
آیت الله مصباح یزدی:
در حکومت جهانی حضرت مهدی(عج) احکام الهی احیا می شود
مرجع : کمیته اطلاع رسانی همایش دکترین مهدویت
آیت الله مصباح یزدی، سخنران مراسم اختتامیه سومین همایش بینالمللی دکترین مهدویت، در سخنان خویش به مطالعه تطبیقی بین حکومت حضرت مهدی(عج) و سایر حکومت ها پرداختند. متن کامل سخنان آیت الله مصباح یزدی در زیر می آید:
موضوعی که برای بحث بنده تعیین فرمودند که بحث تطبیقی بین حکومت حضرت مهدی(عج) با سایر حکومت ها مخصوصاً حکومتهای معاصر است. مقایسۀ دو نظام حکومتی در چند جهت انجام میگیرد.
یکی در اهداف حکومت، اگر اختلافی در دو رژیم حکومتی داشته باشیم، از لحاظ هدفهایی که تغییر میکنند، طبعاً در ماهیت آن حکومتها نیز تأثیر خواهد گذاشت. اهداف هم گاهی هدف مشخص و معینی است. گاهی اهداف مراتبداری است. یک هدف عالی و نهایی، منظور است. به هر حال اختلاف در هدفها، منشأ تمایز حکومتها، میتواند باشد. از هدفها که بگذریم، راهبردهای حکومتها و اصول و خط مشیهای اساسی که هر حکومت برای خود در نظر میگیرد، آنها ممکن است، منشأ اختلاف و تمایز دو حکومت باشد. حتی اگر هدف مشترکی بین دو حکومت باشد. اما از لحاظ اصول و روشهای کلی اجرایی با هم تفاوت داشته باشند. آن هم دو نوع حکومت میشود که قابل مقایسه و سنجش است. از آنها که گذشتیم، نوبت میرسد به روشهایی که حکومت ها در رسیدن به اهدافشان دنبال میکنند. با اینکه ممکن است دو نظام حکومتی هدف واحدی داشته باشند و حتی استراتژی واحدی هم داشته باشند، اما ممکن است در تاکتیکها و روشهای کاربردی با هم تفاوت داشته باشد. نهایتاً در ابزارهایی که حکومتها برای تحقق مقاصدشان به کار میگیرند، ممکن است تفاوتهایی وجود داشته باشد. شاید بتوان گفت، مقایسۀ حکومت حضرت مهدی (عج) بر حسب آن چه از منابع دینی به ما رسیده، با تمام رژیمهای حکومتی دستساز بشر، تفاوت ماهوی دارد. هم در اهداف با هم تفاوت دارند، هم در امور راهبردی و هم در امور کاربردی. برای اینکه این مطلب روشن شود مقدمه کوتاهی عرض میکنم. اصولاً این بحث به منزلهی آغازی برای پژوهش به شمار میرود که خوشبختانه برگزارکنندگان این همایش در نظر دارند تنها به جهات عاطفی جشنها و همایشها اکتفا نکنند و سعی کنند در کنارش کارهای علمی و تحقیقی انجام بگیرد. بنابراین، عرایضی که بنده در این فرصت کوتاه و با بضاعت کم عرض میکنم، میتواند فقط طرحی برای یک پژوهش دراز مدت و گسترده باشد، ولی هریک از این مطالبی که اشاره کردم، مطالب ریزتر آن میتواند سرفصلی باشد که دربارۀ آن تحقیقاتی مستند و گسترده انجام بگیرد. این فقط میتواند آغاز بحث و طرح مسأله تلقی شود.
به هرحال، حکومت هایی هستند که در عالم اقتدار به طور کلی و فقط اهداف دنیوی و مادی را تعقیب میکنند یا فراتر از اهداف مادی و دنیوی، هدف دیگری را هم در نظر میگیرند. تا آنجا که ما سراغ داریم و اطلاعات ما اجازه میدهد، در حکومتهای مختلف، اهدافی که برای آنها در نظر گرفته میشود، اهدافی است که به آسایش زندگی دنیا برمیگردد. گاهی فقط روی عنصر امنیت تکیه میشود، بعضی از مکاتب سیاسی هستند که ضرورت حکومت را به خاطر برقراری امنیت دانستند. گفتند انسان ها طبعاً مثل گرگ میمانند و اینها اگر آزاد باشند به جان هم میافتند و همدیگر را میدرند. وظیفه حکومت، این است که این درندگی گرگ ها را کنترل کند و امنیتی برای جامعه برقرار کند. این را بالاترین هدف برای تشکیل حکومت دانستند. بعضی دیگر، اهداف دیگری را گفتند، از جمله تأمین رفاه جامعه با برنامههایی که از عهده آحاد مردم بر نمیآید.
اینجا باید قدرت وسیعتری باشد که بتواند نیازمندیهای جامعه را که تأمینش، از عهده افراد بر نمیآید را تأمین کند. بالاخره هدف نهایی تشکیل حکومت را ارضای خواستههای همه مردم یا لااقل اکثریت مردم دانستهاند. چون عملاً تحقق خواستههای همه مردمی که در یک حکومت تحت آن حکومت زندگی میکنند، میسر نمیشود، تنزل کردند و گفتند هدف حکومت این است که خواستههای هرچه بیشتر مردم یا اکثریت مردم را تأمین کند. چنین حکومتی، از نظر مردم، حکومت ایدهآل خواهد بود. یعنی بتواند هم امنیت را تأمین کند، امنیت داخلی و خارجی را و هم خواستههای اکثریت مردم را.
اما نوع دیگری از حکومت سراغ داریم که انبیا مطرح کردند که هدفش فراتر از اینهاست. یعنی همه اینها است، اما به عنوان اهداف متوسط، هدف بالاتری هم در نظرشان هست و آن آفرینش انسان است که تحقق آن در گرو فعالیتهای جمعی و تشکیل جوامع و پیشرفت این جوامع است و باعث میشود که به آن هدف نزدیکتر شوند و با کمیت و کیفیت بیشتری تحقق پیدا کنند. یکی از آیات قرآن که مربوط به این بحث است، اشاره میکند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ومن بعد فوقهم امن یعبدوننی لایشرکون به شیئا» انسانهای مؤمنی که وظایفشان را انجام دهند، کارهای شایسته انجام دهند، ایمان و عمل صالح واقعی داشته باشند، «الذین آمنوا منکم» و ایمان واقعی داشته باشند، خدا به آنها وعده داده است که «لیستخلفنهم فی الارض و ...» آنها در چنین وضعی، در روی زمین خلیفه میشوند. آیا منظور خلیفة الهی است یا منظور این است که جانشین و وارث گذشتگان شوند.
هر دو محتمل است. یعنی این صالحان مثل همان تعبیر دیگری است که در آیه دیگر آمده است که «انّ الارض یرثها عبادی الصالحون» مؤمنینی که به دستوراتشان و به وظایفشان عمل میکنند، صالح خواهند بود. اینها وارث زمین میشوند. شاید خلیفه هم، اگر گفتیم خلیفه گذشتگان، یعنی همان وارث گذشتگان. به هرحال، آنها در زمین تمکّن پیدا میکنند. قدرت را به دست میگیرند. آقایی و سیادت پیدا میکنند. «ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا» وقتی اینها قدرت پیدا کردند، آنوقت تسلط پیدا میکنند بر کسانی که گردنکشی میکنند و مانع امنیت و عدالت میشوند، خدا به جای خوف و هراسی که در میان مردم وجود دارد و ناامنیهایی که در گوشه و کنار جامعه دیده میشود، این ناامنیها را به امن تبدیل میکند.
«و لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً» تا اینجا این اهداف، همانی است که کم و بیش در سایر حکومتها هم مورد توجه است. مانند رسیدن به قدرت و مبارزه کردن با کسانی که مخلّ نظم اجتماعی هستند و تحقق امنیت در جامعه. اینها در حکومتهای دیگر هم مورد توجه است.
آخرش این است که وقتی همه اینها انجام گرفت، آنوقت، آن هدف نهایی تحقق پیدا میکند «یعبدوننی لایشرکون بی شیئا» متأسفانه این مفهوم با اینکه 1400 سال بیشتر از بیان آن گذشته است، در میان جوامع اسلامی، باز هم جای خودش را پیدا نکرده است که اصولاً انسان برای پرستش خدا آفریده شده است، یعنی چه؟ الان بحث و وقت من اجازه نمیدهد وارد این موضوع شوم، ولی به هرحال، این حقیقتی است که صریحاً در قرآن آمده است که: «و ما خلقت الجنّ و الانس الالیعبدون» هدف از آفرینش انسان و جنّ در این عالم این است که خدای متعال را پرستش کنند.
حالا چگونه پرستش هدف آفرینش است، احتیاج به بیانی دارد که الان فرصت ندارم عرض کنم. البته حضاری که در این جلسه هستند، همه اهل فضل و فضیلت هستند. نیازی به اینجور بحثهای بنده هم ندارد. به هر حال، هدف نهایی آفرینش این است که انسانهایی تربیت شوند و رشد کنند که سروکارشان با خدا باشد.
گویی در زندگی توجهی به غیر خدا ندارند. خواستهای جز خواست خدا نمیخواهند. امیدی به جز خدا به کسی ندارند. در دلشان جز مهر خدا چیزی دیده نمیشود. سر و کار هستیشان با خداست. :یعبدوننی لایشرکون بی شیئاً: . برای خدا نمیخواهند هیچ شریکی قرار دهند. نه در قدرت، نه در مالکیت، نه در محبوبیت و نه در چیزهایی که بتواند رفع نیاز انسان را کند و سایه امید انسان شود. به هر حال، هدف آفرینش و تشکیل زندگی اجتماعی، مقدمهای است که آن هدف تحقق پیدا کند.
پس هدف اعلی از تشکیل زندگی اجتماعی، تحقق آن هدف نهایی خلقت است و چون تشکیل حکومت، وسیلهای است برای اینکه جامعه ایدهآل تحقق پیدا کند و به اهداف نهاییاش برسد، پس هدف نهایی حکومت هم برقراری و گسترش پرستش خدا در روی زمین خواهد بود. این است که خدا وعده میفرماید کسانی که ایمان آورند، عمل صالح انجام دهند و در مقام وظایفشان سستی نکنند، خدا بر آنها منت میگذارد و به ایشان توفیقی میدهد که جامعة ایدهآلی تشکیل دهند تا بتوانند فقط خدا را پرستش کنند و برای او شریکی قائل نشوند.
این تفاوت اساسی این نوع حکومتی است که انبیا ارائه میدهند، نظر به مسائل معنوی و اطاعت خدا، تا آنجایی که انسانها، خودشان را فقط بنده خدا ببینند و خدا را مالک همه چیز و واجد همه فضیلتها و ارزشها بدانند. انشاءالله خدا به ما هم روزی کند که شمهای از این حقیقت را بشناسیم و انشاءالله تلاش کنیم در این راه هم گامی برداریم. پس یک اختلاف اساسی در حکومت الهی با حکومتهای انسانی وجود دارد که کسانی که میخواهند حکومت الهی در روی زمین تحقق پیدا کند، از ابتدا مقصد اصلیشان خداست. همه چیزهای دیگر، مقدمه و وسیله و ابزاری است برای رسیدن به آن هدف نهایی.
منتهی در این راه، شرطش، برقراری عدالت، گسترش رفاه در بین عموم مردم، برقراری امنیت، سرکوبی دشمنان داخلی و خارجی است. اینها لوازم این است که جامعه ایدهآلی تحقق پیدا کند تا بتواند در راه آن اهداف معنوی، تلاشهای خود را انجام دهد. پس بین حکومت الهی که مظهر تامش، حکومت حضرت مهدی (عج) است، این تفاوت در هدف وجود دارد که علاوه بر هدفهایی که همه حکومتها برای خودشان در نظر دارند، هدف والاتری به عنوان آخرین هدف و هدف نهایی منظور است که همه فعالیتهای دیگر را شکل و جهت میدهد. از هدف که بگذریم، نوبت به راهبردها میرسد، چیزهایی که در رسیدن به آن هدف میتواند مؤثر باشد.
خطوط عریضی که باید ترسیم شود و هر حکومتی در مسیر خودش به تکامل و ترقی، راهها و شاهراههایی برای خودش ترسیم کنیم که از این مجاری باید عبور کرد. باید از این راهها گذشت تا به آن هدف برسیم. در اینجا مسائل مختلفی مطرح میشود. باز تفاوت بین نوع حکومت الهی با سایر حکومتها روشن میشود. اینهایی که عرض میکنم، به تفاوت حکومت حضرت مهدی (عج) با سایر حکومتها اختصاص ندارد. خصوصاً هر حکومت الهی این اختلافات را با سایر حکومتهای بشری خواهد داشت. آنچه به حضرت مهدی (عج) اختصاص دارد، در آخر عرایضم اشاره میکنم.
در مسائلی که برای تشکیل حکومت مورد توجه قرار میگیرد، یک مسأله اساسی، مسألۀ مشروعیت حکومت است. کسانی که متصدی میشوند که حکومتی را در یک جامعه تشکیل دهند و قدرتی را ایجاد کنند که بتوانند با آن قدرت، اهداف اجتماعی را تحقق بخشند، امنیت را برقرار کنند، در مقابل هجوم دشمنان خارجی دفاع کنند، نیازهای جامعه را برطرف کنند، این قدرت را بر اساس چه مبنایی به دست میگیرند؟ چه کسی به آنها اجازه میدهد چنین قدرتی را کسب کنند و نسبت به دیگران اعمال کنند؟ چون به هر حال، هیچ حکومتی با توصیه و موعظه کارش انجام نمیگیرد و الا این یک مکتب اخلاقی خواهد بود.
اگر صرفاً متصدیان حکومت به دیگران موعظه کنند که راست بگویید، درستکار باشید، امانت دار باشید، خیانت نکنید، به مال دیگران تجاوز نکنید، فقط همین مسائل را توصیه کنند و هیچ نوع، قوه قهریهای برای اعمال نداشته باشند، آن حکومت نخواهد بود. این همان گرایش آنارشیستی است که بسیاری از فیلسوفان پیشین داشتند. گاهی گوشه و کنار هم گفته میشود که منتظریم روزگاری پیش بیاید که بشر با همین توصیههای اخلاقی، زندگیاش را اداره کند و احتیاجی به حکومت نداشته باشیم. میدانید مارکسیستها هم میگفتند در آخرین مرحله تکامل بشر، حکومت واحد جهانیای تشکیل میشود که در آن، مسائل اخلاقی خود به خود اجرا میشود و دیگر احتیاج به اعمال قوه قهریه نیست.
معنای این کار در واقع، بر چیده شدن بساط حکومتی است. قوام حکومت به این است که کسانی که متخلف باشند و مزاحم منافع و مصالح جامعه باشند، آنها را با قوه قهریه محکوم کند. باید ضامن اجرایی داشته باشد و الا موعظه کردن، تنها کار حکومت نیست. وقتی قوام حکومت به این است که باید قوه قاهره داشته باشد، قدرت اجرایی داشته باشد، دستورات و قوانین آن ضامن اجرای عملی داشته باشد، گفته میشود کسانی که متصدی این حکومت میشوند، این حق را از کجا پیدا میکنند که اینها بیانند و این قدرت را به دست بگیرند و بر دیگران حکمرانی کنند؟ جلوی تخلفات را با قوه قهریه بگیرند، متخلفان را مجازات کنند.
چه کسی چنین قدرتی را به آنها میدهد؟ این هم بحثهایی است که از دیرباز در فلسفه سیاست مطرح بوده است. منشأ مشروعیت حکومت چیست؟ چه کسی اجازه میدهد؟ چه کسی باید اجازه دهد؟ از کجا باید این مشروعیت حاکم را کسب کنیم؟ بعد از بحثها و کنکاشها و مناقشات فراوانی که در طول تاریخ انجام گرفته است، در قرون اخیر تقریباً اکثریت مکاتب فلسفه سیاسی به این سمت گرایش پیدا کردند که منشأ این قدرت و حکومت، مردم هستند. در ابتدا این حق مال خود مردم است.
بعد چون همه مردم نمیتوانند در حکومت مشارکت داشته باشند، میآیند کسانی را انتخاب میکنند که آنها متصدی این کار شوند. این مشکل را به عهده بگیرند. این وظیفه سنگین را عهدهدار شوند. مردم هستند که به حاکمان این قدرت را میبخشند. قدرت قانونی را عرض میکنم. منظور، قدرت فیزیکی نیست. البته دنبال آن، قدرتهای فیزیکی هم مطرح میشود. اینجا بحث سر قدرت قانونی است، یعنی به آنان حق میدهند که شما درصدد اعمال قدرت برمیآیید.
این چیزی است که در عصرهای اخیر دیگر نرخ شاه عباسی پیدا کرده است. در همه جا مسأله دموکراسی مطرح است، حکومت مردم و اینکه منشأ قدرت خود مردم هستند. حکومت الهی با بینش خاصی که دارد، با این حکومتهای مردمی تفاوت میکند. نقطه اصلی اختلاف در اینجا همان اختلاف (اومانیسم) اصالت دادن به انسان و خدامحوری است. به خصوص بعد از رنسانس همانطور که همه عزیزان مستحضر هستند، گرایشی در مغرب زمین مطرح شد و کم کم امواجش گسترش پیدا کرد تا تقریباً گستره زمین را فرا گرفت. ما به جای اینکه در مسائل زندگیمان از قدرت آسمانی و از خدا دم بزنیم یا بخواهیم دستورات زندگی را از طرف خدا تلقی کنیم، منشأ قدرتها و ارزشها را خدا بدانیم، باید این را عوض کنیم و به جای خدا، انسان بگذاریم.
منشأ همه قدرتها خود انسان است و حتی منشأ معرفت هم خود انسان است. ملاک ارزش معرفت صحیح هم آن است که انسانها تشخیص دهند و درک کنند. ملاکی برای آنها وجود ندارد. به هرحال، ارزشها چیزهایی است که انسانها آنها را اعتبار و ارزش میبخشند. قدرتی را هم که قدرت قانونی و اعتباری حکومتها است، مردم ایجاد میکنند. بر اساس بینش الهی چون قدرت مطلق در جهان مخصوص خدای متعال است و هیچکس از ناحیه خودش هیچ چیز ندارد، نه قدرت تکوینی و نه قدرت اعتباری و قانونی «له الخلق و الامر» هم آفرینش مخصوص خدا است و هم فرمان و حکمرانی مخصوص خداست.
در این بینش، اگر کسی بخواهد حاکمیت و قدرتش مشروعیت داشته باشد، اعمال قوه قهریه روی بندگان خدا کند، باید اجازهای از طرف مالک قدرتها؛ یعنی خدای متعال داشته باشد. مردم خودشان مثل هم، همه گداهایی هستند که هرچه دارند، عاریه گرفته از خداست. هیچکس از خودش چیزی ندارد به دیگری ببخشد. مردم چه دارند که به او کمک بدهند، اگر خدا به آنها نداده باشد و به آنها اجازه اعمالش را ندهد. کسانی که با مفاهیم قرآنی آشنا هستند، میدانند که قرآن در این زمینه چقدر تأکید دارد. گاهی متدینین هم در فهم بعضی مطالبش واقعاً دچار تعجب و حیرت میشوند.
قرآن نه تنها همه چیز را منوط به اذن خدا میداند، بلکه حتی مرگ انسانها را هم منوط به اذن خدا میداند.:و ما کان لنفسٍ ان تموت الا باذنه: حتی در اختیاریترین چیزهایی که ما برای خودمان قائل هستیم و آن را منشأ مسئولیت خودمان میدانیم. درباره ایمان به خدا، باز قرآن میفرماید: :و ما کان لنفس ان تؤمن الا باذن الله:. حتی هرکس ایمان میآورد، ایمانش هم منوط به اذن خداست. کسی از خودش قدرت ایمان آوردن هم ندارد. خداست که این قدرت را به انسان میدهد که به او ایمان آورند. این اذن، اذن تکوینی است، نه اذن تشریعی. قبل از ایمان هنوز تکلیفی مطرح نیست. به هر حال، این یک آموزه وسیع و عمیق در قرآن است که اصرار دارد، انسانها طوری تربیت شوند که سر سلسله یا سلسلهجنبان همه قدرتها و اسباب و مسببّات را قدرت الهی بدانند و بدون آن، برای هیچ چیز اصالت قائل نشوند.
همه چیز را در پرتو او بدانند و اگر قدرت و اذن و اراده او نباشد، هیچ چیزی نیست و طبعاً چیزی هم نخواهد داشت. بر اساس این بینش، کسی که در رأس حکومت قرار میگیرد و اعمال قوه قهریه میکند و دیگران را مجازات کند، فرمان بدهد و دیگران اطاعت کنند یعنی به بندگان خدا کاری را واگذار کند و آنها را به چیزی وادار کند، بدون اجازه خدا، اینها بنده خدا هستند. او دستور دهد که چه کنید و چه نکنید. یعنی در ملک خدا، بیاذن خدا تصرف کند، این با روح توحید سازگار نیست.
بنابراین، هرکس بخواهد اندکی در انسان دیگری فرمانی دهد و قدرتی اعمال کند، باید از طرف خدا مجاز باشد، و گرنه هیچکس حق حاکمیت بر هیچ انسان دیگری را نخواهد داشت. هر قدر مزایای تکوینی آن بیشتر باشد، فرض کنید یک انسان فیلسوف دهر باشد، نابغهای بینظیر باشد، در مقابل یک انسان ساده ابتدایی جنگلنشین، حق ندارد به او دستور دهد، امر و نهی کند، چون او بنده خداست. مگر اینکه خدا اجازه دهد که تو نسبت به دیگری حق داری امر کنی. چنانکه در مورد پدر و مادر چنین چیزی است و بالاتر از همه در مورد اولیای امری که خدای متعال آنها را معتبر میداند: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» اگر امر خدا به اینکه باید اطاعت پیامبرکنید نباشد، حتی اطاعت پیغمبر خود به خود وجوب ندارد.
اگر خدا به پیغمبر اجازه نفرموده و امر نکرده بود به مردم که :اطیعوا الرسول، ما اتاکُم الرسول فخذوه: پیامبر حق نداشت به مردم دستور بدهد. او فقط حق داشت به عنوان رسول، رسالت الهی را ابلاغ کند: «و ما علی الرسول الا البلاغ» شخص پیغمبر به عنوان رسول فقط باید ابلاغ رسالت کند. بیش از این نیست. این که دستور دهد، شما باید چنین کنید و چنان نکنید، این احتیاج به مقام دیگری دارد. اجازه دیگری میخواهند. اذن دیگری میخواهد.
باید خدا مطاعیت را به پیغمبر مرحمت کند. به او منصب فرمانروایی و اولی الامری را عنایت کند تا اطاعتش واجب شود و الا صرفاً به عنوان نبوت و رسالت حتی ایجاب اطاعت نمیآورد و حق حکمرانی نمیآورد. اگر خدا نفرموده بود: :و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله: و این کلمه «باذن الله» را نداشتیم، هیچ پیغمبری، مطاع نبود.
خداست که به او اذن داده است و امر کرده است که از او اطاعت کنیم. بنابراین، حکومت الهی بدون اذن الهی مشروعیت نخواهد داشت ولو تمام مردم بهاتفاق کلمه آن را بپذیرند و تأیید کنند. خودشان چیزی ندارند که به او بدهند. مثل این است که فرض کنید به عنوان مثال عرض میکنم در مثال مناقشه نیست، یک مشت گدای پا برهنه گرسنه دور هم جمع میشوند، رأی میدهند که یکی وزیر اقتصاد شود و باید نیازهای مادی ما را تأمین کند. خوب یکی از خودشان که وزیر اقتصاد شد، او از کجا نان بیاورد به مردم بدهد؟ اینها همهشان گدا بودند، چیزی نداشتند که به او بدهند.
او از کجا بتواند تأمین کند؟ مردم چیزی را میتوانند به کسی بدهند که خودشان داشته باشند. وقتی هرچه هست مال خداست و هیچ کس از ناحیه خودش چیزی ندارد، پس با رأی دادنشان چه چیزی به حاکم میدهند؟ چیزی که خودشان ندارند، میدهند؟ بله آن کسانی که خدا را از زندگی و از هستی کم میکنند، هستی را بیخدا میبینند. آنوقت میگویند همه چیز مال ما است. یعنی این یک نوع خدا انگاری انسان است. تعجب نکنید. کم و بیش این خدا انگاری انسان در میان بعضی از مسلمانها هم دیده میشود.
شاید شما میدانید که بزرگترین جامعهشناس عصر معاصر و کسی که به عنوان مبتکر جامعهشناسی یا محیی جامعهشناسی تلقی میشود، او یک تفسیری از جامعه میکند و میگوید اینکه مردم برای موجودی قدرت مطلق قائل هستند، حقانیت مطلق قائل هستند، قداست قائل هستند، این همان جامعه است. خیال میکردند این قدرت مطلق چیزی فراتر از این جهان متعالی است، اشتباه میکنند. خود این جامعه است. یعنی خدا را برداشته، جای او جامعه گذاشتیم. آن دیگری جای خدا، انسان میگذاریم. نظیر اینها در میان متفکرین بشر کم نبودند. کسانی هم که از نظر تفکر در مقام نظریهپردازی این سخن را نگویند، کسان زیادی هستند که در دل همین فکر و اندیشه غلط را دارند و خیال میکنند خودشان همه کاره هستند. همه چیز مال خودشان است.
اراده خودشان بر همه چیز حاکم است. شاید در بعضی از دستپروردگان فرهنگ الحادی غربی دیده باشید جوانهایشان غیر از اراده خاص خودشان چیزی نمیشناسند. به هیچ امر مقدسی معتقد نیستند. به هیچ قانونی، خود را ملتزم نمیبینند. روحیه این است که هرچه من دلم میخواهد، باید انجام دهید. این امروز گسترش پیدا کرده است، ولی نمونههایش در سابق هم بوده است. قرآن میفرماید: :افرأیت مَن اتَّخذَ الهَهُ هواه: شما ندیدید کسانی که خدای خودشان را خواست دلشان قرار دادند.
آنجا که باید از خدا اطاعت کنند، از دلخواه خودشان اطاعت میکنند، یعنی دل خود را جای خدا نشاندند. به جای اینکه بگویند خدا از ما چه میخواهد، میگوید دلم بخواهد. شاید گوشه و کنار هم گاهی شما هم برخورد کرده باشید و چنین کسانی که تعیینکننده راه زندگیشان دلخواه خودشان است. حالا کم یا زیادش بماند. به هر حال، بینش الهی این نیست. بینش الهی این است که انسان، بنده است و از خود هیچ ندارد. هرچه دارد، تکویناً از خدا است و هر مقامی اعتباراً داشته باشی، باید به اذن خدا باشد.
در هر حکومت الهی چنین است. در میان انبیای گذشته هم کسانی بودند که حکومت الهی داشتند. نمونههایی از آن گاهی در قرآن هم ذکر شده است. یک نمونه برجسته آن، حضرت سلیمان(ع) است. نمونه اکبر آن در وجود مقدس ولیعصر (ارواحنا فداه) ظاهر خواهد شد. این هم یک اختلاف است بین حکومت حضرت مهدی (عج) با سایر حکومتها که عرض کردم به حکومت ایشان اختصاص ندارد. هر حکومت الهی این ویژگی را دارد. حکومت پیغمبر هم همینطور بود. امیرالمؤمنین هم همینطور. اما مصداق اکملش در حکومت ایشان بود.
بر اساس این بینش، ارزشهایی که مردم در زندگیشان معتبر میدانند، ارزشهایی است که انسانها آنها را معتبر میدانند. منتهی گاهی چیزهایی است که همه آنها را معتبر میدانند، به خاطر نیازهای مشترکی است که بین همه انسانها وجود دارد. همه انسانها دوست دارند احترام داشته باشند، کرامت داشته باشند و در جامعه مورد احترام باشند. این یک نیاز عمومی است. آنوقت یک ارزش عمومی میشود. کرامت انسان، محترم بودن انسان لزوم احترام به انسانهای دیگر یک ارزش عمومی میشود. این یک نیاز عمومی است. هیچکس از آن مستثنی نیست، ولی کمکم به چیزهایی میرسد که در همه ظهور پیدا نمیکند یا کسانی میخواهند خواست خود را بر دیگران تحمیل کنند.
آن وقت ارزشهای منطقهای، ارزشهای موسمی پیدا میشود. چیزهایی پیدا میشود که در منطقهای ارزش دارد و در منطقه دیگر ارزش ندارد. یک نژادی، آن را با ارزش میدانند و نژاد دیگر آن را فاقد ارزش میدانند. در زمانی، مردم چیزی را ارزشمند میدانند، در زمان دیگری بیارزش میدانند. در همین عصرهای اخیر، ما شاهد این تحولات در ارزشها فراوان بودیم. در زمان خودمان دقت کنیم، در دنیا بسیار ارزشها تغییر کرده است.
در کشور خودمان هم تغییر و تحولی که در این نظامهای ارزشی پیدا میشود، برای این است که پایه عقلانی و ثابتی ندارد. تابع هوسها و خواستهای مردم است. خواستهای انسانها هم، تحت تأثیر شرایط متغیر اجتماعی و طبیعی و جغرافیایی تغییر میکند. این است که ارزشها هم متفاوت میشود. قوانین هم بر اساس تفاوت در ارزشها تغییر میکند. در یک کشور، قانونی حکمفرما میشود، در یک کشوری، قانون دیگری، به خاطر اینکه قوانین برخاسته از خواستهای مردم است و خواستهای مردم با هم تفاوت پیدا میکند. در آن تغییر پیدا میشود و قانونهایی هم که وضع میشوند، با هم تغییر میکند. در نظام الهی، دستگاه قانونی همان است که خدا وضع میکند.
ممکن است نیازهای متغیر جامعه به مقررات متغیری احتیاج داشته باشد، اما همه اینها در چارچوب یک قوانین کلی شکل میگیرد. مسّلماً وقتی در جامعهای، انسان به جای مال سواری میخواهد خودرو و قطار و هواپیما سوار شود، به مقررات خاصی احتیاج هست که در آن زمانها این مقررات نبود. همه مقررات در چارچوب ارزشهای عامی باید شکل بگیرد. به هرحال، تفاوت اساسی در بین حکومت الهی با حکومت بشری این است که قوانین و مقررات حکومتهای الهی تابع امر و نهی خداست و در حدی نوسان دارد و در حدی قابل انعطاف است که باز خود خدا به آن اجازه داده است. در نظامهای بشری، قوانین تابع خواست مردم است.
با رأی اکثریت تفاوت میکند. 50 درصد مردم به علاوه یک نفر وقتی نظرشان یک چیزی بود، آن قانون میشود. یک نفر اگر عوض شد، جابهجا شد، 50 درصد منهای یک نفر از اکثریت میافتد و قانون عوض میشود. در قوانین الهی، چنین نیست. البته باز اشاره میکنم مقررات زودگذر موسمی و منطقهای و محلی اینها در چارچوب قوانین کلی ثابت، قابل تغییر است که اینها را ما در احکام الهی، احکام حکومتی میگوئیم. اختیاراتی که حاکم برای وضع مقررات متغیر دارد. بر این اساس، مظهر تام حکم و حاکم اسلامی آن بزرگوار است. وقتی ظهور میفرماید و حکومتش در روی زمین برقرار میشود، همان احکام اصلی اسلام را احیا خواهد کرد. حدود تعطیل شده که به بهانههایی تعطیل شده است و اجرا نمیشود.
وقتی حضرت تشریف میآورد، آن حدود را دوباره میآورد. اینکه در دعای ندبه میخوانید، کیست؟ کجاست آن کسی که بیاید احکام الهی را اجرا کند؟ کجاست آن کسی که حدود تعطیل شده را به اجرا در بیاورد؟ احکام تغییر یافته را به اصل خودش برگرداند. اینها نشانه این است که احکام و مقرراتی که حضرت اجرا میکند، همین احکامی است که پیغمبر اکرم(ص) آورده است. باید بین پرانتز، نکتهای عرض کنم که ممکن است در ذهن بعضیها بیاید. ما ممکن است در یک زمانی فرض کنید در مورد قضاوت، قاضی بر اساس شاهد حکم میکند و در صورت نبودن شاهد، بر اساس یمین.
«انما أقضی بینکم بالبینات و الأیمان» این برای این است که قاضی به طور طبیعی علم به خود قضیه ندارد. نمیداند واقعاً حق با کیست؟ به طور ظاهر عمل میکند برای اینکه مصالح جامعه بگذرد بر اساس اینکه اگر مدعی دو شاهد عادل آورد، بر اساس آن قاضی حکم میکند. گاهی هم ممکن است اتفاقاً آن شاهدها دروغ گفته باشند یا اتفاقاً اشتباه کرده باشند. ولی بالاخره حکم قاضی نافذ است. اگر کسی در مقام قضاوت باشد که واقعیت را بداند. میداند این مال چه کسی است مردم هم قبول دارند که او میداند.
برای او دیگر احتیاجی نیست به اینکه مطالبۀ شاهد یا یمین کند. این قضاوتی است که به حضرت داوود(ع) نسبت داده شد. در میان همه انبیاء که ایشان با علم خودشان قضاوت میکردند در روایات ما آمده است که وقتی حضرت قائم (عج) تشریف میآورند، قضاوتشان قضاوت داودی خواهد بود. این معنایش تغییر حکم نیست. موضوع منتفی میشود. وقتی قضیه معلوم است که حق با چه کسی است دیگر احتیاج ندارد به اینکه به بینات و ایمان تمسک جوئیم. این را به عنوان مثال عرض کردیم. ممکن است چیزهایی در آن زمان اجرا شود که در زمان ما موضوع ندارد. موضوعش تغییر میکند. نه اینکه حکم و قانون جدید میآید قانونش از طرف خدا وضع شده است. منتهی در این زمان ما مصداقش تحقق پیدا نمیکند. در آن زمان مصداق خواهد داشت. این را به عنوان استدراک عرض کردم البته خود یک باب مفصلی است، نیاز به تحقیق دارد. خودش میتواند موضوع یک رساله تحقیقی باشد که در چه جاهایی است که ممکن است اجرای احکام به صورتی که امروز ما موظفیم که به ظاهر عمل کنیم نباشد و آن وقت تغییراتی در نحوه قضاوت پیش آید.
در مقام اجرا میگوییم که در همین حکومت اسلامی، ما امروز در کشورمان به برکت خونهای پاک شهدا و رهبریهای حضرت امام(ره) و جانشین شایستهشان، ما انقلاب اسلامی کردیم. کشور ما حکومت اسلامی دارد. آیا حکومت اسلامی که امروز داریم عیناً مثل حکومت حضرت مهدی (عج) است یا نه، تفاوتهایی دارد؟ ما معتقدیم ولیفقیه که در رأس حکومت قرار میگیرد، مشروعیتش از طرف ائمه معصومین(ع) است. برای اینکه آنها فرمودند که وقتی به ما دسترسی ندارید به فقهای واجد الشرایط مراجعه کنید. آنها اجازه دادند که ما به فقها، به ولیفقیه مراجعه کنیم. چنانکه فرض کنید اگر امیرالمؤمنین علی(ع)، مالک اشتر را به عنوان حاکم مملکتی میفرستادند، مردم موظف بودند از او اطاعت کنند.
حال اینکه او معصوم نبود، اما چون مأمور بود از طرف معصوم، لازم الاطاعة بود. فقهای عصر ما با اینکه معصوم نیستند، اما کسی که به مقام فقاهت میرسد، مأمور است با یک امر عام. بعضیها در اینجا مغالطه میکنند. میگویند کسانی که قائل به نصب هستند، معتقد هستند که شخص ولیفقیه از طرف امام تعیین شده است. هیچکس چنین ادعایی نکرده است. اگر کسی هم کرده باشد یا کند، یک حرف شاذی است. هیچکس نگفته است، شخص ولیفقیه از طرف امام زمان (عج) تعیین شده است. منظور همان نصب عام است که اصطلاح عامی است که همه ما میدانیم نایب امام زمان است. قبل از تشکیل حکومت اسلامی به مرجع تقلید میگفتیم نائب امام زمان است.
مجتهد جامعالشرایط، نائب امام زمان است. این معنایش نیابت خاص نیست. نیابت خاص برای چهار نفر بود، دیگر نیابت خاصی نداریم. همان نیابت عامی است که با نیابت عام که فقهای واجدالشرایط فرمودند در امور اجتماعی و سیاسیتان به آنها مراجعه کنید، با دستور آنها مشروعیت پیدا کرده است. به هر حال، مشروعیت ولیفقیه، دنباله مشروعیتی است که از طرف ائمه اطهار(ع) تعیین شده است و آن مشروعیت دنباله مشروعیت پیامبر اکرم است. آنچه از نص قرآن استفاده میشود بر حسب برداشت شیعه پیغمبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) هستند.
فقها هم از جهتی که مأمورین ائمه معصومین هستند، اطاعت آنها لازم است با شرایط خاصی که دارد. به هرحال، ما برای اینکه ولی فقیه را بشناسیم و بدانیم از چه کسی در این زمان باید اطاعت کنیم، ساز و کاری تعیین شده است. انتخاباتی است که مردم، خبرگان را تعیین میکنند. خبرگان در بین خودشان، کسی را که افضل و اصلح میبینند، برمیگزینند. او ولیفقیه است. اطاعتش بر مردم لازم میشود. آیا زمان ظهور حضرت چنین است؟ مردم میآیند رأی میدهند که از امام زمان اطاعت کنید؟ او حاکم باشد یا نه؟ آنوقت طور دیگری است.
این تفاوتی است که حکومت ایشان، حتی با این حکومت الهی و اسلامی زمان ما هم خواهد داشت. عرض کردم حکومت حضرت مهدی (عج) به عنوان یک حکومت الهی تفاوتهایی با حکومتهای بشری دارد. تفاوتهایی با سایر حکومتهای الهی دارد. از جمله همین حکومتی که الان در کشور ما وجود دارد و ما خدا را شاکر هستیم که به برکت آن مرد بزرگ، رهبریهای او و به برکت خونهای پاکی که در این راه ریخته شد، به این برکت و موهبت نایل شدیم، ولی به هرحال تعیین حاکم ساز و کارش همین است که باید خبرگان تعیین کند. البته غیر از معصوم، هیچکس مصون از خطای مطلق نیست.
ممکن است اشتباهی هم پیش آید، مثل اشتباه در همه جای دیگر. وقتی مردم میخواهند مرجع تقلیدی پیدا کنند، چگونه انتخاب میکنند؟ میروند پیش کسانی که خبره هستند، میپرسند چه کسی اعلم است. وقتی بینهای شهادت داد که این آقا اعلم است، از او تقلید میکنند. ممکن است احتمال دارد که اعلم نباشد، اما حجت بر آنها تمام است. مخصوصاً وقتی عموم مردم، عموم خبرگان و نخبگان، اکثریت قاطعشان یک شخص واحدی را تعیین کردند، خیلی آدم اطمینان پیدا میکند به اینکه باید از او تقلید کنیم. در عین حال، احتمال یک در هزار هم ممکن است بدهد که اشتباه باشد. این احتمال در این زمان ما که دسترسی به معصوم نداریم، ضرری به اعتبار حکومت نمیزند.
اما وقتی خود امام معصوم وجود داشته باشد، دیگر احتمال آن هم در آنجا راه ندارد. احتمال یک در هزار، یک در میلیون هم راه ندارد. او معصوم است. علم او علم الهی است. او بر همه چیز ناظر است. خیلی بیش از آنچه از مقامات شناخت ما هست که باید بشناسیم و بر حسب مراتب معرفتی که پیدا کنیم، کمکم معرفت بیشتری بر آنها پیدا کنیم. :فما شیئی منه الّا و انتُم لهُ السَّبب و الیه السَّبیل... یا اعین الله الناظرۀ و حملۀ معرفته و مساکن توحیده فی ارضه و سمائه: در روی زمین است. :یا عین الله الناظرۀ: به هر حال، در آن زمان، این صفات بر جسته امام معصوم ظهور میکند. دیگر احتیاجی به آن اسباب ظاهری و این تکلفات و این وسائل که محتملالخطا است، دیگر نخواهد بود. امر ایشان امر خداست بدون هیچ سر سوزن احتمال خطایی.
بحث کوتاه دیگری هم به عنوان تطبیق عرض کنم و خاتمه بدهم. البته همه اینها را عرض کردم، در واقع، طرح مسأله است. باید انشاءالله محققین درباره همه اینها به صورت گسترده و عمیق بحث کنند و نتایج خوبی انشاءالله عاید همه جامعه ما شود. در روایات آخرالزمان و علایم ظهور و حضرت مهدی (عج) است که در آن زمان، سطح معلومات و دانش و فرهنگ مردم ارتقا پیدا میکند. تعبیراتی هم است که حضرت دستش را روی سر مردم میگذارند، عقول مردم کامل میشود. چنین تعبیراتی هم در روایات نقل شده است.
البته باید بدانیم معنایش این نیست که همه مردم و همه اقشار مردم، معرفت کامل و عمیقی پیدا میکنند و دیگر عصیان و انحراف و گمراهی در بین مردم وجود ندارد. در همین رابطه سؤال میشود وقتی که حضرت تشریف میآورد، چگونه شروع به اصلاح جامعه میکند؟ این مسأله بسیار مهمی است. من در ظرف چند دقیقهای که از وقت مانده است، اشارهای میکنم و انشاءالله عزیزان محقق این بحثها را دنبال میکنند و نتایجش را انشاءالله به جامعه عرضه خواهند کرد. به برکت این مجلسی که خدای متعال، توفیق برگزاری آن را به عزیزان خاص که آنها را برای اینکار انتخاب کرده است، عطا فرموده است.
به هرحال، از روایات ما بر میآید که وقتی حضرت تشریف میآورند، بزرگترین همّ ایشان این است که مردم را هدایت کنند و راه صحیح را به مردم نشان دهد. طبعاً ابتدائاً از کشورهای اسلامی و شیعهنشین شروع میشود و کمکم، در سایر کشورهای اسلامی گسترش پیدا میکند. چقدر طول میکشد؟ خدا میداند. اما این کار به سادگی انجام نمیگیرد. ما خیال میکنیم که حضرت تشریف میآورند، پشتشان را به دیوار کعبه میدهند و خودشان را معرفی میکنند و مردم هم دستهدسته میآیند و قضیه تمام میشود. روایات فراوانی داریم که مسأله به این سادگی نیست.
هم در مقام تعلیم مردم و اتمام حجت بر مردم کار بسیار سخت است و هم در مقام مبارزه با دشمنان و زورمداران. کار به این سادگیها نیست. به هرحال، یکی از مشکلاتی که حضرت در ابتدای کار با آن مواجه میشوند که در روایتی، بزرگترین مشکل امام معرفی شده است، رویارویی با نخبگان جامعه است. وقتی حضرت تشریف میآورند، مردم به این سادگی تسلیم نمیشوند، حتی آنها که قاعدتاً میبایست تسلیم شوند و چه بسا ادعا داشتند که ما منتظر ظهور حضرت بودیم. یادمان نرود که قبل از بعثت پیغمبر اکرم(ص)، بنیاسرائیل آمده بودند و در حجاز متمکن شده بودند و منتظر ظهور پیغمبر آخرالزمان بودند. «و کانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا». آنها منتظر بودند. «فلمّا جاءهم ما عرفوا کفروا ب» همان کسی که انتظارش را میکشیدند، وقتی آمد با او مخالفت کردند و جنگیدند. عین همین جریان در زمان ظهور حضرت اتفاق خواهد افتاد. کسانی که ادعای انتظار برای ظهور حضرت را میکشند، وقتی حضرت میآیند، به این آسانی قبول نمیکنند.
یک روایت در اینجا برایتان بخوانم. روایتی است در «کشف الغمّه» نقل شده است و صاحب بحار در بحار ذکر کرده است. در بعضی دیگر از مجامع روایی هم آمده است. عن فضیل بن یسار عن ابی عبدالله الصادق(ع). فضیل یکی از اصحاب خاص حضرت صادق(ع) است که این روایت را از ایشان نقل میکند درباره ظهور امام دوازدهم (عج) که فرمود: «انّ قائمنا اذا قام استقبلَ من جهلۀ النّاس اشدّ من مستقبلهُ رسول الله(ص) من جهال الجاهلیّه».
ما شنیدیم که وقتی حضرت تشریف میآورند، مردم سطح علمشان بالارفته است. فرهنگشان متعالی است، خیلی پیشرفته هستند. امام صادق(ع) میفرمایند: «وقتی حضرت ظهور میکند. مشکلاتی که از ناحیه نادانان و جاهلان واقعی که خودشان مدعی علم هستند و از عالم نمایان مشکلاتی متوجه میشود، بیش از مشکلاتی است که پیغمبر اکرم(ص)، برابر جهان جاهلیت مواجه شد. میدانیم در همه پیغمبران، پیغمبر اسلام، از طرف مردم، بیش از همه اذیت شد. خودش فرمود: «ما اوذیَ نبیٌّ مثلَ ما أوذیت». امام صادق(ع) میفرماید: «اذیتی که امام دوازدهم از مردم زمان خودش میبیند، بیش از اذیتی است که پیغمبر از جهان جاهلیت دید. فضیل تعجب میکند.
«قلتُ و کیف ذلک» چه طور میشود که این مردم این قدر اذیت کنند. فرمود: «قال انّ رسول الله(ص) اتی النّاس و هم یعبدونَ الحجارۀَ و الصّخورَ و العیدان و الخشبَ من المخوته» پیغمبر اسلام وقتی مبعوث شد، با مردمی مواجه شد که کارهایشان بسیار نابخردانه بود. به سادگی میشود به آنها بفهماند که این کار غلط است.
خودشان سنگ و چوب با دست خودشان میتراشیدند و آن را پرستش میکردند. پیغمبر اکرم(ص)، ساده میتوانست با آنها بحث کند که آقا چیزی که خودتان میتراشید، چهطور میشود خدا شود؟ معروف است که بعضیهاشان خدای خود را از کشک و خرما درست میکردند. خوب چنین چیزی را بگویند خودت درست کردی، وقتی گرسنه شدی میخوری، این چگونه میتواند خدای تو باشد؟ بحث با اینها ساده بود. خیلی مشکل نبود. «اما انَّ قائمنا اذا قام اتی النّاس و کلّهم یتعَوَّل علیه کتاب الله».
وقتی حضرت تشریف میآورند، با مردمی مواجه میشود که آنها قرآن را به رأی خودشان تفسیر میکنند و بر اساس این تفسیر با او به مبارزه برمیخیزند. میگویند قرائت ما این است. آیه قرآن معنایش این است که ما میگوییم، نه آن چیزی که شما میگویید و تو رفتارت برخلاف قرآن است. پس باید با تو جنگید. در یک نقلی این است. «انَّ القائمَ یخرج فیتألون علیه کتاب الله و یقاتلونه علیه» عالمان و مدعیان تفسیر قرآن میگویند تو قرآن را معنا میکنی.
معنا آن است که ما میگوییم. قرائت ما درست است و بعد در مقام جنگ با او برمیآیند. آنها اقدام به جنگ میکنند: :یقاتلونه علیه:. خوب با چنین مردمی چه بگوید؟ قرآن است. میگویند قرآن را قبول داریم. ما مسلمان هستیم. قرآن از طرف خدا و پیغمبر درست است، اما معنایش این چیزی نیست که تو میگویی. معنایش آن چیزی است که ما میگوییم.
قرائت ما این است. قرائت تو، قرائت قدیمی است. ارتجاعی است و به درد نمیخورد. قرائت صحیح این است که ما میگوییم. بنابراین، تو باید تسلیم ما شوی، نه ما تسلیم تو و میگویند ما بر این اساس با تو میجنگیم. این بزرگترین دشواری است که امام عصر بعد از ظهورشان با آن مواجه هستند. با علما مواجه هستند.
با فرهیختگان جامعه که میگویند تو اصلاً واجبالقتل هستی، تو مسیر مردم را تغییر میدهی و منحرف میکنی. به آنها چه بگوید؟ چگونه رفتار کند؟ پیغمبر با بتسازان و بتفروشان میتوانست به راحتی اثبات کند که راهتان خطا است، اما آن کسی که میگوید فهم من از قرآن این است و فهم من درست است، چه کار کند که فهم او را عوض کند؟ خیلی کار سختی است. این است که در ابتدا، حضرت خیلی با خودیها مشکل دارد.
زیر بار فرمان او نمیروند. میگویند تفسیر تو از قرآن صحیح نیست. تا بالاخره حجت را برایشان تمام کند. فتنه آنها را خاتمه دهد. بعد سراغ دیگران برود. کسی که بخواهد حکومت جهانی تشکیل دهد، همه کشورهای دنیا را میخواهد اداره کند، کادر بسیار مجهزی میخواهد. شما ملاحظه بفرمایید یک رئیس جمهوری که میخواهد، چهار سال حکومت کند، برای پیدا کردن بیست وزیر چقدر زحمت میکشد. آخر هم وزیر دلخواهش را پیدا نمیکند.
کسی که میخواهد همه جهان را اداره کند، با فرهنگها و سلیقهها و افکار مختلف. با چه کادری میتواند با آنها مواجه شود؟ پیشبینی شده است 313 نفر کاملترین انسانها از لحاظ فهم، تقوا و مدیریت در اختیار او قرار میگیرند و همه اینها بیش از اسباب ظاهری، از الطاف الهی برخوردار هستند؛ چیزهایی که نمونهاش برای پیغمبر اکرم(ص)، هم اتفاق افتاد.
معجزاتی که برای آن حضرت اتفاق افتاد، این کرامتها را هم ولیعصر (عج)، باذن الله اجرا میکند. آنجایی که حجت بر کسانی تمام شد و فقط از روی عناد با حق مقابله میکنند، با آنها میجنگد. روایاتی که وجود دارد درباره این که وقتی حضرت تشریف میآورند، چه اندازه خونریزی میشود، اینها مال این مقام است. بالاخره با ظهور آن حضرت طوری نمیشود که انسانها فرشته شوند. کسانی که طالب ریاست هستند، طالب ثروت هستند، طالب برتری جوییها و رانتها هستند. اینها آن زمان هم هستند. اول آنها را سعی میکند هدایت کند. حجت را بر آنها تمام کند. وقتی معلوم شد که فقط از روی عناد حاضر نیستند زیر بار حق روند با آنها میجنگد.
پروردگارا، تو را به عزت و جلالت قسم میدهیم به عزت اسلام و مسلمین بیفزا. در ظهور آن حضرت تعجیل بفرما. ما را از خادمین کوچک آن حضرت محسوب بفرما. قلب مقدسش را از همه ما راضی و خشنود بفرما. مقام معظم رهبری را در پناه امام زمان از همه آفات و بلیات محفوظ بدار. همه کسانی را که برای اسلام و مسلمین خدمت میکنند، در راه خدمت به اسلام و مسلمین یاری بفرما.
عاقبت امر همه ما ختم بهخیر بفرما.
و السلام علیکم و رحمۀ الله.
موضوعی که برای بحث بنده تعیین فرمودند که بحث تطبیقی بین حکومت حضرت مهدی(عج) با سایر حکومت ها مخصوصاً حکومتهای معاصر است. مقایسۀ دو نظام حکومتی در چند جهت انجام میگیرد.
یکی در اهداف حکومت، اگر اختلافی در دو رژیم حکومتی داشته باشیم، از لحاظ هدفهایی که تغییر میکنند، طبعاً در ماهیت آن حکومتها نیز تأثیر خواهد گذاشت. اهداف هم گاهی هدف مشخص و معینی است. گاهی اهداف مراتبداری است. یک هدف عالی و نهایی، منظور است. به هر حال اختلاف در هدفها، منشأ تمایز حکومتها، میتواند باشد. از هدفها که بگذریم، راهبردهای حکومتها و اصول و خط مشیهای اساسی که هر حکومت برای خود در نظر میگیرد، آنها ممکن است، منشأ اختلاف و تمایز دو حکومت باشد. حتی اگر هدف مشترکی بین دو حکومت باشد. اما از لحاظ اصول و روشهای کلی اجرایی با هم تفاوت داشته باشند. آن هم دو نوع حکومت میشود که قابل مقایسه و سنجش است. از آنها که گذشتیم، نوبت میرسد به روشهایی که حکومت ها در رسیدن به اهدافشان دنبال میکنند. با اینکه ممکن است دو نظام حکومتی هدف واحدی داشته باشند و حتی استراتژی واحدی هم داشته باشند، اما ممکن است در تاکتیکها و روشهای کاربردی با هم تفاوت داشته باشد. نهایتاً در ابزارهایی که حکومتها برای تحقق مقاصدشان به کار میگیرند، ممکن است تفاوتهایی وجود داشته باشد. شاید بتوان گفت، مقایسۀ حکومت حضرت مهدی (عج) بر حسب آن چه از منابع دینی به ما رسیده، با تمام رژیمهای حکومتی دستساز بشر، تفاوت ماهوی دارد. هم در اهداف با هم تفاوت دارند، هم در امور راهبردی و هم در امور کاربردی. برای اینکه این مطلب روشن شود مقدمه کوتاهی عرض میکنم. اصولاً این بحث به منزلهی آغازی برای پژوهش به شمار میرود که خوشبختانه برگزارکنندگان این همایش در نظر دارند تنها به جهات عاطفی جشنها و همایشها اکتفا نکنند و سعی کنند در کنارش کارهای علمی و تحقیقی انجام بگیرد. بنابراین، عرایضی که بنده در این فرصت کوتاه و با بضاعت کم عرض میکنم، میتواند فقط طرحی برای یک پژوهش دراز مدت و گسترده باشد، ولی هریک از این مطالبی که اشاره کردم، مطالب ریزتر آن میتواند سرفصلی باشد که دربارۀ آن تحقیقاتی مستند و گسترده انجام بگیرد. این فقط میتواند آغاز بحث و طرح مسأله تلقی شود.
به هرحال، حکومت هایی هستند که در عالم اقتدار به طور کلی و فقط اهداف دنیوی و مادی را تعقیب میکنند یا فراتر از اهداف مادی و دنیوی، هدف دیگری را هم در نظر میگیرند. تا آنجا که ما سراغ داریم و اطلاعات ما اجازه میدهد، در حکومتهای مختلف، اهدافی که برای آنها در نظر گرفته میشود، اهدافی است که به آسایش زندگی دنیا برمیگردد. گاهی فقط روی عنصر امنیت تکیه میشود، بعضی از مکاتب سیاسی هستند که ضرورت حکومت را به خاطر برقراری امنیت دانستند. گفتند انسان ها طبعاً مثل گرگ میمانند و اینها اگر آزاد باشند به جان هم میافتند و همدیگر را میدرند. وظیفه حکومت، این است که این درندگی گرگ ها را کنترل کند و امنیتی برای جامعه برقرار کند. این را بالاترین هدف برای تشکیل حکومت دانستند. بعضی دیگر، اهداف دیگری را گفتند، از جمله تأمین رفاه جامعه با برنامههایی که از عهده آحاد مردم بر نمیآید.
اینجا باید قدرت وسیعتری باشد که بتواند نیازمندیهای جامعه را که تأمینش، از عهده افراد بر نمیآید را تأمین کند. بالاخره هدف نهایی تشکیل حکومت را ارضای خواستههای همه مردم یا لااقل اکثریت مردم دانستهاند. چون عملاً تحقق خواستههای همه مردمی که در یک حکومت تحت آن حکومت زندگی میکنند، میسر نمیشود، تنزل کردند و گفتند هدف حکومت این است که خواستههای هرچه بیشتر مردم یا اکثریت مردم را تأمین کند. چنین حکومتی، از نظر مردم، حکومت ایدهآل خواهد بود. یعنی بتواند هم امنیت را تأمین کند، امنیت داخلی و خارجی را و هم خواستههای اکثریت مردم را.
اما نوع دیگری از حکومت سراغ داریم که انبیا مطرح کردند که هدفش فراتر از اینهاست. یعنی همه اینها است، اما به عنوان اهداف متوسط، هدف بالاتری هم در نظرشان هست و آن آفرینش انسان است که تحقق آن در گرو فعالیتهای جمعی و تشکیل جوامع و پیشرفت این جوامع است و باعث میشود که به آن هدف نزدیکتر شوند و با کمیت و کیفیت بیشتری تحقق پیدا کنند. یکی از آیات قرآن که مربوط به این بحث است، اشاره میکند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ومن بعد فوقهم امن یعبدوننی لایشرکون به شیئا» انسانهای مؤمنی که وظایفشان را انجام دهند، کارهای شایسته انجام دهند، ایمان و عمل صالح واقعی داشته باشند، «الذین آمنوا منکم» و ایمان واقعی داشته باشند، خدا به آنها وعده داده است که «لیستخلفنهم فی الارض و ...» آنها در چنین وضعی، در روی زمین خلیفه میشوند. آیا منظور خلیفة الهی است یا منظور این است که جانشین و وارث گذشتگان شوند.
هر دو محتمل است. یعنی این صالحان مثل همان تعبیر دیگری است که در آیه دیگر آمده است که «انّ الارض یرثها عبادی الصالحون» مؤمنینی که به دستوراتشان و به وظایفشان عمل میکنند، صالح خواهند بود. اینها وارث زمین میشوند. شاید خلیفه هم، اگر گفتیم خلیفه گذشتگان، یعنی همان وارث گذشتگان. به هرحال، آنها در زمین تمکّن پیدا میکنند. قدرت را به دست میگیرند. آقایی و سیادت پیدا میکنند. «ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا» وقتی اینها قدرت پیدا کردند، آنوقت تسلط پیدا میکنند بر کسانی که گردنکشی میکنند و مانع امنیت و عدالت میشوند، خدا به جای خوف و هراسی که در میان مردم وجود دارد و ناامنیهایی که در گوشه و کنار جامعه دیده میشود، این ناامنیها را به امن تبدیل میکند.
«و لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً» تا اینجا این اهداف، همانی است که کم و بیش در سایر حکومتها هم مورد توجه است. مانند رسیدن به قدرت و مبارزه کردن با کسانی که مخلّ نظم اجتماعی هستند و تحقق امنیت در جامعه. اینها در حکومتهای دیگر هم مورد توجه است.
آخرش این است که وقتی همه اینها انجام گرفت، آنوقت، آن هدف نهایی تحقق پیدا میکند «یعبدوننی لایشرکون بی شیئا» متأسفانه این مفهوم با اینکه 1400 سال بیشتر از بیان آن گذشته است، در میان جوامع اسلامی، باز هم جای خودش را پیدا نکرده است که اصولاً انسان برای پرستش خدا آفریده شده است، یعنی چه؟ الان بحث و وقت من اجازه نمیدهد وارد این موضوع شوم، ولی به هرحال، این حقیقتی است که صریحاً در قرآن آمده است که: «و ما خلقت الجنّ و الانس الالیعبدون» هدف از آفرینش انسان و جنّ در این عالم این است که خدای متعال را پرستش کنند.
حالا چگونه پرستش هدف آفرینش است، احتیاج به بیانی دارد که الان فرصت ندارم عرض کنم. البته حضاری که در این جلسه هستند، همه اهل فضل و فضیلت هستند. نیازی به اینجور بحثهای بنده هم ندارد. به هر حال، هدف نهایی آفرینش این است که انسانهایی تربیت شوند و رشد کنند که سروکارشان با خدا باشد.
گویی در زندگی توجهی به غیر خدا ندارند. خواستهای جز خواست خدا نمیخواهند. امیدی به جز خدا به کسی ندارند. در دلشان جز مهر خدا چیزی دیده نمیشود. سر و کار هستیشان با خداست. :یعبدوننی لایشرکون بی شیئاً: . برای خدا نمیخواهند هیچ شریکی قرار دهند. نه در قدرت، نه در مالکیت، نه در محبوبیت و نه در چیزهایی که بتواند رفع نیاز انسان را کند و سایه امید انسان شود. به هر حال، هدف آفرینش و تشکیل زندگی اجتماعی، مقدمهای است که آن هدف تحقق پیدا کند.
پس هدف اعلی از تشکیل زندگی اجتماعی، تحقق آن هدف نهایی خلقت است و چون تشکیل حکومت، وسیلهای است برای اینکه جامعه ایدهآل تحقق پیدا کند و به اهداف نهاییاش برسد، پس هدف نهایی حکومت هم برقراری و گسترش پرستش خدا در روی زمین خواهد بود. این است که خدا وعده میفرماید کسانی که ایمان آورند، عمل صالح انجام دهند و در مقام وظایفشان سستی نکنند، خدا بر آنها منت میگذارد و به ایشان توفیقی میدهد که جامعة ایدهآلی تشکیل دهند تا بتوانند فقط خدا را پرستش کنند و برای او شریکی قائل نشوند.
این تفاوت اساسی این نوع حکومتی است که انبیا ارائه میدهند، نظر به مسائل معنوی و اطاعت خدا، تا آنجایی که انسانها، خودشان را فقط بنده خدا ببینند و خدا را مالک همه چیز و واجد همه فضیلتها و ارزشها بدانند. انشاءالله خدا به ما هم روزی کند که شمهای از این حقیقت را بشناسیم و انشاءالله تلاش کنیم در این راه هم گامی برداریم. پس یک اختلاف اساسی در حکومت الهی با حکومتهای انسانی وجود دارد که کسانی که میخواهند حکومت الهی در روی زمین تحقق پیدا کند، از ابتدا مقصد اصلیشان خداست. همه چیزهای دیگر، مقدمه و وسیله و ابزاری است برای رسیدن به آن هدف نهایی.
منتهی در این راه، شرطش، برقراری عدالت، گسترش رفاه در بین عموم مردم، برقراری امنیت، سرکوبی دشمنان داخلی و خارجی است. اینها لوازم این است که جامعه ایدهآلی تحقق پیدا کند تا بتواند در راه آن اهداف معنوی، تلاشهای خود را انجام دهد. پس بین حکومت الهی که مظهر تامش، حکومت حضرت مهدی (عج) است، این تفاوت در هدف وجود دارد که علاوه بر هدفهایی که همه حکومتها برای خودشان در نظر دارند، هدف والاتری به عنوان آخرین هدف و هدف نهایی منظور است که همه فعالیتهای دیگر را شکل و جهت میدهد. از هدف که بگذریم، نوبت به راهبردها میرسد، چیزهایی که در رسیدن به آن هدف میتواند مؤثر باشد.
خطوط عریضی که باید ترسیم شود و هر حکومتی در مسیر خودش به تکامل و ترقی، راهها و شاهراههایی برای خودش ترسیم کنیم که از این مجاری باید عبور کرد. باید از این راهها گذشت تا به آن هدف برسیم. در اینجا مسائل مختلفی مطرح میشود. باز تفاوت بین نوع حکومت الهی با سایر حکومتها روشن میشود. اینهایی که عرض میکنم، به تفاوت حکومت حضرت مهدی (عج) با سایر حکومتها اختصاص ندارد. خصوصاً هر حکومت الهی این اختلافات را با سایر حکومتهای بشری خواهد داشت. آنچه به حضرت مهدی (عج) اختصاص دارد، در آخر عرایضم اشاره میکنم.
در مسائلی که برای تشکیل حکومت مورد توجه قرار میگیرد، یک مسأله اساسی، مسألۀ مشروعیت حکومت است. کسانی که متصدی میشوند که حکومتی را در یک جامعه تشکیل دهند و قدرتی را ایجاد کنند که بتوانند با آن قدرت، اهداف اجتماعی را تحقق بخشند، امنیت را برقرار کنند، در مقابل هجوم دشمنان خارجی دفاع کنند، نیازهای جامعه را برطرف کنند، این قدرت را بر اساس چه مبنایی به دست میگیرند؟ چه کسی به آنها اجازه میدهد چنین قدرتی را کسب کنند و نسبت به دیگران اعمال کنند؟ چون به هر حال، هیچ حکومتی با توصیه و موعظه کارش انجام نمیگیرد و الا این یک مکتب اخلاقی خواهد بود.
اگر صرفاً متصدیان حکومت به دیگران موعظه کنند که راست بگویید، درستکار باشید، امانت دار باشید، خیانت نکنید، به مال دیگران تجاوز نکنید، فقط همین مسائل را توصیه کنند و هیچ نوع، قوه قهریهای برای اعمال نداشته باشند، آن حکومت نخواهد بود. این همان گرایش آنارشیستی است که بسیاری از فیلسوفان پیشین داشتند. گاهی گوشه و کنار هم گفته میشود که منتظریم روزگاری پیش بیاید که بشر با همین توصیههای اخلاقی، زندگیاش را اداره کند و احتیاجی به حکومت نداشته باشیم. میدانید مارکسیستها هم میگفتند در آخرین مرحله تکامل بشر، حکومت واحد جهانیای تشکیل میشود که در آن، مسائل اخلاقی خود به خود اجرا میشود و دیگر احتیاج به اعمال قوه قهریه نیست.
معنای این کار در واقع، بر چیده شدن بساط حکومتی است. قوام حکومت به این است که کسانی که متخلف باشند و مزاحم منافع و مصالح جامعه باشند، آنها را با قوه قهریه محکوم کند. باید ضامن اجرایی داشته باشد و الا موعظه کردن، تنها کار حکومت نیست. وقتی قوام حکومت به این است که باید قوه قاهره داشته باشد، قدرت اجرایی داشته باشد، دستورات و قوانین آن ضامن اجرای عملی داشته باشد، گفته میشود کسانی که متصدی این حکومت میشوند، این حق را از کجا پیدا میکنند که اینها بیانند و این قدرت را به دست بگیرند و بر دیگران حکمرانی کنند؟ جلوی تخلفات را با قوه قهریه بگیرند، متخلفان را مجازات کنند.
چه کسی چنین قدرتی را به آنها میدهد؟ این هم بحثهایی است که از دیرباز در فلسفه سیاست مطرح بوده است. منشأ مشروعیت حکومت چیست؟ چه کسی اجازه میدهد؟ چه کسی باید اجازه دهد؟ از کجا باید این مشروعیت حاکم را کسب کنیم؟ بعد از بحثها و کنکاشها و مناقشات فراوانی که در طول تاریخ انجام گرفته است، در قرون اخیر تقریباً اکثریت مکاتب فلسفه سیاسی به این سمت گرایش پیدا کردند که منشأ این قدرت و حکومت، مردم هستند. در ابتدا این حق مال خود مردم است.
بعد چون همه مردم نمیتوانند در حکومت مشارکت داشته باشند، میآیند کسانی را انتخاب میکنند که آنها متصدی این کار شوند. این مشکل را به عهده بگیرند. این وظیفه سنگین را عهدهدار شوند. مردم هستند که به حاکمان این قدرت را میبخشند. قدرت قانونی را عرض میکنم. منظور، قدرت فیزیکی نیست. البته دنبال آن، قدرتهای فیزیکی هم مطرح میشود. اینجا بحث سر قدرت قانونی است، یعنی به آنان حق میدهند که شما درصدد اعمال قدرت برمیآیید.
این چیزی است که در عصرهای اخیر دیگر نرخ شاه عباسی پیدا کرده است. در همه جا مسأله دموکراسی مطرح است، حکومت مردم و اینکه منشأ قدرت خود مردم هستند. حکومت الهی با بینش خاصی که دارد، با این حکومتهای مردمی تفاوت میکند. نقطه اصلی اختلاف در اینجا همان اختلاف (اومانیسم) اصالت دادن به انسان و خدامحوری است. به خصوص بعد از رنسانس همانطور که همه عزیزان مستحضر هستند، گرایشی در مغرب زمین مطرح شد و کم کم امواجش گسترش پیدا کرد تا تقریباً گستره زمین را فرا گرفت. ما به جای اینکه در مسائل زندگیمان از قدرت آسمانی و از خدا دم بزنیم یا بخواهیم دستورات زندگی را از طرف خدا تلقی کنیم، منشأ قدرتها و ارزشها را خدا بدانیم، باید این را عوض کنیم و به جای خدا، انسان بگذاریم.
منشأ همه قدرتها خود انسان است و حتی منشأ معرفت هم خود انسان است. ملاک ارزش معرفت صحیح هم آن است که انسانها تشخیص دهند و درک کنند. ملاکی برای آنها وجود ندارد. به هرحال، ارزشها چیزهایی است که انسانها آنها را اعتبار و ارزش میبخشند. قدرتی را هم که قدرت قانونی و اعتباری حکومتها است، مردم ایجاد میکنند. بر اساس بینش الهی چون قدرت مطلق در جهان مخصوص خدای متعال است و هیچکس از ناحیه خودش هیچ چیز ندارد، نه قدرت تکوینی و نه قدرت اعتباری و قانونی «له الخلق و الامر» هم آفرینش مخصوص خدا است و هم فرمان و حکمرانی مخصوص خداست.
در این بینش، اگر کسی بخواهد حاکمیت و قدرتش مشروعیت داشته باشد، اعمال قوه قهریه روی بندگان خدا کند، باید اجازهای از طرف مالک قدرتها؛ یعنی خدای متعال داشته باشد. مردم خودشان مثل هم، همه گداهایی هستند که هرچه دارند، عاریه گرفته از خداست. هیچکس از خودش چیزی ندارد به دیگری ببخشد. مردم چه دارند که به او کمک بدهند، اگر خدا به آنها نداده باشد و به آنها اجازه اعمالش را ندهد. کسانی که با مفاهیم قرآنی آشنا هستند، میدانند که قرآن در این زمینه چقدر تأکید دارد. گاهی متدینین هم در فهم بعضی مطالبش واقعاً دچار تعجب و حیرت میشوند.
قرآن نه تنها همه چیز را منوط به اذن خدا میداند، بلکه حتی مرگ انسانها را هم منوط به اذن خدا میداند.:و ما کان لنفسٍ ان تموت الا باذنه: حتی در اختیاریترین چیزهایی که ما برای خودمان قائل هستیم و آن را منشأ مسئولیت خودمان میدانیم. درباره ایمان به خدا، باز قرآن میفرماید: :و ما کان لنفس ان تؤمن الا باذن الله:. حتی هرکس ایمان میآورد، ایمانش هم منوط به اذن خداست. کسی از خودش قدرت ایمان آوردن هم ندارد. خداست که این قدرت را به انسان میدهد که به او ایمان آورند. این اذن، اذن تکوینی است، نه اذن تشریعی. قبل از ایمان هنوز تکلیفی مطرح نیست. به هر حال، این یک آموزه وسیع و عمیق در قرآن است که اصرار دارد، انسانها طوری تربیت شوند که سر سلسله یا سلسلهجنبان همه قدرتها و اسباب و مسببّات را قدرت الهی بدانند و بدون آن، برای هیچ چیز اصالت قائل نشوند.
همه چیز را در پرتو او بدانند و اگر قدرت و اذن و اراده او نباشد، هیچ چیزی نیست و طبعاً چیزی هم نخواهد داشت. بر اساس این بینش، کسی که در رأس حکومت قرار میگیرد و اعمال قوه قهریه میکند و دیگران را مجازات کند، فرمان بدهد و دیگران اطاعت کنند یعنی به بندگان خدا کاری را واگذار کند و آنها را به چیزی وادار کند، بدون اجازه خدا، اینها بنده خدا هستند. او دستور دهد که چه کنید و چه نکنید. یعنی در ملک خدا، بیاذن خدا تصرف کند، این با روح توحید سازگار نیست.
بنابراین، هرکس بخواهد اندکی در انسان دیگری فرمانی دهد و قدرتی اعمال کند، باید از طرف خدا مجاز باشد، و گرنه هیچکس حق حاکمیت بر هیچ انسان دیگری را نخواهد داشت. هر قدر مزایای تکوینی آن بیشتر باشد، فرض کنید یک انسان فیلسوف دهر باشد، نابغهای بینظیر باشد، در مقابل یک انسان ساده ابتدایی جنگلنشین، حق ندارد به او دستور دهد، امر و نهی کند، چون او بنده خداست. مگر اینکه خدا اجازه دهد که تو نسبت به دیگری حق داری امر کنی. چنانکه در مورد پدر و مادر چنین چیزی است و بالاتر از همه در مورد اولیای امری که خدای متعال آنها را معتبر میداند: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» اگر امر خدا به اینکه باید اطاعت پیامبرکنید نباشد، حتی اطاعت پیغمبر خود به خود وجوب ندارد.
اگر خدا به پیغمبر اجازه نفرموده و امر نکرده بود به مردم که :اطیعوا الرسول، ما اتاکُم الرسول فخذوه: پیامبر حق نداشت به مردم دستور بدهد. او فقط حق داشت به عنوان رسول، رسالت الهی را ابلاغ کند: «و ما علی الرسول الا البلاغ» شخص پیغمبر به عنوان رسول فقط باید ابلاغ رسالت کند. بیش از این نیست. این که دستور دهد، شما باید چنین کنید و چنان نکنید، این احتیاج به مقام دیگری دارد. اجازه دیگری میخواهند. اذن دیگری میخواهد.
باید خدا مطاعیت را به پیغمبر مرحمت کند. به او منصب فرمانروایی و اولی الامری را عنایت کند تا اطاعتش واجب شود و الا صرفاً به عنوان نبوت و رسالت حتی ایجاب اطاعت نمیآورد و حق حکمرانی نمیآورد. اگر خدا نفرموده بود: :و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله: و این کلمه «باذن الله» را نداشتیم، هیچ پیغمبری، مطاع نبود.
خداست که به او اذن داده است و امر کرده است که از او اطاعت کنیم. بنابراین، حکومت الهی بدون اذن الهی مشروعیت نخواهد داشت ولو تمام مردم بهاتفاق کلمه آن را بپذیرند و تأیید کنند. خودشان چیزی ندارند که به او بدهند. مثل این است که فرض کنید به عنوان مثال عرض میکنم در مثال مناقشه نیست، یک مشت گدای پا برهنه گرسنه دور هم جمع میشوند، رأی میدهند که یکی وزیر اقتصاد شود و باید نیازهای مادی ما را تأمین کند. خوب یکی از خودشان که وزیر اقتصاد شد، او از کجا نان بیاورد به مردم بدهد؟ اینها همهشان گدا بودند، چیزی نداشتند که به او بدهند.
او از کجا بتواند تأمین کند؟ مردم چیزی را میتوانند به کسی بدهند که خودشان داشته باشند. وقتی هرچه هست مال خداست و هیچ کس از ناحیه خودش چیزی ندارد، پس با رأی دادنشان چه چیزی به حاکم میدهند؟ چیزی که خودشان ندارند، میدهند؟ بله آن کسانی که خدا را از زندگی و از هستی کم میکنند، هستی را بیخدا میبینند. آنوقت میگویند همه چیز مال ما است. یعنی این یک نوع خدا انگاری انسان است. تعجب نکنید. کم و بیش این خدا انگاری انسان در میان بعضی از مسلمانها هم دیده میشود.
شاید شما میدانید که بزرگترین جامعهشناس عصر معاصر و کسی که به عنوان مبتکر جامعهشناسی یا محیی جامعهشناسی تلقی میشود، او یک تفسیری از جامعه میکند و میگوید اینکه مردم برای موجودی قدرت مطلق قائل هستند، حقانیت مطلق قائل هستند، قداست قائل هستند، این همان جامعه است. خیال میکردند این قدرت مطلق چیزی فراتر از این جهان متعالی است، اشتباه میکنند. خود این جامعه است. یعنی خدا را برداشته، جای او جامعه گذاشتیم. آن دیگری جای خدا، انسان میگذاریم. نظیر اینها در میان متفکرین بشر کم نبودند. کسانی هم که از نظر تفکر در مقام نظریهپردازی این سخن را نگویند، کسان زیادی هستند که در دل همین فکر و اندیشه غلط را دارند و خیال میکنند خودشان همه کاره هستند. همه چیز مال خودشان است.
اراده خودشان بر همه چیز حاکم است. شاید در بعضی از دستپروردگان فرهنگ الحادی غربی دیده باشید جوانهایشان غیر از اراده خاص خودشان چیزی نمیشناسند. به هیچ امر مقدسی معتقد نیستند. به هیچ قانونی، خود را ملتزم نمیبینند. روحیه این است که هرچه من دلم میخواهد، باید انجام دهید. این امروز گسترش پیدا کرده است، ولی نمونههایش در سابق هم بوده است. قرآن میفرماید: :افرأیت مَن اتَّخذَ الهَهُ هواه: شما ندیدید کسانی که خدای خودشان را خواست دلشان قرار دادند.
آنجا که باید از خدا اطاعت کنند، از دلخواه خودشان اطاعت میکنند، یعنی دل خود را جای خدا نشاندند. به جای اینکه بگویند خدا از ما چه میخواهد، میگوید دلم بخواهد. شاید گوشه و کنار هم گاهی شما هم برخورد کرده باشید و چنین کسانی که تعیینکننده راه زندگیشان دلخواه خودشان است. حالا کم یا زیادش بماند. به هر حال، بینش الهی این نیست. بینش الهی این است که انسان، بنده است و از خود هیچ ندارد. هرچه دارد، تکویناً از خدا است و هر مقامی اعتباراً داشته باشی، باید به اذن خدا باشد.
در هر حکومت الهی چنین است. در میان انبیای گذشته هم کسانی بودند که حکومت الهی داشتند. نمونههایی از آن گاهی در قرآن هم ذکر شده است. یک نمونه برجسته آن، حضرت سلیمان(ع) است. نمونه اکبر آن در وجود مقدس ولیعصر (ارواحنا فداه) ظاهر خواهد شد. این هم یک اختلاف است بین حکومت حضرت مهدی (عج) با سایر حکومتها که عرض کردم به حکومت ایشان اختصاص ندارد. هر حکومت الهی این ویژگی را دارد. حکومت پیغمبر هم همینطور بود. امیرالمؤمنین هم همینطور. اما مصداق اکملش در حکومت ایشان بود.
بر اساس این بینش، ارزشهایی که مردم در زندگیشان معتبر میدانند، ارزشهایی است که انسانها آنها را معتبر میدانند. منتهی گاهی چیزهایی است که همه آنها را معتبر میدانند، به خاطر نیازهای مشترکی است که بین همه انسانها وجود دارد. همه انسانها دوست دارند احترام داشته باشند، کرامت داشته باشند و در جامعه مورد احترام باشند. این یک نیاز عمومی است. آنوقت یک ارزش عمومی میشود. کرامت انسان، محترم بودن انسان لزوم احترام به انسانهای دیگر یک ارزش عمومی میشود. این یک نیاز عمومی است. هیچکس از آن مستثنی نیست، ولی کمکم به چیزهایی میرسد که در همه ظهور پیدا نمیکند یا کسانی میخواهند خواست خود را بر دیگران تحمیل کنند.
آن وقت ارزشهای منطقهای، ارزشهای موسمی پیدا میشود. چیزهایی پیدا میشود که در منطقهای ارزش دارد و در منطقه دیگر ارزش ندارد. یک نژادی، آن را با ارزش میدانند و نژاد دیگر آن را فاقد ارزش میدانند. در زمانی، مردم چیزی را ارزشمند میدانند، در زمان دیگری بیارزش میدانند. در همین عصرهای اخیر، ما شاهد این تحولات در ارزشها فراوان بودیم. در زمان خودمان دقت کنیم، در دنیا بسیار ارزشها تغییر کرده است.
در کشور خودمان هم تغییر و تحولی که در این نظامهای ارزشی پیدا میشود، برای این است که پایه عقلانی و ثابتی ندارد. تابع هوسها و خواستهای مردم است. خواستهای انسانها هم، تحت تأثیر شرایط متغیر اجتماعی و طبیعی و جغرافیایی تغییر میکند. این است که ارزشها هم متفاوت میشود. قوانین هم بر اساس تفاوت در ارزشها تغییر میکند. در یک کشور، قانونی حکمفرما میشود، در یک کشوری، قانون دیگری، به خاطر اینکه قوانین برخاسته از خواستهای مردم است و خواستهای مردم با هم تفاوت پیدا میکند. در آن تغییر پیدا میشود و قانونهایی هم که وضع میشوند، با هم تغییر میکند. در نظام الهی، دستگاه قانونی همان است که خدا وضع میکند.
ممکن است نیازهای متغیر جامعه به مقررات متغیری احتیاج داشته باشد، اما همه اینها در چارچوب یک قوانین کلی شکل میگیرد. مسّلماً وقتی در جامعهای، انسان به جای مال سواری میخواهد خودرو و قطار و هواپیما سوار شود، به مقررات خاصی احتیاج هست که در آن زمانها این مقررات نبود. همه مقررات در چارچوب ارزشهای عامی باید شکل بگیرد. به هرحال، تفاوت اساسی در بین حکومت الهی با حکومت بشری این است که قوانین و مقررات حکومتهای الهی تابع امر و نهی خداست و در حدی نوسان دارد و در حدی قابل انعطاف است که باز خود خدا به آن اجازه داده است. در نظامهای بشری، قوانین تابع خواست مردم است.
با رأی اکثریت تفاوت میکند. 50 درصد مردم به علاوه یک نفر وقتی نظرشان یک چیزی بود، آن قانون میشود. یک نفر اگر عوض شد، جابهجا شد، 50 درصد منهای یک نفر از اکثریت میافتد و قانون عوض میشود. در قوانین الهی، چنین نیست. البته باز اشاره میکنم مقررات زودگذر موسمی و منطقهای و محلی اینها در چارچوب قوانین کلی ثابت، قابل تغییر است که اینها را ما در احکام الهی، احکام حکومتی میگوئیم. اختیاراتی که حاکم برای وضع مقررات متغیر دارد. بر این اساس، مظهر تام حکم و حاکم اسلامی آن بزرگوار است. وقتی ظهور میفرماید و حکومتش در روی زمین برقرار میشود، همان احکام اصلی اسلام را احیا خواهد کرد. حدود تعطیل شده که به بهانههایی تعطیل شده است و اجرا نمیشود.
وقتی حضرت تشریف میآورد، آن حدود را دوباره میآورد. اینکه در دعای ندبه میخوانید، کیست؟ کجاست آن کسی که بیاید احکام الهی را اجرا کند؟ کجاست آن کسی که حدود تعطیل شده را به اجرا در بیاورد؟ احکام تغییر یافته را به اصل خودش برگرداند. اینها نشانه این است که احکام و مقرراتی که حضرت اجرا میکند، همین احکامی است که پیغمبر اکرم(ص) آورده است. باید بین پرانتز، نکتهای عرض کنم که ممکن است در ذهن بعضیها بیاید. ما ممکن است در یک زمانی فرض کنید در مورد قضاوت، قاضی بر اساس شاهد حکم میکند و در صورت نبودن شاهد، بر اساس یمین.
«انما أقضی بینکم بالبینات و الأیمان» این برای این است که قاضی به طور طبیعی علم به خود قضیه ندارد. نمیداند واقعاً حق با کیست؟ به طور ظاهر عمل میکند برای اینکه مصالح جامعه بگذرد بر اساس اینکه اگر مدعی دو شاهد عادل آورد، بر اساس آن قاضی حکم میکند. گاهی هم ممکن است اتفاقاً آن شاهدها دروغ گفته باشند یا اتفاقاً اشتباه کرده باشند. ولی بالاخره حکم قاضی نافذ است. اگر کسی در مقام قضاوت باشد که واقعیت را بداند. میداند این مال چه کسی است مردم هم قبول دارند که او میداند.
برای او دیگر احتیاجی نیست به اینکه مطالبۀ شاهد یا یمین کند. این قضاوتی است که به حضرت داوود(ع) نسبت داده شد. در میان همه انبیاء که ایشان با علم خودشان قضاوت میکردند در روایات ما آمده است که وقتی حضرت قائم (عج) تشریف میآورند، قضاوتشان قضاوت داودی خواهد بود. این معنایش تغییر حکم نیست. موضوع منتفی میشود. وقتی قضیه معلوم است که حق با چه کسی است دیگر احتیاج ندارد به اینکه به بینات و ایمان تمسک جوئیم. این را به عنوان مثال عرض کردیم. ممکن است چیزهایی در آن زمان اجرا شود که در زمان ما موضوع ندارد. موضوعش تغییر میکند. نه اینکه حکم و قانون جدید میآید قانونش از طرف خدا وضع شده است. منتهی در این زمان ما مصداقش تحقق پیدا نمیکند. در آن زمان مصداق خواهد داشت. این را به عنوان استدراک عرض کردم البته خود یک باب مفصلی است، نیاز به تحقیق دارد. خودش میتواند موضوع یک رساله تحقیقی باشد که در چه جاهایی است که ممکن است اجرای احکام به صورتی که امروز ما موظفیم که به ظاهر عمل کنیم نباشد و آن وقت تغییراتی در نحوه قضاوت پیش آید.
در مقام اجرا میگوییم که در همین حکومت اسلامی، ما امروز در کشورمان به برکت خونهای پاک شهدا و رهبریهای حضرت امام(ره) و جانشین شایستهشان، ما انقلاب اسلامی کردیم. کشور ما حکومت اسلامی دارد. آیا حکومت اسلامی که امروز داریم عیناً مثل حکومت حضرت مهدی (عج) است یا نه، تفاوتهایی دارد؟ ما معتقدیم ولیفقیه که در رأس حکومت قرار میگیرد، مشروعیتش از طرف ائمه معصومین(ع) است. برای اینکه آنها فرمودند که وقتی به ما دسترسی ندارید به فقهای واجد الشرایط مراجعه کنید. آنها اجازه دادند که ما به فقها، به ولیفقیه مراجعه کنیم. چنانکه فرض کنید اگر امیرالمؤمنین علی(ع)، مالک اشتر را به عنوان حاکم مملکتی میفرستادند، مردم موظف بودند از او اطاعت کنند.
حال اینکه او معصوم نبود، اما چون مأمور بود از طرف معصوم، لازم الاطاعة بود. فقهای عصر ما با اینکه معصوم نیستند، اما کسی که به مقام فقاهت میرسد، مأمور است با یک امر عام. بعضیها در اینجا مغالطه میکنند. میگویند کسانی که قائل به نصب هستند، معتقد هستند که شخص ولیفقیه از طرف امام تعیین شده است. هیچکس چنین ادعایی نکرده است. اگر کسی هم کرده باشد یا کند، یک حرف شاذی است. هیچکس نگفته است، شخص ولیفقیه از طرف امام زمان (عج) تعیین شده است. منظور همان نصب عام است که اصطلاح عامی است که همه ما میدانیم نایب امام زمان است. قبل از تشکیل حکومت اسلامی به مرجع تقلید میگفتیم نائب امام زمان است.
مجتهد جامعالشرایط، نائب امام زمان است. این معنایش نیابت خاص نیست. نیابت خاص برای چهار نفر بود، دیگر نیابت خاصی نداریم. همان نیابت عامی است که با نیابت عام که فقهای واجدالشرایط فرمودند در امور اجتماعی و سیاسیتان به آنها مراجعه کنید، با دستور آنها مشروعیت پیدا کرده است. به هر حال، مشروعیت ولیفقیه، دنباله مشروعیتی است که از طرف ائمه اطهار(ع) تعیین شده است و آن مشروعیت دنباله مشروعیت پیامبر اکرم است. آنچه از نص قرآن استفاده میشود بر حسب برداشت شیعه پیغمبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) هستند.
فقها هم از جهتی که مأمورین ائمه معصومین هستند، اطاعت آنها لازم است با شرایط خاصی که دارد. به هرحال، ما برای اینکه ولی فقیه را بشناسیم و بدانیم از چه کسی در این زمان باید اطاعت کنیم، ساز و کاری تعیین شده است. انتخاباتی است که مردم، خبرگان را تعیین میکنند. خبرگان در بین خودشان، کسی را که افضل و اصلح میبینند، برمیگزینند. او ولیفقیه است. اطاعتش بر مردم لازم میشود. آیا زمان ظهور حضرت چنین است؟ مردم میآیند رأی میدهند که از امام زمان اطاعت کنید؟ او حاکم باشد یا نه؟ آنوقت طور دیگری است.
این تفاوتی است که حکومت ایشان، حتی با این حکومت الهی و اسلامی زمان ما هم خواهد داشت. عرض کردم حکومت حضرت مهدی (عج) به عنوان یک حکومت الهی تفاوتهایی با حکومتهای بشری دارد. تفاوتهایی با سایر حکومتهای الهی دارد. از جمله همین حکومتی که الان در کشور ما وجود دارد و ما خدا را شاکر هستیم که به برکت آن مرد بزرگ، رهبریهای او و به برکت خونهای پاکی که در این راه ریخته شد، به این برکت و موهبت نایل شدیم، ولی به هرحال تعیین حاکم ساز و کارش همین است که باید خبرگان تعیین کند. البته غیر از معصوم، هیچکس مصون از خطای مطلق نیست.
ممکن است اشتباهی هم پیش آید، مثل اشتباه در همه جای دیگر. وقتی مردم میخواهند مرجع تقلیدی پیدا کنند، چگونه انتخاب میکنند؟ میروند پیش کسانی که خبره هستند، میپرسند چه کسی اعلم است. وقتی بینهای شهادت داد که این آقا اعلم است، از او تقلید میکنند. ممکن است احتمال دارد که اعلم نباشد، اما حجت بر آنها تمام است. مخصوصاً وقتی عموم مردم، عموم خبرگان و نخبگان، اکثریت قاطعشان یک شخص واحدی را تعیین کردند، خیلی آدم اطمینان پیدا میکند به اینکه باید از او تقلید کنیم. در عین حال، احتمال یک در هزار هم ممکن است بدهد که اشتباه باشد. این احتمال در این زمان ما که دسترسی به معصوم نداریم، ضرری به اعتبار حکومت نمیزند.
اما وقتی خود امام معصوم وجود داشته باشد، دیگر احتمال آن هم در آنجا راه ندارد. احتمال یک در هزار، یک در میلیون هم راه ندارد. او معصوم است. علم او علم الهی است. او بر همه چیز ناظر است. خیلی بیش از آنچه از مقامات شناخت ما هست که باید بشناسیم و بر حسب مراتب معرفتی که پیدا کنیم، کمکم معرفت بیشتری بر آنها پیدا کنیم. :فما شیئی منه الّا و انتُم لهُ السَّبب و الیه السَّبیل... یا اعین الله الناظرۀ و حملۀ معرفته و مساکن توحیده فی ارضه و سمائه: در روی زمین است. :یا عین الله الناظرۀ: به هر حال، در آن زمان، این صفات بر جسته امام معصوم ظهور میکند. دیگر احتیاجی به آن اسباب ظاهری و این تکلفات و این وسائل که محتملالخطا است، دیگر نخواهد بود. امر ایشان امر خداست بدون هیچ سر سوزن احتمال خطایی.
بحث کوتاه دیگری هم به عنوان تطبیق عرض کنم و خاتمه بدهم. البته همه اینها را عرض کردم، در واقع، طرح مسأله است. باید انشاءالله محققین درباره همه اینها به صورت گسترده و عمیق بحث کنند و نتایج خوبی انشاءالله عاید همه جامعه ما شود. در روایات آخرالزمان و علایم ظهور و حضرت مهدی (عج) است که در آن زمان، سطح معلومات و دانش و فرهنگ مردم ارتقا پیدا میکند. تعبیراتی هم است که حضرت دستش را روی سر مردم میگذارند، عقول مردم کامل میشود. چنین تعبیراتی هم در روایات نقل شده است.
البته باید بدانیم معنایش این نیست که همه مردم و همه اقشار مردم، معرفت کامل و عمیقی پیدا میکنند و دیگر عصیان و انحراف و گمراهی در بین مردم وجود ندارد. در همین رابطه سؤال میشود وقتی که حضرت تشریف میآورد، چگونه شروع به اصلاح جامعه میکند؟ این مسأله بسیار مهمی است. من در ظرف چند دقیقهای که از وقت مانده است، اشارهای میکنم و انشاءالله عزیزان محقق این بحثها را دنبال میکنند و نتایجش را انشاءالله به جامعه عرضه خواهند کرد. به برکت این مجلسی که خدای متعال، توفیق برگزاری آن را به عزیزان خاص که آنها را برای اینکار انتخاب کرده است، عطا فرموده است.
به هرحال، از روایات ما بر میآید که وقتی حضرت تشریف میآورند، بزرگترین همّ ایشان این است که مردم را هدایت کنند و راه صحیح را به مردم نشان دهد. طبعاً ابتدائاً از کشورهای اسلامی و شیعهنشین شروع میشود و کمکم، در سایر کشورهای اسلامی گسترش پیدا میکند. چقدر طول میکشد؟ خدا میداند. اما این کار به سادگی انجام نمیگیرد. ما خیال میکنیم که حضرت تشریف میآورند، پشتشان را به دیوار کعبه میدهند و خودشان را معرفی میکنند و مردم هم دستهدسته میآیند و قضیه تمام میشود. روایات فراوانی داریم که مسأله به این سادگی نیست.
هم در مقام تعلیم مردم و اتمام حجت بر مردم کار بسیار سخت است و هم در مقام مبارزه با دشمنان و زورمداران. کار به این سادگیها نیست. به هرحال، یکی از مشکلاتی که حضرت در ابتدای کار با آن مواجه میشوند که در روایتی، بزرگترین مشکل امام معرفی شده است، رویارویی با نخبگان جامعه است. وقتی حضرت تشریف میآورند، مردم به این سادگی تسلیم نمیشوند، حتی آنها که قاعدتاً میبایست تسلیم شوند و چه بسا ادعا داشتند که ما منتظر ظهور حضرت بودیم. یادمان نرود که قبل از بعثت پیغمبر اکرم(ص)، بنیاسرائیل آمده بودند و در حجاز متمکن شده بودند و منتظر ظهور پیغمبر آخرالزمان بودند. «و کانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا». آنها منتظر بودند. «فلمّا جاءهم ما عرفوا کفروا ب» همان کسی که انتظارش را میکشیدند، وقتی آمد با او مخالفت کردند و جنگیدند. عین همین جریان در زمان ظهور حضرت اتفاق خواهد افتاد. کسانی که ادعای انتظار برای ظهور حضرت را میکشند، وقتی حضرت میآیند، به این آسانی قبول نمیکنند.
یک روایت در اینجا برایتان بخوانم. روایتی است در «کشف الغمّه» نقل شده است و صاحب بحار در بحار ذکر کرده است. در بعضی دیگر از مجامع روایی هم آمده است. عن فضیل بن یسار عن ابی عبدالله الصادق(ع). فضیل یکی از اصحاب خاص حضرت صادق(ع) است که این روایت را از ایشان نقل میکند درباره ظهور امام دوازدهم (عج) که فرمود: «انّ قائمنا اذا قام استقبلَ من جهلۀ النّاس اشدّ من مستقبلهُ رسول الله(ص) من جهال الجاهلیّه».
ما شنیدیم که وقتی حضرت تشریف میآورند، مردم سطح علمشان بالارفته است. فرهنگشان متعالی است، خیلی پیشرفته هستند. امام صادق(ع) میفرمایند: «وقتی حضرت ظهور میکند. مشکلاتی که از ناحیه نادانان و جاهلان واقعی که خودشان مدعی علم هستند و از عالم نمایان مشکلاتی متوجه میشود، بیش از مشکلاتی است که پیغمبر اکرم(ص)، برابر جهان جاهلیت مواجه شد. میدانیم در همه پیغمبران، پیغمبر اسلام، از طرف مردم، بیش از همه اذیت شد. خودش فرمود: «ما اوذیَ نبیٌّ مثلَ ما أوذیت». امام صادق(ع) میفرماید: «اذیتی که امام دوازدهم از مردم زمان خودش میبیند، بیش از اذیتی است که پیغمبر از جهان جاهلیت دید. فضیل تعجب میکند.
«قلتُ و کیف ذلک» چه طور میشود که این مردم این قدر اذیت کنند. فرمود: «قال انّ رسول الله(ص) اتی النّاس و هم یعبدونَ الحجارۀَ و الصّخورَ و العیدان و الخشبَ من المخوته» پیغمبر اسلام وقتی مبعوث شد، با مردمی مواجه شد که کارهایشان بسیار نابخردانه بود. به سادگی میشود به آنها بفهماند که این کار غلط است.
خودشان سنگ و چوب با دست خودشان میتراشیدند و آن را پرستش میکردند. پیغمبر اکرم(ص)، ساده میتوانست با آنها بحث کند که آقا چیزی که خودتان میتراشید، چهطور میشود خدا شود؟ معروف است که بعضیهاشان خدای خود را از کشک و خرما درست میکردند. خوب چنین چیزی را بگویند خودت درست کردی، وقتی گرسنه شدی میخوری، این چگونه میتواند خدای تو باشد؟ بحث با اینها ساده بود. خیلی مشکل نبود. «اما انَّ قائمنا اذا قام اتی النّاس و کلّهم یتعَوَّل علیه کتاب الله».
وقتی حضرت تشریف میآورند، با مردمی مواجه میشود که آنها قرآن را به رأی خودشان تفسیر میکنند و بر اساس این تفسیر با او به مبارزه برمیخیزند. میگویند قرائت ما این است. آیه قرآن معنایش این است که ما میگوییم، نه آن چیزی که شما میگویید و تو رفتارت برخلاف قرآن است. پس باید با تو جنگید. در یک نقلی این است. «انَّ القائمَ یخرج فیتألون علیه کتاب الله و یقاتلونه علیه» عالمان و مدعیان تفسیر قرآن میگویند تو قرآن را معنا میکنی.
معنا آن است که ما میگوییم. قرائت ما درست است و بعد در مقام جنگ با او برمیآیند. آنها اقدام به جنگ میکنند: :یقاتلونه علیه:. خوب با چنین مردمی چه بگوید؟ قرآن است. میگویند قرآن را قبول داریم. ما مسلمان هستیم. قرآن از طرف خدا و پیغمبر درست است، اما معنایش این چیزی نیست که تو میگویی. معنایش آن چیزی است که ما میگوییم.
قرائت ما این است. قرائت تو، قرائت قدیمی است. ارتجاعی است و به درد نمیخورد. قرائت صحیح این است که ما میگوییم. بنابراین، تو باید تسلیم ما شوی، نه ما تسلیم تو و میگویند ما بر این اساس با تو میجنگیم. این بزرگترین دشواری است که امام عصر بعد از ظهورشان با آن مواجه هستند. با علما مواجه هستند.
با فرهیختگان جامعه که میگویند تو اصلاً واجبالقتل هستی، تو مسیر مردم را تغییر میدهی و منحرف میکنی. به آنها چه بگوید؟ چگونه رفتار کند؟ پیغمبر با بتسازان و بتفروشان میتوانست به راحتی اثبات کند که راهتان خطا است، اما آن کسی که میگوید فهم من از قرآن این است و فهم من درست است، چه کار کند که فهم او را عوض کند؟ خیلی کار سختی است. این است که در ابتدا، حضرت خیلی با خودیها مشکل دارد.
زیر بار فرمان او نمیروند. میگویند تفسیر تو از قرآن صحیح نیست. تا بالاخره حجت را برایشان تمام کند. فتنه آنها را خاتمه دهد. بعد سراغ دیگران برود. کسی که بخواهد حکومت جهانی تشکیل دهد، همه کشورهای دنیا را میخواهد اداره کند، کادر بسیار مجهزی میخواهد. شما ملاحظه بفرمایید یک رئیس جمهوری که میخواهد، چهار سال حکومت کند، برای پیدا کردن بیست وزیر چقدر زحمت میکشد. آخر هم وزیر دلخواهش را پیدا نمیکند.
کسی که میخواهد همه جهان را اداره کند، با فرهنگها و سلیقهها و افکار مختلف. با چه کادری میتواند با آنها مواجه شود؟ پیشبینی شده است 313 نفر کاملترین انسانها از لحاظ فهم، تقوا و مدیریت در اختیار او قرار میگیرند و همه اینها بیش از اسباب ظاهری، از الطاف الهی برخوردار هستند؛ چیزهایی که نمونهاش برای پیغمبر اکرم(ص)، هم اتفاق افتاد.
معجزاتی که برای آن حضرت اتفاق افتاد، این کرامتها را هم ولیعصر (عج)، باذن الله اجرا میکند. آنجایی که حجت بر کسانی تمام شد و فقط از روی عناد با حق مقابله میکنند، با آنها میجنگد. روایاتی که وجود دارد درباره این که وقتی حضرت تشریف میآورند، چه اندازه خونریزی میشود، اینها مال این مقام است. بالاخره با ظهور آن حضرت طوری نمیشود که انسانها فرشته شوند. کسانی که طالب ریاست هستند، طالب ثروت هستند، طالب برتری جوییها و رانتها هستند. اینها آن زمان هم هستند. اول آنها را سعی میکند هدایت کند. حجت را بر آنها تمام کند. وقتی معلوم شد که فقط از روی عناد حاضر نیستند زیر بار حق روند با آنها میجنگد.
پروردگارا، تو را به عزت و جلالت قسم میدهیم به عزت اسلام و مسلمین بیفزا. در ظهور آن حضرت تعجیل بفرما. ما را از خادمین کوچک آن حضرت محسوب بفرما. قلب مقدسش را از همه ما راضی و خشنود بفرما. مقام معظم رهبری را در پناه امام زمان از همه آفات و بلیات محفوظ بدار. همه کسانی را که برای اسلام و مسلمین خدمت میکنند، در راه خدمت به اسلام و مسلمین یاری بفرما.
عاقبت امر همه ما ختم بهخیر بفرما.
و السلام علیکم و رحمۀ الله.


