتيب که نمادها، آموزه‌ها و نهادهاي مذهبي پيشين حيثيت و اعتبارشان را از دست می‌دهند و در نتيجه راه براي جامعه بدون دين، باز می‌شود.

2. معناي دوم به سازگاري هر چه بيشتر با اين جهان مربوط است. به اين معنا که در اين جهان، توجه آدم‌ها از عوامل فراطبيعي، منفک شده، به ضرورت‌هاي زندگي دنيوي و مسائل آن، جلب می‌شود. بنابراين معنا، همه علايق و گروه‌های مذهبي با علايق و گروه‌های غير مذهبي، در هم آميخته می‌شوند، به گونه‌ای که نمی‌توان يکي را از ديگري متمايز کرد.

3. سومين کاربرد، به معناي جدايي دين و جامعه است. در اين کاربرد، دين، به قلم‌رو خاص خودش عقب می‌نشيند و منحصر به زندگي خصوصي می‌گردد و خصلتي يک‌سره دروني، پيدا می‌کند و نفوذش را بر هر يک از جنبه‌های زندگي اجتماعي از دست می‌دهد.

4. چهارمين کاربردسکولاريزم، جايگزيني صورت‌هاي غيرمذهبي به جاي باورداشت‌ها و نهادهاي مذهبي است. در اين معنا، دانش، رفتار و نهادهايي که زماني مبتني بر قدرت‌های خدايي تصور می‌شدند، به پديده‌های آفريده و زير نظر انسان تبديل می‌شوند.

5. سکولاريزم درکاربرد پنجم، به معناي سلب تقدس از جهان است. جهان، خصلت مقدسش را از دست‌داده و انسان و طبيعت موضوع تبيين علّي ـ عقلاني و تأثیر‌گذاري می‌شوند.

6. سکولاريزم، به معناي حرکت از جامعه معنوي به جامعه دنيوي و مادي گرا است. به اين ترتيب که جامعه، هر گونه پايبندي‌اش را به ارزش‌ها و عمل‌کردهاي سنتي رها می‌کند و ضمن پذيرش دگرگوني، همه کنش‌هايش را بر اساس عقل گرايي وسود محوري انجام می‌دهد.

7. ديگر از وجوه و معاني سکولاريزم، دنيوي شدن امور و ارزش‌هاي قدسي است. دنيوي شدن، عمدتاً محصول فرآیند ديگري است که به آن، بازاري شدن گفته می‌شود. خاصيت بازار اين است که امور را عرفي می‌کند. عرف، امري است که در حين تعاملات بازاري يعني در طي داد و ستد، شکل می‌گيرد.

هنگامي‌که عده زيادي از افراد با یک‌دیگر قراردادهايي ضمني يا صريح منعقد می‌کنند، عرف شکل می‌گيرد و بازار هم جايي است که افراد دائماً در حال عقد قرار داد با یک‌دیگرند؛ هر چه بازار گسترده‌تر شده و بر تعداد طرفين قرار داد نيز افزوده می‌شود و امور، بيشتر جنبه عرفي پيدا می‌کند. گسترش بازار می‌تواند، دنيوي شدن ارزش‌هاي قدسي را تسريع نمايد.


شکل (8) منبع: نگارندگان






با اين که جامعه‌شناسي معاصر، نقدهاي متعددي بر ره‌يافت کلاسيک، مثل «مکتب تطور» و اثبات گرايي وارد آورده و آنها را به خاطر روی‌کردي جبري و يک‌جانبه نسبت به واقعيت‌های اجتماعي و پيش‌داوري غير علمي درباره اهداف و روند تغييرات اجتماعي مورد انتقاد قرار داده است، اما خود نيز به طريقي ديگر در همين دام گرفتار آمده است. وجود برخي مناسبات تحميل کننده در عرصه جهاني و در پيش روي جوامع توسعه يافته، جامعه‌شناسان را به نوعي بازگشت به سوي اين نظريات کلاسيک، البته با طرح قالب‌های جديد و ابداع مفاهيمي نو کشانده است.

تقدس‌زدايي اگر چه از مفاهيم مترادف باعرفي شدن می‌باشد. اما در واقع، به از بين رفتن تقدس از اشخاص، اماکن، اشياء و تمثال‌ها و فعاليت ها، اشاره دارد. افسون زدايي، اصطلاحي است که ماكس وبر آن را مطرح کرده است. افسون زدايي از دنيا، مفهومي است نزديک به تقدس‌زدایی، با اين تفاوت که حوزه کمتري از امور ماوراء الطبيعه را در بر می‌گيرد که عمدتاً به حوزه معرفت و مفاهيم نظري، توجه مي‌كند. غير مشيتي شدن، نيز در واقع به يکي از ابعاد فرآیند عرفي شدن اشاره دارد. دراين معنا، تقديرگرايي به عنوان يکي از آموزه‌های مهم مسيحيت، در فرآیند عرفي شدن فرد، مورد ترديد قرار می‌گيرد.

فرد وجامعه غير مشيتي شده، براي اراده، آگاهي واختيارانسان دربرنامه‌ریزی اجتماعي و طراحي دنياي آينده، نقش محوري در نظر می‌گيرد. غير سنتي شدن دين، نيز اشاره به فرآیندي دارد که طي آن اديان داراي سنت‌های تعليمي و شعائري گسترده و متکي بر نهادهاي مستقر، از گذشته خويش جدا شده و ريشه‌های سنتي خود را ترک گفته و به عقل خودبنياد انسان، متکي می‌شوند.

ايمان و دينداری، بر عقل و ذهنيت انسان واقعيت گرا و سود محورتوجه دارد. پارسنز، خصوصي شدن دين را به عنوان فرآیندي در روند تحولات جاري در زير ساخت اجتماع، براي آينده دينداري درجوامع غربي، پيش بيني کرده بود و منظور او اين است که در اين موقعيت، دين، از هر گونه حضور در حيات اجتماعي حذف شده است و تنها براي قابل تحمل نبودن زندگي درقفس آهنين دنياي دچار بحران معنا، به آرامش خاطر شخصي، بدل می‌شود.

نگاه ابزاري به دين، از سوي بعضي از جامعه‌شناسان، که اصالتي براي آن قائل نبودند، مطرح شد و به طرح نگاهي احساسی و فردی وکم کارکرد به دين منجر شد. فرآیند ابزاري و مصرفي شدن دين، روندي است که طي آن هرگونه بحث کلامي راجع به حقيقت و حقانيت دين و بحث‌های فلسفي و تاريخي درباره منشأ دين و سرگذشت اديان به کناري گذارده می‌شود و تأملات تفسيري و تفهمي براي کشف جوهر و پيام اصلي دين و تجربه دينداري ترک گفته می‌شود و تنها به آثار و تجليات بيروني آن که چه نيازهايي را برآورده می‌سازد و به چه ضرورت هايي پاسخ می‌گويد، توجه می‌گردد.

انسان جهانی کيست؟
مهم‌ترين ويژگي مدرنيته، در تعريفي است كه از انسان عرضه می‌كند و معناي ويژه‌ای است كه از شخصيت و آرمان‌هاي او ارائه می‌دهد. شناخت جهان‌شناسی و انسان‌شناسی مدرنيته ما را در درك درست انسان‌شناسی جهانی‌شدن ياري خواهد كرد. همان‌گونه كه در قبل مطرح كرديم گيدنز جهانی‌شدن را استمرار مدرنيسم می‌داندو معتقد است كه مباني و اصول مدرنيته در عصر جهانی‌شدن نيز جاري است. تعريف مدرنيزم از انسان چگونه است؟ از ديدجامعه‌شناسان، نگاه و تعريف مدرنيزم از انسان، مبناي آن را تشكيل می‌دهد.

اومانيست‌ها معتقدند كه انسان مدرن، موجودي کاملاً فعال و مؤثر است. آلن تورن ـ جامعه‌شناس فرانسوي ـ انسان دوران مدرن را، انسان عمل كننده اجتماعي معرفي می‌كند. انسان مدرن برخلاف گذشتگان خود موجودي اسير، در حاشيه و منفعل نيست. بلكه موجودي است مؤثر، خلاق و متفكر. در انديشه اومانيست‌ها، انسان به موجودي اصلاح طلب و تحول خواه تبديل شده است. به همين خاطر ديگر به او به عنوان يك سوژه نگاه می‌شود. مهم‌ترين ويژگي سوژه استقلال فكري واتكاي به عقل و خرد خود است.

پس براي سوژه دو ويژگي مهم را می‌توان مطرح كرد:
1. فعال و مؤثر بودن

2. داراي استقلال فكري و عقل خودبنياد

اومانيسم، جنبشي فلسفي درنيمه دوم قرن چهاردهم بود كه انسان و توان‌مندي‌هاي او را به عنوان معيار و ميزان همه تحليل‌ها و عرصه‌ها معرفي می‌كند. اومانيسم در دوران رنسانس اين اعتقاد را مطرح كرد كه انسان بدون نياز به كليسا و تعاليم مذهبي آن به طور مستقل می‌تواند براي زندگي خود تصميم‌گيري كند.

اومانيسم، در دوران مدرن به عنوان مبناي تئوريك و پراتيك مدرنيسم قرار گرفت و بيشتر ديدگاه‌هاي مطرح شده بعد از رنسانس و تكامل يافته در دوران مدرن مانند ليبراليزم، سكولاريزم، نيهيليزم و... نتايج اومانيزم می‌باشد. جهت گيري اصلي اومانيزم عبارت از اين است كه انسان با ورود به دوران بلوغ فكري و شخصيتي خود، و با اعتماد به عقلانيت و استعدادهايش می‌تواند به صورت مستقل و بدون نياز به عوامل ماوراء طبيعي مانند دين، براي زندگي فردي و اجتماعي خود برنامه‌ریزی كند.

اومانيست‌ها به عقل و توانايي‌هاي بشر مستقل از ساحت دين و معنويت اصالت داده و معتقد بودند كه در دوران مدرن ساحت دين و معنويت بايد به حاشيه رفته و ساحت عقل و قدرت انسان در مركز تصميم‌گيري قرار گيرد. دكتر علي شريعتي در تعريف اومانيزم می‌گويد: مقصود از بشر پرستي، ترجمه مكتب humanism می‌باشد كه می‌گويد: زندگي انسان براي انسان است و به بودن يا نبودن خدا كاري ندارد.

در اين مكتب، انسان، زندگي خود را فداي خداوند و آخرت نمی‌كند و تمام جهان را عبارت می‌داند از زندگي بشر و اين زندگي بشر است كه معبود خود قرار می‌دهد. نكته ديگري كه بايد بدان اشاره كرد، شيوه‌های زندگي و برنامه‌ریزی زندگي است كه جهان‌بینی جهانی‌شدن براي انسان ارائه می‌كند.

منظور از شيوه زندگي، عبارت است از عمل‌کردهاي انسان در مسير زندگي و حيات فردي و اجتماعي خود. چارچوب شيوه زندگي كه در عصر جهانی‌شدن براي انسان‌ها معرفي شده است از چهار محور مهم تشكيل شده است كه عبارتند از: سود محوري، مصرف گرايي، لذت طلبي وخود خواهی.




شکل (9) ـ محور‌های زندگي انسان مدرن ـ منبع: نگارندگان
جهان‌بینی جهانی‌شدن با تزريق الگوي حيات ليبرال ـ سكولار و با نگاه اومانيستي سبك خاصي از زندگي را به انسان‌ها تحميل كرده و قدرت انتخاب درست را از انسان می‌گيرد.

اين را می‌پذيريم كه شيوه زندگي انسان‌ها بر اساس فرهنگ، سنت، عادات و به طور كلي نگرش انسان‌ها متفاوت است. اما هر فرهنگي مباني و اصول خاصي را براي شيوه زندگي انسان مطرح می‌كند كه بدون آن زندگي انسان معناي خود را از دست می‌دهد. برنامه‌ریزی زندگي براي رسيدن به اهداف و آرمان‌ها بر اساس اين محور‌ها می‌باشد. عقلانيت ابزاري حاكم بر تفكر جهاني به آسان ترين وسايل براي رسيدن به اهداف مادي تأکید دارد. عقلانيت انسان جهاني اساسا سود محور و لذت طلب است و انسان لذت طلب متعهد و مسئول نيست و خود را نسبت به سرنوشت همنوع خود بی‌تفاوت می‌بيند.

فرهنگ حاكم بر زندگي انسان‌ها در دوران جهانی‌شدن مصرف هرچه بيشتر است. به عقيده نيل پستمن تكنوپولي يا تسليم فرهنگ به تكنولوژي، تمام معيارها و ضوابط را كه انسان‌ها به وسيله آن قادر به تحليل و شناخت خوبي و بدي بودند از او گرفته است. او معتقد است كه انسان دوران جديد نياز واقعي و اساسي خود را درك نمی‌كند. او می‌گويد: ريشه بيماري به مراتب خطرناك‌تر است كه در قلم‌رو تكنوپولي هيچ‌كس از قدرت درك اتكاء به مباني اعتقادي شخصي و هدف‌يابي و معنا‌بخشي به زندگي خويش برخوردار نيست و از هرگونه نظم و انسجام فرهنگي بی‌بهره است.

نظريه‌های اومانيسم
آگوست كنت، بنيان‌گذار مكتب پوزيتيويسم در نظريات خود درباره انسان و جامعه معتقد به ايجاد يك دين انسانيت بود. او به عنوان يك جامعه‌شناس تحصلي معتقد بود كه مسائل مربوط به جامعه انساني را بايد با روش علوم طبيعي مورد مطالعه قرار داد. اصول روش تحقيق كنت عبارتند از مشاهده، تجربه و مقايسه. او هر آن‌چه را كه بررسي آن خارج از تجربه و مشاهده بود غير علمي می‌دانست. كنت معتقد بود كه دين، از مهم‌ترين عوامل انسجام جامعه بوده و نمی‌توان آن را از حيات اجتماعي انسان حذف كرد اما بايد براي بشر مدرن ديني را ارائه داد كه مفاهيم و تعاليم آن مربوط به همين دنياي مادي بوده و قابل مشاهده و بررسي تجربي باشد.

به همين خاطر در اثر معروف خود با عنوان فلسفه اثباتي به طرح «دين انسانيت» پرداخت. او پيامبران اين دين را جامعه‌شناسان و مبلغان اصلي آن را صاحبان صنايع می‌دانست. آنان بايد جهت برنامه آموزشي را تعيين كنند و در مورد توانايي‌هاي هر يك از افراد جامعه داوري نمايند. در جامعه سالاري اثباتي آينده كاهنان دانش‌‌مند دين بشريت با تكيه بر دانش اثباتي می‌دانند كه چه چيزي براي اجتماع خوب و چه چيزي بد است.

كنت، در بحث تكامل انسان نيز ديدگاهي سكولاريستي را مطرح می‌كند و معتقد است كه انسان هر چه به دوران تكامل و بلوغ خود نزديك می‌شود از دين الهي بی‌نياز شده و به عقل و توانايي‌هاي خود بيشتر متكي می‌شود. فوئر باخ، از ديگر اندیشه‌ورزان اومانيست است كه خدای تأثیرگذار و دين شريعت محور رادر برنامه‌ريزی اجتماعی نفی می‌کرد. او معتقد بود كه نمی‌توان دين را از انسان گرفت اما ديني را كه او براي انسان تعريف می‌كرد عبارت بود از پرستش وجود متعالي انسان. اومانيسم در ديدگاه فوئر باخ وجهه‌ای مادي‌گرايانه و سكولار پيدا می‌كند.

نيچه نيز معتقد به اصالت ارزش‌ها و توان‌مندي‌هاي انسان بود و مطرح می‌كرد كه انسان بر اساس توانايي‌ها و قدرت خود به صورت مستقل براي زندگي خود برنامه‌ریزی كند. نقطه اوج انديشه كنت، فوئر باخ و ماركس در باره انسان را در تفكرات نيچه می‌بينيم او با طرح مفهوم ابر انسان يا سوپرمن بحث خود محوري و خود بنيادي توانايي‌هاي انسان را به اوج رساند. ابر انسان از ذيدگاه نيچه، هيچ نسبتي با دين و معنويت نداشته وصرفا در قدرت طلبی و ثروت اندوزی خلاصه می‌شود.

نيچه، معتقد بود كه ابر انسان با رها كردن ايمان و معنويت به آزادي دست پيدا می‌كند و با رسيدن به فضاي آزادي است كه می‌تواند از قدرت و توانايي‌هاي خود استفاده كرده و به آرمان‌های بزرگ خود يعني قدرت حداكثري و ثروت حداكثري دست پيدا كند. پس محور اصلي تفكرات اومانيستي عبارت است از حذف دين و معنويت از زندگي و جانشين نمودن عقلانيت ابزاري به جاي آن. اندیشه‌ورزاني مانند هايدگر، ماكس شلر، فوكو و دريدا اومانيسم را انسان سالاري می‌دانند و معتقند كه در تفكر اومانيته، بشر، در مقابل خداوند اصالت پيدا می‌كند.

آنان، اساس اومانيسم را تأکید بر استقلال بشر از هدايت دين و اصالت خودبنيادي عقلانيت بشري می‌دانند. البته بايد دانست كه اومانيسم معادل با بشر دوستي و يا انسان خواهي نيست، بلكه به معناي خداگونه نمودن انسان و حذف معنويت از ساحت زندگي فردي و اجتماعي بشر می‌باشد.

مك لوهان معتقد است كه انسان مدرن اسير وگرفتار پيچيدگي‌هاي دنياي ارتباطات مدرن شده به گونه‌ای كه عقلانيت و قدرت تحليلش در خطر قرار گرفته است. انسان امروزي به دست خود، خود را در محدوده تنگ "دهكده" و در موضوع كوچك "جهاني" محصور و در بند ساخته است و با باليدن بر خرد و ذكاوت خويش و با اتكا به تكنولوژي، هر آن به آينده‌ای بهتر و [روشن فکر می‌کنند. ].

انسان براي رهايي از اين معضلات و پوچي‌ها و نيهيليسم گسترش يافته به پويايي مضحك و تصنعي درتاريخ پرداخت. يعني انسان با فرا خوان آينده از فراسو (ماورا)به مثابه پديد آوردن متافيزيكي رومانتيك (هنرهاي عرفاني) و فراخور زمان، تاريخ و حيات انسان را به گونه‌ای ديگر متحول ساخت و در اين بن بست تاريخ، تاريخي ديگر و خود ساخته به وقوع پيوست. اين پويايي تصنعي حيات، زندگی را به گونه‌ای دستخوش دوري سرسام آور کرد.

منزوی کردن دين، دينداریو حذف خداگرايي در زندگي انسان به بهانه توجه به توانايي‌هاي او، کاركردهاي منفي براي زندگي بشر ايجاد نموده است. هدونيسم (نفسانيت گرايي)، لذت گرايي، سرمایه‌داری سودمحور، انكار نقش مذهب در سعادت بشر و... همه از نتايج گسترش اومانيزم در دنياي مدرن می‌باشد. خودبنياد گرايي نفساني يا اومانيسم با انكار نقش ساحت غيبي در هدايت و راهبري انسان و اصالت بخشيدن به وجه ناسوتي وجود آدمي اگر چه مدعي ارتقاء مقام آدمي به عنوان ملاك و مركز ميدان همه امر بود اما در واقع به دليل تقليل ساحت وجودي او به نفسانيت مداري وحيوانيت، وي را به موجودي مفلوك، تنها، از خودبيگانه و... بدل ساخته است.

دوران پر از مخاطره برای انسان و جامعه
به عقيده فردريک جيمسون ميان دوره نوين (مدرنيته)ومابعد نوين گسيختگي ايجاد شده است. او معتقد است بر عصر مابعد نوين يا دوران جهانی‌شدن منطق فرهنگي سرمایه‌داری سلطه دارد. او معتقد است که در دوران جديد «فاجعه در کنار پیش‌رفت» ايجاد شده است. او با ديدي شکاک می‌پرسد که: آيا ما بعد نوگرايي جز دگرگوني‌هاي دوره‌ای در سبک و مد که لازمه قديمي‌تر و نوگرايانه نوآوري در سبک می‌باشد، دگرگوني يا شکاف بنيادي ديگري است؟

جيمسون معتقد است که اين فرهنگ جهاني و در ضمن امریکايي مابعد نوين تجلي دروني و فراساختاري موج تازه‌ای از چيرگي نظامي و اقتصادي امریکا در سراسر جهان به شمار می‌آيد. بدين معنا هم‌چنان که در سراسر تاريخ طبقاتي ديده شد، در زير سطح اين فرهنگ چيزي جز خون، شکنجه، مرگ و وحشت نيست. جيمسون، تصويري که از دوران جهانی‌شدن مطرح می‌کند داراي پنج ويژگي مهم است که عبارتند از:
1. اين دوران داراي ويژگي سطحي بودن و فقدان عمق است.

2. جهانی‌شدن دوران زوال عاطفه و احساس است و شخصيت انسان دچار ازخود بيگانگي و «چند پارگي مي‌شود».

3. در دوران جهاني گرايي تاريخي نگري و توجه به ريشه‌های تاريخي اهميت ندارد. به عقيده او: اين نبود تاريخ به تار و مار بدون نقشه همه سبک‌هاي گذشته انجاميد.

4. در اين دوران ماشينيسم جديد به وجود آمده و بر زندگي انسان تسلط پيدا می‌کند.

5. فرهنگ سرمایه‌داری سبک جديدي از زندگي را ايجاد کرده و نوعي انفجار فرهنگي سرمایه‌داری ايجاد شده است.

به عقيده جيمسون، انسان‌ها در اين دوران به نوعي نقشه‌های شناختي احتياج دارند تا بتوانند جايگاه و نقش خود را در جهان تعيين نمايند.

ژان بودريلا
بودريلا (جامعه‌شناس فرانسوي) از نگاه مارکسيستي به نقد جامعه مصرفي می‌پردازد. به نظر او جامعه معاصر ديگر تحت سلطه توليد نيست بلکه رسانه‌ها، الگوهاي سيبرنتيک و نظام‌هاي هدايت‌کننده، فراوري اطلاعات، سرگرمي و صنعت دانش و نظاير آن بر اين جامعه چيرگي يافته‌اند نتيجه ناشي از اين عمل‌کرد انفجار نشانه‌هاست.

به عقيده او هدف، ديگر استثمار و سودنيست. بلکه تسلط بر نشانه‌ها و نظام‌هايي است که اين نشانه‌ها را توليد می‌کنند. او می‌گويد: ويژگي اين جهان شبيه سازي‌هاست. فراگرد شبيه‌سازي به ايجاد نماها يا بازتوليدهاي اشياء يا روی‌دادها می‌انجامد. با از بين رفتن تفاوت ميان نشانه‌ها و واقعيت بيش از پيش دشوارتر شده است بودريلا در همه اين اظهار نظرها بر فرهنگ تأکید دارد که دچار يک انقلاب عظيم و مصيبت‌بار شده است. در اين دوران شبيه سازي مردم در حفره سياهي فرو می‌روند که در آن مفاهيم و زندگي معناي خود را از دست می‌دهند به عقيده او مردم در اين حفره سياه دچار بی‌تفاوتي و دل‌مردگي می‌شوند

آنتوني گيدنز
او نيز براي جامعه ما بعد نوين يا دوران جهاني ويژگي‌هاي زير را مطرح می‌کند:
1. اين دوران بی‌ريشگي که تجلي‌های آن سود گرايي افراطي و تخصص گرايي بدون اخلاق می‌باشد ايجاد می‌شود.

2. گسترش بی‌اعتمادي در جامعه. گيدنز ضعف اعتماد در جامعه را سيماي مخاطره‌آميز جامعه می‌داند.

3. در اين دوران آگاهي به انسان، جهان و ماوراء طبيعت دچار بحران شده و انسان‌ها دچار نوعي ناامني هستي‌شناختي شده‌اند. که نتيجه اين آسيب تهديد بی‌مهنايي شخصي است.

4. در اين دوران غير اخلاقي شدن روابط صميمانه، سامان اخلاقي جامعه را ويران کرده و انسان‌هادچار پوچي می‌شوند. (نقد ويژگي‌های انسان جهانی)

همان‌گونه كه مطرح شد، اومانيسم بر توانايي‌هاي انسان تأکید ويژه‌ای دارد. نكته مشترك بين انديشه اومانيسم و اسلام در تأکید و توجه با شخصيت انسان است. اما تفاوت اساسي در نوع نگاه و تعريفي است كه اين دو ديدگاه نسبت به شخصيت انسان و آرمان‌هاي او دارند. پيامبر اسلام می‌فرمايند: ما شيء اكرم علي الله من ابن آدم: هيچ چيز نزد خداوند گرامي‌تر از فرزند آدم نيست.)

انسان‌گرايي در انديشه اسلام بی‌ارتباط با خداشناسي، جامعه‌شناسي، اخلاق و آرمان‌گرايي نيست. اسلام در كنار احترام به همه توانايي‌ها و استعدادهاي انسان معتقد است كه شخصيت او هم‌راه با علم، تجربه و در سايه عبوديت و معنويت است كه به كمال دست می‌يابد. اسلام انسان را دشمن خداوند نمی‌داند، بلكه انسان را جانشين خداوند بر روي زمين دانسته و معتقد است كه انسان با پرورش توانايي‌هاي خود می‌تواند هستي را پر از خير و خوبي نمايد. بنابراين، انسان درنگاه اسلام ـ به اعتبار خلافتي كه از جانب خداوند دارد ـ به مقام محوريت هستي نائل آمده است.

اهميت و برجستگي انسان نسبت به ساير مخلوقات به خاطر نيروها و استعدادهاي ويژه‌اش می‌باشد. دكتر شريعتي در تحليل نگاه اسلام به انسان معتقد است كه: در اسلام انسان در برابر خدا ذليل نمی‌شود، زيرا او هم‌کار خداوند و دوست و امانت‌دار و خويشاوند او در زمين است. تعليم يافته خدا و مسجود همه فرشتگان می‌باشد. انساني دوبعدي با چنين مسئولیتي را ديني لازم است كه او را به آخرت گرايي صرف يا دنياگرايي مطلق منحرف نكرده و همواره به حال تعادل نگه دارد.

بندگي انسان در مقابل خدا و خضوع او در برابر خداوند متعال به معناي پذيرش مسئوليت و تكليف در برابر خداوند به عنوان جانشين خدا و مركز هستي است. اسلام انسان را در فضايي تاريك و بی‌هم‌راه رها نمی‌كند، بلكه در كنار وجود پيامبران ظاهري از نيروي عقل به عنوان پيامبر باطني انسان ياد كرده و معتقد است كه وظيفه اصلي اين دو پيامبر، راهنمايي و هدايت انسان به سمت كمال و سعادت می‌باشد. در نگاه اسلام، آزادي و اختيار انسان داراي ارزش و اهميت والايي است و آزادي به عنوان حق مسلم انسان معرفي شده است به گونه‌ای كه تكامل شخصيت انسان در سايه آزادي معقول فراهم می‌شود.

مکتب اسلام معتقد است كه در سايه آزادي است كه توانايي‌ها و استعدادهاي انسان رشد كرده و به كرامت دست پيدا می‌كند. اسلام انسان را موجودي عاقل و آرمان‌خواه می‌داند كه با استفاده از عقل خود حتي به تفسير و تحليل معارف دين نيز می‌پردازد. اسلام، عقل انسان را به عنوان يكي ازمهم‌ترين منابع فهم دين معرفي می‌كند. از طرفي از ديدگاه اسلام بين عقل، ايمان، دين و علم رابطه متقابلي وجود دارد. در نگاه اسلام، عاقلان و خرد‌مندان داراي دين‌داري والاتري و عميق تری هستند.

احاديث فراواني در زمينه اهميت عقل و كاركردهاي آن مطرح شده است كه به چند مورد از آنها اشاره می‌شود:
امام حسن(ع):
لا غني اكبر من العقل؛
هيچ ثروتي بالاتر از عقل نيست.

امام علي(ع):العقل اصل العلم و داعيه الفهم؛
عقل محور دانش و برانگيزاننده دانايي است.

امام صادق(ع):حجه الله علي العباد النبي و حجه فيما بين العباد و بين الله العقل؛
حجت خدا بر بندگان پيامبر است و حجت ميان بندگان و خدا عقل می‌باشد.

امام علي(ع):من كان عاقلا كان له الدين و من كان له الدين دخل الجنه؛
هر كه عاقل باشد ديندار است و هر كه ديندار باشد به بهشت می‌رود.

امام علي(ع):حفظ العقل بمخالفه الهوي و العزوف عن الدنيا؛
سالم نگه داشتن عقل به مخالفت با هواي نفس و دنيا پرستي است.

انسان‌شناسی در اسلام رابطه مستقيم با خداشناسي دارد و اسلام معتقد است كه اگر انسان و توانايي‌هايش به درستي شناخته شود، خداوند شناخته می‌شود. به تعبير ديگر بهترين مسير شناخت خداوند، درك درست انسان است.

شکل(10) ـ ويژگي‌هاي انسان
از نگاه اسلام ـ منبع: نگارندگان




در تفكراسلام، هم به آزادي معقول احترام گذاشته و هم دركنار عقل، علم، توسعه و پیش‌رفت به معنويت واخلاق نيز اهميت می‌دهد. قرآن انسان را موجودي می‌داند كه به واسطه وجود نيروها و استعدادهاي مختلف كرامت ذاتي يافته است. از ديدگاه اسلام كنش انسان در هر حيطه‌ای زماني ارزش‌مند است كه جهت گيري الهي داشته باشد. مرتضي مطهري در اين زمينه می‌گويد: قلم‌رو انسان چه در ناحيه آگاهي‌ها و بينش‌ها و شناخت‌هاو چه در ناحيه خواسته‌ها و مطلوب‌ها بسي وسيع تر و گسترده تر و متعالي تر است.... انسان از نظر خواسته‌ها و مطلوب‌ها نيز می‌تواند سطح والايي داشته باشد. انسان موجودي است ارزش جو، آرمان خواه وكمال مطلوب خواه. اوآرمان‌هايي را جست‌وجو می‌كند كه مادي و از نوع سود نيست... عام وشامل و فراگيرنده همه بشريت است و به محيط و منطقه خاصي ويا قطعه خاصي از زمان محدود نمی‌گردد اسلام براي انسان حقوق ويژه و ارزش‌مندي مطرح می‌كند و فلسفه حقوق بشردر نظام اسلام فصل گسترده‌ای را به خود اختصاص داده می‌دهد.

مبناي حقوق بشر از نگاه اسلام بر اساس كرامت انساني، عدالت و توحيد قرار دارد. اسلام براي استفاده كارآمد ازنيروها و استعدادهاي انسان برنامه‌ریزی و راه‌کار خاص ارائه داده و به زمينه‌های تربيتي شخصيت انسان تأکید بسيار دارد. اسلام براي تربيت انسان به همه ابعاد و استعدادهايش به صورت هم‌آهنگ توجه دارد و حقوق را دركنار تكاليف، دنيا را دركنارآخرت، معنويت را در كنار عقلانيت و توسعه را در كنار اخلاق و عدالت مطرح می‌كند. اسلام براي تكامل شخصيت انسان چهار محور اساسي را مطرح می‌كند كه عبارتند از: عدالت، معنويت و عقلانيت و آزادی (حريت)كه حضور و پرورش هم‌آهنگ اين چهار بعد در وجود انسان او را به سمت آرمان نهايي ـ يعني خداوند ـ سوق می‌دهد.

امام علي(ع) در زمينه عدالت می‌فرمايند:العدل قوام العالم:
عدالت مبناي هستي می‌باشد.

و ايشان در حديث ديگري می‌فرمايند:الفضائل اربعه اجناس، احدهما الحكمه و قوامها في الفكره والثاني العفه و قوامها في الشهوه و الثالث القوه و قوامها في الغضب و الرابع العدل و قوامها في اعتدال قوي النفس؛
فضايل چهار گونه هستند، اول حكمت است و جانمايه آن انديشيدن می‌باشد. دوم عفت است و جانمايه آن خواهش‌هاي نفساني می‌باشد و سوم قدرت است و جانمايه آن نيروي غضب است و چهارم عدالت است و جانمايه آن اعتدال قواي نفساني می‌باشد.

استاد مطهري معتقد است که: علم، ابزار می‌سازد و ايمان مقصد. علم سرعت می‌دهد و ايمان جهت. علم توانستن است و ايمان خوب خواستن... امروزه غالباً دريافته‌اند که سيانتيسم و تربيت علمي خالص از ساختن انسان تمام ناتوان است. تربيت علمي خالص نيمه انسان می‌سازد نه انسان تمام.

محصول اين تربيت ماده خام انسان است نه انسان ساخته شده. علم انسان توانا و قدرت‌مند می‌سازد نه انسان با فضيلت. انسان تک ساحتي می‌سازد نه انسان تک ساحتي... آن‌جا که علم بوده و جاي ايمان خالي مانده است تمام قدرت علمي صرف خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها افزون طلبي‌ها برتري طلبي‌ها استثمارها استعبادها نيرنگ‌ها و نيرنگ‌بازي‌ها شده است.

آن‌چه را كه مكتب اسلام براي انسان مطرح می‌كند حالت جهان‌شمول دارد. عباراتي را كه اسلام در زمان طرح ويژگي‌هاي انسان جهاني به كار می‌برد «ناس» يا «انسان» می‌باشد. خداوند در قرآن کريم برخي از ويژگي‌هاي انسان جهاني را این‌گونه تعريف می‌كند:فطره الله التي فطر الناس عليها؛
سرشت الهی كه انسان بر اساس آن آفريده شده است.

«بَلِ الإنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ»؛
انسان بر وجود خود آگاه است هر چند كه عذر تراشي كند.

«يا أَيُّهَا الإنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلاَقِيهِ»؛
‌ای انسان تو در حركت به سوي پروردگارت سخت در تلاش هستي و با او ديدارخواهي كرد.

«مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا»؛
هر كس فردي را بدون اين كه كسي را كشته و يا فسادي كرده باشد، بكشد گويي تمام انسان‌ها را كشته است و هر كس فردي را زنده بدارد گويي، همه انسان‌ها را زنده كرده است.

«مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاَ هُمْ يحْزَنُونَ»؛
كسي كه به خدا و روز جزا ايمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد پس برايشان اجري است و ترس و حزني ندارند.

به طور كلي در تعريف انسان جهاني از نگاه اسلام می‌توان گفت: انسان جهاني عبارتست از كنش‌گري اجتماعي كه براي رسيدن به آرمان‌هاي مادي و معنوي خود تلاشي حكيمانه دارد. اسلام انسان جهاني را نيك سرشت، داراي كرامت، عاقل، اهل علم و تفكر، مؤمن، خيرخواه و متعهد، هدف‌دار و عدالت‌خواه می‌داند. انسان جهاني از نگاه اسلام هم در دنيا زندگي كرده و به توسعه و آباداني آن می‌پردازد و هم جهت‌گيري الهي داشته و به تكامل معنوي خود نيز می‌پردازد. اصول و محورهاي اساسي اسلام براي تنظيم شيوه زندگي و برنامه‌ریزی براي حيات پاك عبارت است از: عدالت، معنويت، عقلانيت، آزادی و محبت.


شکل11) ـ محورهاي زندگي از نگاه اسلام ـ منبع: نگارندگان


انسانی که خوب جامعه‌پذير شده، زمينه‌ساز جامعه مطلوب می‌باشد و در مباحث جامعه‌شناسی، گفته می‌شود که بين انسان و جامعه رابطه متقابل وجود دارد. اما نکته مهم این‌جاست که انسان کارآمد و عاقل، جامعه مطلوب را می‌سازد و جامعه متعادل و هم‌آهنگ، انسان مطلوب را می‌سازد. در انسان‌شناسی اسلام برا‌ی انسان مطلوب معيارهاي بسياري مطرح شده است. از مهم‌ترين اين معيارها می‌توان به عقلانيت، اخلاص، عمل گرايي، علم گرايي، آرمان گرايي وايمان اشاره كرد. ايمان، محور ويژگي‌هاي انسان از نگاه اسلام می‌باشد.

امام علي(ع) می‌فرمايد:الايمان اصل الحق و الحق سبيل الهدي؛
ايمان محور حق گرايي و حق گرايي راه هدايت است.

رسول گرامي اسلام می‌فرمايند:لا يؤمن عبد، حتي يحب للناس ما يحب لنفسه من الخير؛
هيچ بنده‌ای مؤمن نيست مگر آن كه هر خوبي براي خود می‌خواهد براي مردم نيز بخواهد.

و در جاي ديگر ايشان می‌فرمايندكه:لا يقبل ايمان بلا عمل و لا عمل بلا ايمان؛
ايمان بدون عمل و عمل بی‌ايمان پذيرفته نمی‌شود.

ايمان به ابعاد شناختی، عاطفی، اخلاقی و اجتماعی انسان جهت داده و او را در محدوده محاسبات دنياطلبانه يا سودمحوري محصور نمی‌كند. اين امر باعث توسعه ظرفيت وجودی انسان و اعتلای شخصيت وی در مسير کمال خواهد بود.

از منظر اسلام، ايمان محور زندگي پاك است. زندگي پاك (يا حيات طيبه)، تمامي ابعاد زندگي و شخصيت انسان ـ جسمی، فکری، عقلی، شناختی، اخلاقی، اجتماعی و... ـ را در بر می‌گيرد. مرتضي مطهري در بيان تأثیر ايمان بر شخصيت انسان می‌گويد: گرايش‌هاي معنوي و والاي بشر، زاده ايمان و اعتقاد و دل‌بستگي‌هاي او به برخي حقايق در اين جهان است كه آن حقايق هم ماوراي فردي است و هم ماوراي مادي.

ايشان شرط رسيدن انسان به تكامل را ايمان می‌داند و معتقد است كه: پس انسان حقيقي كه خليفه الله است، مسجود ملائكه است، همه چيز براي اوست وبالاخره دارنده همه كمالات انساني است، انسان، بعلاوه ايمان است نه انسان منهاي ايمان .

ايمان، باعث می‌شود تا انسان روابط متقابل اجتماعي چه در خانواده و در جامعه نيكوكاري و احسان را رعايت نمايد. مؤمن، گوشه گير، بی‌تفاوت ودر حاشيه نيست. بلكه موجودي است حساس و مسئولیت پذير و نسبت به همنوع خود متعهد می‌باشد. اسلام تأکید می‌کند که روابط مؤمنان در جامعه بر اساس خوش اخلاقي، مهرباني و نصيحت‌گري (نصح) باشد.

خوشرفتاری با مردم، احسان و نيكوكاري، امر به معروف و نهی از منکر، عفو، ايثا، تلاش در جهت تحقق عدالت اجتماعی، صداقت و يگانگی با مردم، صبر و بردباری، امانت‌داری، عفت و پاک‌دامنی، تواضع، عزت نفس، علم‌گرايي، کنترل هوای نفس و شهوت و... می‌داند. به نظر استاد مطهري: ايمان آثار نيک فراواني دارد که در بخش می‌توان مطرح کرد:

الف: اولين اثر ايمان مذهبي خوشبيني است. خوشبيني به جهان و خلقت هستي. ايمان مذهبي از آن جهت که تلقي انسان را نسبت به جهان شکل خاص می‌دهد... ديد انسان را نسبت به نظام کلي هستي و قوانين حاکم بر آن خوش‌بينانه می‌سازد.

ب: دومين اثر ايمان مذهبي روشندلي است. روشن بيني فضاي روح انسان را روشن می‌کندو در حکم چراغي است که در درونش روشن شده باشد.

ج: سومين اثر ايمان مذهبي، اميدواري به نتيجه خوب و تلاش خوب است.

د: چهارمين اثر ايمان مذهبي، آرامش خاطر است. انسان فطرتا جوياي سعادت خويش است. ايمان مذهبي نسبت به جهان و انسان اعتماد و اطمينان متقابل می‌بخشدو دلهره و نگراني را زايل می‌کند.

هـ: پنجمين اثر ايمان مذهبي دستيابي به لذات معنوي است.. ايمان حلاوتي دارد فوق همه حلاوت‌ها.

به طور كلي نگاه اسلام به شخصيت انسان را می‌توان در نمودار زير ترسيم نمود:








بررسی نظام اجتماعي مطلوب جهاني از منظر اسلام
همان طور كه بررسی شخصيت انسان بر پايه‌های نظري و فلسفي خاصي استوار بود نظريه جامعه ديني و حضور گسترده دين در عرصه اجتماع و سياست و اقتصاد نيز بر پايه‌های نظري ويژه‌ای قرار دارد. اسلام، اگر از مباني نظري متناسب با زمان و از قابليت‌ها و ويژگي‌های خاصي بر خوردار باشد می‌تواند در عرصه و موقعيت سيال متغير اجتماعي زمان پاسخ‌گوی نيازهای انسان و جامعه باشد.

در اين جا به اين بحث می‌پردازيم که مباني و اصولي دين اسلام چگونه در عرصه اجتماع و برپايي جامعه ديني به نظريه سازی وجهت گيری پرداخته و اسلام جامعه ديني مطلوب خود را بر چه پايه‌ها و اصولي بنيان مي‌نهد. جامعه‌شناسی اسلام بر اساس مبانی و اصول زير قرار گرفته است:

الف‌) انسان‌شناسی
از نگاه اسلام، انسان تركيبي از روح و بدن است وانسانيت انسان و واقعيت او به روح اوست. اومانيسم غربي، آن گونه كه به نفع انگاري مطلق گرديد، هرگز در اسلام مطرح نيست. اصول و پايه‌ها‌ی اخلاق و قضاياي ارزشي، امور عيني و کاملاً عقلانی است. راز عيني بودن و مطلق بودن مباني و اصول اخلاقي آن است كه اين قضايا درواقع بیان‌گر وجود رابطه واقعي ميان عمل اخلاقي و تكامل انسان است.

ب‌) نفي سكولاريزم
مکتب اسلام اگر چه منحصر به فقه و شريعت نيست و از طرفی، شريعت و فقه اسلامي هم محدود به عرصه‌های فردي و خصوصي نمی‌شود و فقه اجتماعي اسلام، مفاهيم روشني در زمينه موضوعات مختلف اجتماعي دارد. بنابر اين جدايي و عزلت دين از عرصه‌های سياسي و اجتماعي و محدود كردن آن به زندگی فردي، درباره دين اسلام، تحريف حقيقت و واقعيت است.

در اسلام همان طور که رفتارها‌ی فردي يا به عبارتی حق الله در كمال آدمي و پي ريزي سعادت اخروي او سهيم است، رفتارهاي متقابل اجتماعي يا حق الناس نيز در كمال و سعادت آدمي مؤثر می‌باشد.

ج) مبنای قانون در نظام اسلامی
موضوع قانون گذاري ازمهم ترين ابعادجامعه و نظام سياسي اسلام است. درنظام‌ها‌ی اجتماعي مختلف، مجوعه قوانيني كه در عرصه‌هاي مختلف اجتماع تدوين می‌شود، نبايد مخالف قانون اساسي كشور باشد. در نظام سياسی و اجتماعی اسلامی، قوانين و مقررات هم نبايد برخلاف شريعت وضع شود.

محورهای جامعه مطلوب از ديدگاه اسلام
جامعه مطلوب، که جامعه‌ای توحيدی است، از آرمان‌های اساسی اسلام می‌باشد. جامعه‌ای پر از عدالت، آرامش، علم و صميميت كه كرامت انسان در آن حفظ می‌شود و همه اعضاي اين جامعه در مسير توسعه مادي و تکامل معنوي گام بر می‌دارند. در ادامه، برخي از معيارهای اساسی جامعه مطلوب جهاني از منظر اسلام مطرح می‌شود:

1. عدالت
عدالت از مهم‌ترين معيارهايي است كه در ابعاد گوناگون جامعه يعنی: سياست، اقتصاد، اجتماع و حقوق و... مطرح می‌شود. عدالت از يك سو به عنوان فلسفه تشكيل حكومت ديني مورد توجه قرار می‌گيرد و از سوي ديگر، شاخصه توزيع بهره برداري مردم از نعمت‌ها و امكانات، و مبناي قانون گذاري و شاخص ارتباط و تعامل مردم با یک‌دیگر می‌باشد. از ديدگاه اسلام، نظام تكوين بر پايه قسط و عدل استوار بوده و نظام تشريع نيز عادلانه است.

2. وحدت و هم‌بستگی
از ديگر ويژگي‌های جامعه شايسته ايماني، مودت، برادري و رحمت است و بر همين اساس قرآن کريم، همه مؤمنان را با هم برادر می‌داند: (بي‌ترديد مؤمنان برادر یک‌دیگرند.)(سوره حجرات ـ آيه 10). خداوند، دشمني ميان مردم را از برجسته ترين ويژگي‌های جامعه جاهليت پيش از اسلام خوانده و الفت و برادري را ارمغان پيامبر(ص)و دين اسلام مي‌داند: (و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد ومتفرق نشويد ونعمت خدا را بر خود يادآور شويد، آن گاه كه با هم دشمن بوديد پس خدا در دل‌هاي شما الفت و مهرباني انداخت و به لطف نعمت الهي برادر یک‌دیگر شديد)(سوره آل عمران ـ آيه 103) معلم ثاني ـ ابونصر فارابي ـ در زمينه تداوم اجتماع از طريق وحدت توأم با محبت می‌گويد: «ارتباط و ائتلاف در مدينه با محبت پديد می‌آيد و با اجراي عدالت حفظ می‌شود. در مدينه فاضله محبت در درجه اول به علت اشتراك در فضليت است و اين اشتراك در فضيلت به واسطه اشتراك در عقايد و اعمال است... عقايدي كه بايد اهل مدينه در آن اشتراك داشته باشند سه بخش است:

1. عقايد مربوط به مبدأ؛

2. عقايد مربوط به منتها؛

3. عقايد و مربوط به مبدا و منتها.

اگرآراء اهل مدينه در اين امور متفق باشد و اين اتفاق با افعالي كه تأمین كننده سعادت است تكميل شود در نتيجه محبت به یک‌دیگر به دنبال خواهد آمد. (جمعي از نويسندگان، 1373، صفحه 191)خواجه نصير الدين طوسي از دانش‌‌مندان بزرگ شيعه در قرن هفتم فصل دوم از سياست مدن را به نقش محبت در زندگي اجتماعي و انواع و مراتب آن اختصاص داده است.

وي معتقد است كه انسان كمال طلب است و كمال انساني جز در پرتو زندگي اجتماعي حاصل نمی‌شود. از این‌رو انسان به زندگي اجتماعي و زيستن و مشاركت و تعاون با یک‌دیگر اشتياق دارد و اين همان محبت است. بنابراين از ديدگاه خواجه نصير، عامل پيوستن انسان‌ها به یک‌دیگر و تداوم وحدت، محبت می‌باشد. (همان ـ صفحه 229)به عقيده خواجه نصير آن نوع محبت و الفتي در محبت ارزش‌مند است كه در آن به ابعاد مختلف شخصيت انسان پرداخته شود.

اگر اين نوع محبت در ساختارجامعه جريان يابد، انسجام اجتماعي تداوم خواهد داشت. بعد ديگر در وحدت بصيرت وتحليل و شناخت دقيق زمان می‌باشد. تأکید اصلي اسلام بر انجام اعمال براساس عقل شناخت است.

3. آرامش و امنيت
يكي از نيازهاي اساسی انسان بر خورداري از امنيت و آرامش است. برخورداري از آرامش و امنيت از مبانی مهم جامعه جهاني و آرماني اسلام است. در نگاه اسلام امنيت درگستره‌ای فراتر از آسودگي خاطر از هجوم دشمنان خارجي و داخلي مورد توجه قرار می‌دهد و بر لزوم تحقق آن در حريم خصوصي زندگي مردم نيز تأکید می‌كند.

4. احسان و نيكي به هم نوع
در تفكر اسلام، همه مردم بندگان خدايند و برترين آنان كسي است كه بيش از همه به ديگران احسان كند. بنابر اين براي رسيدن به جامعه مطلوب و آرماني افزون بر عدالت، احسان نيز لازم است. عدالت حقوق مردم را تأمین می‌كند و ريشه‌های تعدي و خصومت را از بين می‌برد و احسان دل‌هاي مردم را به هم نزديك می‌سازد. قرآن كريم در كنار سفارش به عدالت، به احسان و نيكي به هم نوع نيز توصيه نموده است: (در راه خدا انفاق كنيد و خود را با دستان خود به هلاكت نيفكنيد و نيكي كنيد، كه خدا نيكوكاران را دوست داردكه خدا نيكو كاران را دوست می‌دارد). (سوره بقره ـ آيه195)

5. حق محوري
قرآن كريم، ساختار جامعه جهاني اسلامي را بر اساس حق محوري ترسيم می‌كند: (خداوند آنان را كه از ميان شما ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادند وعده داده است كه در زمين پيشوا و خليفه خود قرارشان دهند، همان گونه كه صالحان پيشين را وعده خلافت داده و پيشوا قرار داد، و علاوه بر اين، ديني را كه براي ايشان پسنديده است بر همه اديان تسلط و تمكين عطا كند و پس از گذراندن دوره خوف وترسشان، ايمني كامل عطا كند، تمامي اين‌ها براي آن است كه در چنين فضايي مرا به يگانگي و بدون هيچ گونه شركي بپرستند). (سوره نور ـ آيه 55)


راه‌کارهاي اسلام براي رسيدن به جامعه مطلوب جهاني
در اين بخش به معرفی راهکارهای اجرايي برای رسيدن به جامعه مطلوب از نگاه اسلام می‌پردازيم:
1. آموزش و پرورش
اسلام، آموزش و پرورش را مهم ترين استراتژی جامعه پذيری می‌داند، به گونه‌ای كه از آغاز اسلام، آن را از وظايف اصلي پيامبر اعظم(ص)به حساب آورد: (او خدايي است كه در ميان مردم امي و بی‌سواد پيامبري بزرگوار از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات خدا را تلاوت كند، او مردم را پاك و تزكيه مي‌كند و كتاب (شريعت) و حكمت الهي را به آنان ياد می‌دهد، هر چند پيش از اين در جهالت و گمراهي آشكار بودند). (سوره جمعه ـ آيه2)

2. تأکید بر تشکيل و حفظ خانواده سالم
در مباحث جامعه‌شناسی انحرافات، خانواده نقطه آغاز جامعه پذيری يا انحراف است. اجتماع که از تركيب خانواده‌ها پديد می‌آيد، اگر دارای خانواده هايي سالم باشد، ساختاری محکم و استوار خواهد داشت. به همين دليل، اسلام نيز بيشترين توجه خود را به خانواده معطوف داشته است.

3. مبارزه با عوامل فساد در جامعه
از ديگر برنامه‌های اسلام براي سلامت جامعه و اعتماد متقابل مردم به یک‌دیگر در جهت تحقق جامعه جهاني مطلوب، کاهش کنش‌هايي است كه سلامت جامعه را به خطر می‌اندازد. اسلام از يك سو با گناه دانستن اعمالي هم‌چون دروغ، غيبت، تهمت، قمار، سرقت و... اعمال مجازات و کنترل اجتماعی براي برخي از آنها، حد و مرزي براي کنش‌های اجتماعي قرار داده است از طرفی برای کارآمدی کنترل اجتماعی، امر به معروف و نهي از منكر دو اصل مهمي است كه ضامن اجرای قوانين فردي و اجتماعي و سلامتي جامعه می‌باشد.

در مکتب اسلام، هر فرد، همان گونه كه مسئول اعمال خويش است، در برابر سلامت جامعه نيز مسئول شناخته می‌شود. «زنان و مردان مؤمن، برخي از آنان ولي و سرپرست برخي هستند، به معروف و نيكي وامي دارند و از زشتي باز می‌دارند). (سوره توبه ـ آيه 71)

4. تأکید بر توسعه اقتصادي
مقبوليت جامعه جهاني، وضعيتی است كه در آن نظام اجتماعی خودكفا بوده، از توان تأمین درست نيازهاي ضروري خود برخوردار باشد. عدالت اقتصادي از مبانی نظام اقتصادی آن بوده که موجب پاكي و وارستگي فرد می‌شودو عامل بسيار مهمی در اصلاح بيماري‌های اقتصادی مانند فقر و بيكاري است.

4. مديريت كارآمد و مطلوب
دين اسلام تنها به طرح ديدگاه‌ها و آرمان‌ها و قانون‌هاي خويش اكتفا نكرده، بلكه براي اجراي قوانين و تحقق اهدافش (نظام امامت و ولايت) را به عنوان مديريت جامعه مطرح می‌کند. در نگاه اسلام، ولايت پايهْ اسلام پويا معرفي شده است. اسلام براي اجراي احكام الهي و تحقق اهداف خويش نظام رهبري شايسته را ضروري می‌داند. مديريت و كارآمدی و مدبر بودن براي ادارهْ امور مردم مهم‌ترين شرط اصلي زمامدار جامعه مطلوب جهانی است.

نتيجه
سکولاريزم، فرآیندي است که دين را از جايگاه خويش در اجتماع تنزل داده و از مسئوليت برنامه‌ریزی در عرصه‌های گوناگون و پذيرفتن کارکردهاي متعدد در امور مختلف دور می‌کند. «عرفي شدن نيز فرآیندي است که دين، دست از احساس فرانهادي بر می‌دارد و از نظارت بر نهادهاي ديگر خصوصاً نهاد سياسي براي برنامه‌ریزی امتناع می‌کند.

در همين چارچوب است که از «عرفي شدن برنامه‌ای» و «عرفي شدن ايدئولوژيکي» هم‌نام برده می‌شود که به معناي سرايت تدريجي اين فرآیند به حوزه‌های ديگر جامعه است، به نحوي که نهايتاً به اخراج کامل از صحنه اجتماع خواهد انجاميد. اما عرفي شدن در جامعه، بدين‌جا نيز متوقف نمی‌ماند و در مسير فردي سازي، خصوصي سازي و شخصي سازي دين، مقدمات حذف دين را فراهم می‌آورد.

سکولاريزم، به اين معنا است که نگرش انسان از معنا به دنيا دوخته شود و عالم غيب و ماوراي طبيعت به فراموش سپرده شود و فقط به اين جهان مادي و سودگرا، متوجه باشد. سکولار بودن در معناي جامعه‌شناسي معاصر، به معناي اهل اين زمان و اين دنياي مادي بودن است.

جهانی‌شدن به عنوان يك پديده اجتماعي، داراي جهان‌بینی خاصي است كه به وسيله آن، تعريف و انتظار خاصي ازجامعه، انسان وكاركردهاي هريك دارد. محورهاي جهان‌بینی جهانی‌شدن عبارت است ازليبراليزم، سكولاريزم، عقلانيت ابزاري وسود محوري. ازديدگاه جامعه‌شناسي، ليبراليزم در معناي وسيع آن به معناي افزايش آزادي فرد در جامعه بدون دخالت و محدوديت‌گذاري است.

از منظر ليبراليزم، فرد بر جامعه و مصلحت فردي بر مصلحت اجتماعي، اولويت دارد. ليبراليزم نوعي راه و جهت زندگي ارائه می‌دهد. اين نگرش، با انديشه‌های عقلانيت ابزاري، سكولاريزم، اومانيزم و... رابطه زيادي دارد. در ليبراليزم، فرد و اهداف دنيايي او مهم بوده و نهادهاي اجتماعي به عنوان وسيله تأمین لذت‌هاي فردي مطرح است. شكل‌گيري نظام‌هاي سياسي غرب در اثر تأثیر عقايد و ارزش‌هاي ليبراليزم بوده، به حدي كه در قالب دموكراسي ليبرال تجسم می‌يابد.

عقلانيت، كه از ديگر مباني جهانی‌شدن است با تعابير و تفاسير متعدي مطرح شده که در نگاه جامعه‌شناسي غرب، عقلانيت وسيله‌ای است براي كسب حداكثر كارآمدي و توان‌مندي دنيايي در ابعاد ثروت و قدرت. به عقيه ماكس وبر، ويژگي ذاتي سرمایه‌داری و دنياي مدرن، عقلاني بودن آن است و كنش‌هاي انساني براي رسيدن به اهداف كارآمد، کنش عقلاني معطوف به هدف ناميده می‌شود.

عقلانيت ابزاري، مهم‌ترين نوع عقلانيت درنظام سرمایه‌داری می‌باشد. اين نوع از عقلانيت، صبغه‌ای سكولارو پوزيتيويستي دارد. در نگرش سودمحوري، انسان، به عنوان موجود عاقل سودجو تعريف می‌شود. اين نگرش، معتقد است كه منحصر بودن انگيزه‌های شخصي به نفع‌طلبي و محدودكردن منافع شخصي به درآمد و ثروت، فرد را قادر می‌سازد كه در رفتارهاي خود با سنجيدن سود و نفع شخصي جهت‌گيري و اقدام نمايد.

مکتب سرمایه‌داری، انسان را به گونه‌ای تعريف مي‌کند که براي کسب لذت وجلب منفعت، حرکت می‌کند و با اتکاء بر عقل حساب‌گر خويش، بهترين راه دست‌يابي به موفقيت اقتصادي، يعني به دست آوردن حداکثر ثروت را بر مي‌گزيند. بدين ترتيب، همه انسان‌ها درانتخاب‌ها و تصميم گيري‌هاي خود، از معيار و منطق واحدي پيروي می‌کنند که اصطلاحاً رفتار عقلايي، ناميده می‌شود.

از آن‌جا که در اين‌گونه رفتار، هدف و نوع اعمالي که بايد انجام شوند، با اتکاء بر تمايلات نفس، تعيين می‌شوند و نقش عقل، محدود به نشان دادن شيوه‌های دست‌يابي به حداکثر لذت و نفع شخصي است، به عقلانيت چنين رفتاري، «عقلانيت ابزاري» گفته می‌شود. ايدئولوژي سکولاريزم، با يک سلسله اصول و ارزش‌هاي پذيرفته شده در فرهنگ مغرب زمين مانند: اومانيسم، راسيوناليزم، سيانتيسم و علم‌زدگي، آتئيسم و اصالت ماده و ليبراليسم، پيوندي ديرينه دارد، آن‌چنان که بدون توجه به تعاريف هر يک از آنها، که برخي زير ساخت و ريشه اين مرام و برخي ديگر روساخت و سطح آن، به شمار می‌روند، فهم درست اين ايدئولوژي ميسر نخواهد بود.

عرفي شدن، به فرآیندهايي در جوامع اشاره دارد که طي آن اجتماعات داراي ساختار ساده و يک دست به جوامعي با ساخت تمايز يافته و پيچيده بدل می‌گردند. اين انتقال ودگرگوني ساختي و در عين حال تدريجي، آثار و تبعات متعددی را در عرصه‌های مختلف حيات فردي و اجتماعي باقي مي‌گذارد.

منابع
1ـ اخوان زنجاني، داريوش ـ جهانی‌شدن و سياست خارجي ـ تهران ـ نشر وزارت امور خارجه ـ چاپ اول ـ 1381.
2ـ اصغري، محمود ـ نگاهي به چيستي جهانی‌شدن ـ دو ماهنامه انديشه حوزه ـ سال هشتم ـ شماره 6 ـ مشهد ـ نشر دانشگاه علوم رضوي ـ خرداد و تير 1382.
3 ـ آرت شولت، يان ـ جهاني‌شدن ـ ترجمه مسعود كرباسيان ـ تهران ـ نشر علمي و فرهنگي ـ چاپ اول ـ 1382 ـ
4ـ آکسفورد، باري ـ نظام جهاني (اقتصاد، سياست و فرهنگ) ـ تهران ـ نشر وزارت امور خارجه ـ چاپ اول ـ 1378.
5 ـ بابا ميسکه، احمد ـ نامه سرگشاده به سرآمدان جهان سوم ـ ترجمه جلال ستاری ـ تهران ـ نشر توس ـ چاپ اول ـ 1363
6 ـ تارو، لستر ـ آينده سرمایه‌داری ـ ترجمه عزيز كياوند ـ تهران ـ نشر ديدار ـ چاپ اول 1376
7_ توكلي، احمد ـ‌بررسي پديده جهانی‌شدن ـ قم ـ مجله معرفت ـ‌ شماره دوم ـ‌سال يازدهم ـ ارديبهشت 1381 ـ
8 ـ پستمن، نيل ـ تكنوپولي ـ ترجه صادق طباطبايي ـ تهران ـ نشر اطلاعات ـ چاپ دوم ـ 1375
9 ـ خور، مارتين ـ جهانی‌شدن و جنوب ـ ترجمه صلاح الدين چشمه خاور ـ تهران ـ نشر موسسه مطالعات و پژوهش‌هاي بازرگاني ـ
چاپ اول ـ 1382
10ـ رابرتسون، رونالد ـ جهانی‌شدن ـ ترجمه كمال پولادي ـ تهران ـ نشر ثالث ـ چاپ دوم ـ 1382.
11 ـ رضوي، مسعود ـ پايان تاريخ ـ تهران ـ نشر شفيعي ـ چاپ اول ـ 1381.
12ـ ريتزر، جورج ـ بنيان‌هاي جامعه شناختي ـ ترجمه تقي آزاد ارمکي ـ تهران ـ نشر سيمرغ ـ چاپ اول ـ 1374.
13 ـ ريتزر، جورج ـ نظريه‌های جامعه‌شناسی ـ ترجمه محسن ثلاثی ـ تهران ـ نشر علمی ـ چاپ سوم ـ 1377
14 ـ سجادي، عبد القيوم ـ درآمدي بر اسلام و جهانی‌شدن ـ قم ـ نشر دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه ـ چاپ اول ـ 1383
15 ـ سجاد پور، سيد محمد كاظم ـ جهانی‌شدن، برداشت‌ها و پيامدها ـ تهران ـ نشر وزارت امور خارجه ـ چاپ دوم 1382.
16 ـ شجاعي زند، عليرضا ـ عرفي شدن در تجربه مسيحي و اسلامي ـ تهران ـ نشر مركز بازشناسي اسلام و ايران ـ چاپ اول ـ 1381
17 ـ شريعتي، علي ـ انسان ـ تهران ـ نشر قلم ـ چاپ چهارم ـ 1378
18 ـ علي قنبري، فرج الله ـ جهان‌شمولي اسلام و جهاني سازي ـ تهران ـ نشر مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ـ چاپ اول 1382
19 ـ قرآن کريم ـ ترجمه استاد الهی قمشه‌ای ـ تهران ـ نشر حافظ نوين ـ چاپ چهارم ـ 1373
20 ـ كاستلز، مانوئل ـ عصر اطلاعات ـ ترجمه حسن چاووشيان ـ جلد دوم ـ تهران ـ نشر طرح نو ـ جاپ دوم ـ 1380
21 ـ كلارك، يان ـ جهانی‌شدن و نظريه روابط بین‌الملل ـ ترجمه فرامرز تقي لو ـ تهران ـ نشر وزارت امور خارجه ـ چاپ اول ـ 1382
22 ـ گيدنز، آنتوني ـ پيامدهاي مدرنيت ـ ترجمه محسن ثلاثي ـ تهران ـ نشر مركز ـ چاپ اول ـ 1377.
23 ـ گيدنز، آنتوني ـ جامعه‌شناسي ـ ترجمه منوچهر صبوري ـ تهران ـ نشر ني ـ چاپ سوم ـ 1376.
24ـ مرقاطي، سيد طه ـ جهان‌شمولي اسلام و جهاني سازي ـ تهران ـ نشر مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي ـ چاپ اول ـ 1382.
25 ـ مطهري، مرتضي ـ مجموعه آثار ـ جلد 2 ـ تهران ـ نشر صدرا ـ چاپ هشتم ـ 1378
26 ـ نش، كيت ـ جامعه‌شناسي سياسي معاصر ـ ترجمه محمد تقي دلفروز ـ تهران ـ نشر كوير ـ چاپ اول ـ 1380
27 ـ واترز، مالكوم ـ جامعه سنتي و جامعه مدرن ـ ترجمه منصور انصاري ـ تهران ـ نشر نقش جهان ـ چاپ اول ـ 1381.
28ـ هانتينگتون، ساموئل ـ برخورد تمدن‌ها و بازسازي نظم جهاني ـ ترجمه محمد علي رفيعي ـ تهران ـ نشر دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي ـ چاپ اول ـ 1378.
29 ـ هلد، ديويد ـ جهانی‌شدن و مخالفان آن ـ ترجمه مسعود كرباسيان ـ تهران ـ نشر علمي فرهنگي ـ چاپ اول ـ 1382
نسخه قابل چاپ
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب

آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل